داستان غربت من وزهرا کوچولو(دکترروشن فومنی)قسمت 1تا5
داستان غربت من وزهرا کوچولو
برگردان و دوبله به فارسی : مرجان
با کسب اجازه از نویسنده اثر:( ر .ف)
این داستان مستند است.لطفا" تا انتها با صبر و متانت بیشتری مطالعه فرمایید.
(تمام اسامی قهرمانان داستان-رشته تحصیلی شهرتحصیل..اماکن وروستاهها
وهتلهاشغل و محل کار..مستعاروبلحاظ امنیتی دیگرگونه جلوه داده شده....)
یقینا"ازخواندن آن پشیمان نمی شویدهزاران نفراین داستان را درسایت دیگر خوانده
وبرای ان پیامهای ارزنده نوشته اند-مجوز انتشاران بصورت کتاب اخذگردیده وبزودی
منتشرخواهدشد-قسمتی ازکتاب به پیامهای ارزنده شما بانام خودتان اختصاص داده
میشود -تمنا میشود ایرادات کاررا متذکر شوید(هنوز این مجموعه ویراستاری نشده)
اگر توان وآمادگی ویراستاری مجموعه داستان راداریدلطفا"با آدرس وبلاگ طوفان۰۵۱
دکترروشن فومنی رجوع رمایید
(مقدمه)
--------------------------------------------------------
(قسمت اول )
=========
دایی ام - ادم کج خیال وسیه دلی بود.ا ما سه تا برادر
بودیم و داییم سه تا دختر داشت که ما با انها همسن بودیم.برادربزرگم
عاشق دختر بزرگ- دایی بود.برادر دومی هم خاطرخواه دختردایی
دوم.دایی به خاطر اختلافاتی که با پدرم داشت با ازدواج آنها موافقت نکرد
پدرخدا بیامرز ما هم از خدا خواسته؟!هیچ کاری برای سرگرفتن
پیوند-انها انجام نداد.برادران به سادگی ازبحران خاطرخواهی گذرکردند و
با کسان دیگری تشکیل خانواده دادند.حالا کارنداریم که فکرشون عاقلانه
بود یا نه؟!.ولی معلوم بود که عشقشون سطحی بود.به خاطر
اینکه به رسوایی کشیده نشد.به قول معروف اگر" لیلا را میدادند به مجنون-
در عالم این چنین رسوا نمیشد."من موندم و سیما دختر دایی کوچکم؟!
من وسیما تا دیپلم با هم همکلاس بودیم.دردرس خواندن با همدیگر رقابت داشتیم.
تمام هدفمون این بود که زودتر دیپلم بگیریم و سر کار بریم و باهم ازدواج کنیم.
شاید باور نکنید از کلاس پنجم به بعد من و اون روز و شب با هم بودیم.
البته من بیشتر وقتا خونه دایی میرفتم وهفته به هفته آنجا می موندم.
چون مدرسه ما به خانه دایی نزدیک بود اونم پسر
نداشت.منوخیلی دوست داشت.بعضی وقتا که مادرم درباره ما با دایی م- صحبت
میکرد من و سیما ازاطاقی که در حال درس خواندن بودیم به حرفاشون گوش
میکردیم.مادربزرگ خدابیامرز به دایی م میگفت:دوتا خواهرزاده بزرگت رو
که ناامید کردی و انها رو به دامادی قبول نکردی-چی گیر تو اومد.به
جز بدنامی و خدا نیامرزی؟!اما نباید با ازدواج سیما و نوه کوچکم مخالفت
کنی.مگر نمی بینی طفلکا مثل دوتا کبوتر روز و شب با هم چرخ میزنند.
دلت میاد انها رو ناامید بکنی؟!-دایی م میگفت:حالا کو تا اونا بزرگ
بشن و دست چپ وراست خودشون رو بشناسن.اگر خودشون خاطر خواه
هم باشن منم حرفی ندارم ولی فعلا که بچه هستند. و چیزی سرشون نمیشه.
ازدید دایی من و سیما هنوز بچه بودیما از نظر خودمون لیلی و مجنون؟!
همینقدر که دایی با این وصلت مخالف نبود-برای ما کافی بود.دوران نوجوانی
عجب دوران قشنگیه!!.دنیا رو اب ببره- آدموخواب می بره.ذره ای
فساد وعمل غیراخلاقی توذاتشون نیست!!.اگرعشقی بین من و سیما بود
.پاک بود و مقدس و بی آلایش.بودمن واون فقط میخواستیم با هم باشیم.همین!! نه
چیزی کمتر نه چیزی بیشتر؟!خلاصه تا چشم بر هم زدی ما بزرگ شدیم.چون
دیپلم علوم تجربی بودم- به رادیولوژی و دندانپزشکی علاقه فراوانی داشتم.
اون موقع دانشگاه گیلان چنین رشته ای نداشت ومن مجبورشدم برای
ادامه تحصیل به تهران برم.سیما هم ادامه تحصیل نداد و بنا به درخواست پدر
ومادرش ترک تحصیل کرد.زمانی که من تهران درس میخوندم خانواده
سیما روستا بودند.انجا هم که تلفن نداشت و من مجبور بودم با نامه با او
ارتباط داشته باشم.دقیقا یادم هست که سیما فقط نامه اول منو جواب داد. که
من در نامه از اوپرسیده بودم که ایا به پای من صبر میکنه یا نه؟اونم درجواب
نوشته بود که تا پای مرگ منتظرت میمونم وبجزتوبا هیچ کس دیگری
ازدواج نمیکنم..بعدازاون دقیقا 5 تا نامه براش پست کردم که بهیچکدوم
جواب نداده بود.یک فاصله 6 ماهه باعث شد همه چیز زیر و رو بشه.بعدا
متوجه شدم نامه هایی که من برای او میدادم به دستش نمیرسید.
و دایی جان نامه را از خوار بار فروشی محل که تنها ادرس مقصد بود
تحویل میگیره و بعد اونا رو منهدم میکنه تا نامه به دست سیما نرسه
بعد از انهدام نامه ها به گوش سیما میخونه که اون پسرالان
دانشجو شده- باد تهران بهش خورده و ترا فراموش کرده تو چقدر
ساده دلی.و پا فرا تر گذاشته و به مادر سیما هم یاد داده
اونو قانع بکنه که من با یکی از همکلاسی هام روهم ریختم وقرارمدار
ازدواج گذاشته ام.خدا بیامرزمادربزرگم -هم به رحمت خدا رفته بود ومن تنها
حامی و یاروم-را-از دست داده بودم.خلاصه دردسرتون ندم سیما رو وادار
کرد که با پسر همسایه شون نامزد بکنه. وهول هولکی به خاطر اینکه
کارازکار بگذره- ظرف همون 4-5 ماه عروسی رو راه انداختند.سیما هم که
هنوزاونقدربزرگ و پررو نشده بود که بتونه به خواسته پدرش پشت پا بزنه.
از طرفی شاید هم باور کرده بود که من با دختر دیگری قرارازدواج گذاشتم.
.حالا پشت پرده چه اتفاق ناگوار دیگری افتاده بود خدا میدونه؟!تا اینکه
شب عروسی بعداز پایان مراسم خودش رو با لباس عروس اتش زد و به علت
سوختگی شدید و عفونت در بیمارستان پورسینای رشت غنچه عمرش پرپر
شد واون به عهدی که با هم بسته بودیم وفا میکنه وکسی جرات نمیکنه ماجرا
رو به من خبربده؟!بعد از۶ ماه که من از تهران به شمال رفتم حدود یکماه
از مرگ سیما گذشته بود. و دایی من هم از داغ مرگ او مریض شده بود و
امدن من با شب ختم دایی مصادف شد.مصلحت خدا بود که از دنیا بره و
حال پریشان من رو نبینه.اگر انتقام طبیعت بود عیبی نداره اما از مردن
او چی گیر من میومد؟ایا مرگ دایی جای خالی سیما رابرای من پر میکرد؟هرگز؟!
-------------------------------
(قسمت دوم)
----------------------------
وقتی عزیز ترینم دوستم رو از دست دادم
-کسی که به عشق زندگی کرده و هررنج و سختی را تحمل میکردم-فهمیدم
دیگر جای درنگ نیست؟!بهتر است جایی بروم که کسی من رو نشناسه
و منم کسی رو نشناسم.به عبارتی با مهاجرت از شهر و دیارزندگی جدیدی
را در جای دیگرسر بگیرم.وقتی درمحل تولدت هم کسی رو نداری
و همه به تو به چشم ترحم نگاه میکنند- درست به آدم افلیج و معلولی
مبدل میشی که هر رهگذری دوست داره به تو کمک کنه.البته
بیشترنه به خاطر تو بلکه به خاطر خدا وثوابی که از اعمال نیک
خودش طمع داره.درواقع شخص معلول پلی ست برای عبورآدم نیکوکار
به طرف بهشت؟!اما اگرمعلولیت ذهنی هم داشته باشی اشکالی ندارد ولی
بدبختی موقعی هست که چهار ستون بدنت سالمه ومغزت هم مثل ساعت کار
میکنه.مغز من که مثل ساعت کار نمیکرد اما چیزی هم از کسی کم نداشتم
اگرچه اضافه هم نداشتم.سرتون رو درد نیارم. وقتی به تهران برگشتم
اصلا دل ودماغ درس خوندن نداشتم.خدا نکنه درزندگی هدف آدم مختل بشه
وامیدش ناامید.انقدر حال من ناخوش بود که تمام همکلاسیها واستادان متوجه
پریشانی ام شدد بودند.منکه تا انموقع یک ساعت هم غیبت نداشتم
به عناوین مختلف از حضور در کلاس طفره میرفتم.روز ها دوراز چشم همه
به پارک رفته و ساعتها روی نیمکتهای چوبی مثل مجسمه مینشستم وبه
نقطه دوردستی خیره میشدم هرکاری میکردم نمیتونستم لحظه ای ازفکرسیما
بیرون بیام.تمام خاطرات من واواز بچگی عین فیلم سینمایی از جلوی
چشمم رژه می رفت.تا آن روز خیال میکردم که سیما رو فقط دوست دارم
اما فکر نمیکردم از دست دادن او تا این اندازه برای من دردناک باشه.
چون حتی به خواب هم نمیتونستم چنین روزهایی رو تصور کنم.در همین
اوضاع و احوال یک روز که به دانشگاه رفته بودم یک آگهی روی تابلوی
اعلانات توجه مرابه خود جلب کرد.جابه جایی چنددانشجوی مشهدی با تهرانی
مثل افراد برق گرفته خشکم زد-فورا" به دفتردانشگاه رفتم و برای جابه
جایی اعلام امادگی کردم.با هر ترفندی بود موفق شدم
موافقت مسئولین را جلب کنم.هشدارهای فراوان رییس که مرا-ازعواقب
اقدام به مهاجرتی ناآگاهانه وعجول منع میکردموثر واقع نشد
موقعی بخودامدم که کار ازکارگذشته ومن درمشهد بودم.بی انکه
حتی خانواده خودرا درجریان بگذازم
اما جابه جایی به طور کلی مرا دگرگون کرد.چون آرزو داشتم تا جایی که امکان داره از
محل خاطرات تلخ وشیرین خودم دور شوم.دوری موجب ارامش من میشد.درست
هزارودویست سیصد کیلومتر دورتراز جایی که به دنیا اومده بودم و 18-19
سال تمام اونجا زندگی کردم.من که در محیطی بزرگ شده بودم که نصف روحیم
به دریا و نصف دیگر به جنگل رفته بود.حالا تصمیم گرفتم که بقیه عمرم را در
جایی بگذرانم که خصلت کویری دارد و از هیچ لحاظ با زادگاه قبلی من شباهتی
ندارد.حتی خونی که دررگ و پی مردمش جاری هست با خون مردم من
فرق داره تا چه رسد به اداب ورسوم و فضا وهوایی که تنفس کرده بودم
اما بزگان گفته اند انسان موجود عجیبی ست تا زمانی که نفس بکشد
باهرشرایطی میتواند خودش راوقف بدهد.به شرطی که بخواهد و خواستن
توانستن است.خلاصه بیمارستان امام رضا محل عملی و تئوری تحصیلم شد.
///////////////////////////////////
(قسمت سوم)
----------------------
دوسال از مهاجرتم گذشت ومن که خیلی زود با محیط جدید مانوس شده
بودم راه زندگیم را پیدا کردم و گذشت زمان خیلی از مشکلات قبلی را حل
کرد و من از نعمت غربت به موفقیتهایی دست پیدا کردم.هروقت دلم تنگ میشد
ویاد سیما می افتادم- بحرم امام رضا"ع" میرفتم و تسکین پیدا میکردم.خانواده
هم گاه گداری با نامه- خبرواحوالی ازمن میگرفتند.ناگفته نماند که قسم میخورم
لحظه ای نمیتوانستم از فکر سیما بیرون بروم.برای اینکه او عشق را به
سرحد جنون رسانده بود و درست مثل یک پروانه دراتشش سوخته بود.
کمال نامردی بود که من بعد انهمه جانفشانی خودم را به بیعاری بزنم.بعد
ازسیما من به تنها چیزی که نمیتوانستم فکر کنم عشق جدید بود و در حالی که
او وجود فیزیکی نداشت اما همواره در دل و جان من حضوری زنده و پویا
داشت ومن با خاطرات او روزگارمیگذراندم.از شما چه پنهان خیلی ازوضعیت
پیش امده راضی بودم.وعلاقه من به سیما هزاربرابر شده بود.سیما برای
رعایت حال من خودش راسر به نیست کرد.او دلش نمیخواست که زنده باشد
و با کس دیگری زندگی بکند و درعین حال شاهد دربدری وپریشانی من
باشد.من دوعکس ازاوداشتم.یکی خانوادگی بود و یکی دیگرهم تکی.که مادرم
از سیما برای من گرفته بود.عکس تکی بی روسری بود و موهای طلایی او تمام
عکس را پوشانده بود و یک جفت چشم سبز زیبا مثل عروسک به رنگ دریا به من
خیره شده بود و معصومیت خاصی در وجودم سرازیر میکرد.عکس تکی او همیشه
در کیف جیبی بود و ان را در جیب پیراهنم گذاشته بودم که درست روی قلب من
گذاشته میشد.انگاربدون ان دل من از تپش می افتاد.بارها باعکسش گفتگووروزی
چند بار انرا ماچ میکردم و اشک حسرت روی گونه رنجور من جاری میشد.
سیما تنها کسی بود که من هرلحظه قادربودم با او درد دل کنم.ازسیما خیلی تشکر
میکردم که از اول عشق اومال من بود و برای من باقی مانده.ازالان تا روزی که
من زنده هستم-عشق اوهمچنان پابرجاوماندگار خواهدبود همان سیمایی که
18سال بیشتر نداشت وودرهمان مقطع ثابت خواهدماندو این ثبوت
سنی یکی از محاسن مرگ است.گاهی دلم چنان از دست دایی خدا بیامرزم
پراز خشم و نفرت میشد که نگوو نپرس.
**************************************
( قسمت چهارم)
--------------------------------------
حالا تحصیلات من هم تمام شده و سر و سامانی گرفتم-محل کاری دارم و
یک واحد آپارتمان اجاره کرده ام و خوش و خرم مشغول زندگی کردن هستم
اتفاق خاصی هم پیش نیامده که قابل عرض باشددرآپارتمانی که زندگی میکنم
یک زن و شوهر با یک دختر تقریبا 8 ساله زندگی میکنند.درب ورودی واحد
آنها درستروبروی درب واحد من باز میشود.گاه گداری زن مهربان همسایه مرا
مورد لطف ومحبت قرار میدهد-سوپی-غذایی-میوه ای- به دختر 8 ساله اش میدهد
واوهم با شیرین کاری خاصی که مخصوص بچه های ان سن و سال است میاید
–در میزند و به من میدهد.با لبخند شیرینی خداحافظی میکند و به داخل واحد
خودشان میرود.انقدر عجله دارد که مهلت نمیدهد من ازاو تشکر کنم..طفلک انگار
از من خجالت میکشد.بعد از نیم ساعت من ظرف خالی را خوب تمیز میکنم درب
خانه همسایه را زده و زن مهربان و یا همسر میانسالش انرا گشوده و ظرف
را میگیرند و در مقابل تشکر فراوان من یک کلمه بیشتر نمیگویند-ببخشید
شرمنده- قابل شما را نداشت.خیلی به ما لطف کردی که ان را قبول نمودی
با وجودیکه تصمیم قوی گرفته ام که با کسی رابطه عاطفی برقرارنکنم
و بیشتر در لاک خودم بمانم اما آنها خیلی در شکستن اراده من دخیل هستند.
اکثر اوقات دعوت بعضی از همکاران که با پافشاری زیاد مرا به عزا یا
عروسی یا شب نشینی معمولی دعوت میکردند را-رد میکنم واگرظاهراهم
قبول میکردم به بهانه ای خلف وعده میکردم.دلم میخواست بیشتردرخودم
باشم و با خواندن و نوشتن چیزهایی که باب میل من است-اوقات فراغت را
پر کنم.این جورخیلی راحتم چون مجبور نبودمم به کسی سین جیم پس بدهم!
هررفتی یک امدی دارد واین رفت وامد دوباره تعادل روحی مرا بهم میزد.
********************
الان 4 سال است که ما همسایه هستیم و من کم کم این واحد را خریدم.
انگار این واحد اپارتمانی را از اول به نیت من ساخته بودند.انقدر در
این واحد احساس ارامش میکنم که نگو و نپرس.انگار خانه آبا و اجدادی
من است.طوری به خانه عادت کردم که بدون ان نمیتوانم یکساعت جایی
بمانم.اصلا جای دیگر خوابم نمیبرد.
اگر من از اول سخت گیری نمیکردم باید روز و شب را در خانه همسایه
روبرویی طی میکردم و فقط برای خواب به خانه خودم بروم.مرد همسایه
بعضی اوقات به من میگوید: پسر تو خیلی سعی میکنی تنهایی چگونه
روزگارت را سر میکنی؟!چرا ازدواج نمیکنی؟!تو که الحمدالله همه چیز داری؟!
اکثر جوانان ارزو دارند کار ومسکن داشته باشندتشکیل خانواده بدهند
اما تو انگار نه انگار..من در جواب میگویم: حاجی! چه کسی به من زن
میدهد؟ زن و مرد مثل اسپند توی مجمرازجامی پرند ومیگویند این چه حرفی هست
که شما میزنی به تو قول میدهم اگر به خواستگاری دختراستاندارهم بروی
- با داماد کردنت موافقت میکند .باید از خدا هم بخواهد.سواد نداری که
الحمدلله داری – ماشین نداری که داری – مسکن نداری که داری –
از همه مهمتر شغل ابرومند نداری که داری؟!اگر خودت نمیخواهی یک چیزی؟!
بی جهت گردن این وان می اندازی.شما لب تر کن من صدتا دختر برایت پیدا میکنم
.حیف که دختر ما ۱۰ سال بیشتر ندارد وگرنه ازخدامون بود.
انها خبر ندارند که من برای یک زندگی مشترک چیزی کم ندارم جز یک دل
دلی که سالها پیش مرده بود و با سیما دفن شده بود.مدام این بیت حضرت
مولانا در سرتاسر وجودم با حرکت خون گردش میکرد.در وجود خودم
این بیت : بی همگان به سر شود – بی تو به سر نمیشود
و ندای باطنی از سیما اینکه :" ترا اتش عشق اگر پر بسوخت مرا بین که
از پای تا سر یسوخت!!"
کم کم رابطه من با همسایه روبرویی به جایی رسید که با اصرارانها چند
ساعتی برای شب نشینی نزدشان میرفتم. زن ومرد خیلی دوست دارند
بدانند که من برای چه انقدر تنهایی و غربت را دوست دارم.میخواهند
برای من نقش پدر و مادررا بازی کنند.دست و بال مرابند کنند وحتی در
چند مورد با معرفی بعضی از اقوام دورخودشان و دخترهای همسایه مرا
تشویق به ازدواج کردند .ولی هر بار من به بهانه های واهی شانه
از زیر بار خالی میکردم.......
دخترک کلاس پنجم است. و اکثر صبحها که قصد رفتن سر کار را دارم
او را هم به مدرسه میرسانم.اما همیشه یک علامت سوال به بزرگی کوه
در مغزم نقش بسته.پدر و مادر با ان شکل و قیافه که بیشتر به مردم جنوب
خراسان شبیه هستند (به قول ما سیاه کشمشی)- دختر بچه به این خوشگلی
سرخ و سفید با مویی همانند "ذرت" چطور مقدورشده!؟ته چهره او برای
من اندکی شباهت به چهره ناکام سیما را دارد.
---------------------------
خلاصه یک روزاتفاقی- همه چیز درباره ان دختر بچه را برایم مشخص کرد.
مرد همسایه بااینکه 55-56 سال بیشتر سن نداشت سابقه عارضه قلبی اش
عود کرده بود و یکی از رگهای اصلی قلبش مسدود شده بود.که چند بار در
بیمارستان امام رضا بستری و انژیوگرافی شده بود.اما دکترها کم کم از ادامه
سلامتی اش قطع امید کرده بودند و یک از متخصین قلب که با من رفاقت
داشت صراحتا" به من اعلام کرد که او ظرف کمتر از یکماه سکته کامل
قلبی میکند و امید به زنده ماندنش خیلی کم است.مگر انکه همین الان به
یکی از بیمارستان های خارج از کشور منتقل شود و تحت مداوا قرارگیرد
که امید زنده ماندنش بعد ازترمیم سیاهرگ آئورت 50% است و من که
روابط عاطفی زیادی با خانواده او پیدا کرده بودم نمیتوانستم نسبت به این
موضوع بی تفاوت باشم.بخصوص که همسر مهربانش خیلی به من محبت
کرده بود. و فکر یتیم شدن دختر همسایه هم به شدت ازارم میداد.
به فکر چاره افتادم.یک شب به خانم او پیشنهاد کردم که با مراجعه به فامیل
مقداری پول جور کند.مقداری هم من پس انداز داشتم تا بلکه بتوانیم او را
به خارج از کشوراعزام کنیم.اما زن درمانده گفت: خودش و شوهرش هیچ
قوم و خویش بدرد بخوری ندارند که بتوانند چنین کمکی بکنند.
پیشنهاد دوم من ان بود که واحد اپارتمانیشان را بفروشند شاید خرج مداوای
مرد فراهم شود.متاسفانه زن گفت که واحد اپارتمان هم اجاره ای هست.
دران لحظه" سنگ روی یخ.شدم یک غده سنگین به اندازه مشتم روی
قلبم موند.بلایی که میترسیدم باز هم به سرم امد.
من 5-۴ سال بود که برادرها و خواهرهایم را سیر ندیده بودم.پدرخدابیامرزم
که فوت کرد من دو تا 48 ساعت برای کفن و دفن و ختم و چهلم و سالگرد
بیشتر وقت نذاشته بودم.طفلی مادر پیرم را سالی یک بارهم نمیدیدم.حالا
لاجرم باید غصه امت را بخورم. دیدم دوباره خونم در حال به جوش امدن
است.عین روزهای اولی که سیما را از دست داده بودم.۴-۵ سال تمام به
همه بدبختی و فلاکت و غریبی تن دادم و حالا نمیتوانستم از گیر این
مصیبت فرارکنم خدایا چرا در اجتماع اینقدر فلاکت و بدبختی و فقر
وجود دارد؟چرا هرچقدر تلاش میکنی توی خودت باشی باز هم مقدور
نمیشه؟هرچقدر سعی کردم که خودم را توجیه کنم که به تو چه ربطی دارد؟!
بیخیال- شو-اما-دلم طاقت نیاورد؟!اگر دل ادم از سنگ و چوب هم باشد
بی تفاوتی دورازانسانیت است.مدام به خودم بد و بیراه میگفتم که
چرا دوباره خودم را گرفتار کردم.بیچاره زن میگفت: حتی مغازه ای که
شوهرش درآن مشغول به کار بود اجاره ای هست و به علت بیماری درش تخته
شده و صاحب مغازه عذرش را خواسته.خوب با این تفاصیل معلوم است
که همسایه هیچ راه گریزی از مرگ ندارد؟!مگر اینکه خدا بخواهد.
هروقت که به دختر بچه 10 ساله نگاه میکردم جگرم کباب میشد..چند
روزی از ماجرا گذشت و کم کم حال مرد همسایه رو به وخامت گذاشت
و بنا به اصرار فراوان خودش از بیمارستان مرخص و به خانه منتقل شد
تا به حساب خودش در رختخواب خانه بمیرد؟!من هم مجبور شدم وقت
بیشتری برای او صرف کنم.اکثر شبها علی رغم خستگی فراوان کاری
تا پاسی از شب در خانه همسایه میماندم و هرگاه حالش رو به وخامت
می گذاشت تلفن میزدم و پرستاری به خانه می امد.خرج و مخارجش را تا
جایی که از دستم بر میامد تامین میکردم.گاه گداری اقوام دور ونزدیک شان
همانند مردم بیگانه ازاوعیادت میکردند و کاردیگری ازدستشان برنمی امد.
اگر ازقهر خدا نمی ترسیدم-خودم را ازان ماجرا که داشت مثل خوره وجودم
را میخورد-دور میکردم- گاهی اوقات به همسایگان طبقه بالا حسادت میکردم؟!
که دور از ان مهلکه به سر میبرند و انگار نه انگار داخل اپارتمان خبری
هم هست.به قول نیما یوشیج بزرگ= ای ادمها که در ساحل نشسته شاد
و خندانید؟!یک نفر در اب دریا میسپارد جان....؟!
داخل اپارتمان 4 نفر در حال غرق شدن بودند.مرد بیچاره با زنش
ومن و دختربچه معصوم ۱۰ساله؟!شبی من به جای یکی ازهمکاران
شیفت بودم.ساعت حوالی 10 شب بود که دختربچه با بغض دردناکی
تلفن زد و گفت:عمو جان خودت را برسان که بابا جونم داره ازدست
میره؟!انگاربیمارستان روی سرم خراب شد.فوری با ماشین خودم
را به خانه رساندم.دیدم نفس مرد به شماره افتاده و چیزی به پایان
زندگی اش نمانده است.با اشاره دست به زنش فهماند که دختربچه را
از اتاق دور کند.زن با دخترش خواستند به راه پله بروند که من صدایشان
کردم و کلید خانه ام را به انها دادم تا به انجا بروند. و انها به داخل واحد من
رفتند.من در کنار بستر مرد چهار زانو نشستم.دستم را با دستان بی رمقش
گرفت و به سمت لبش برد و بوسه ای زد.صورتش را نوازش کردم
مثل تگرگ بود.ضربان قلبش را گرفتم.متوجه شدم که نفسی برایش
باقی نمانده وبه شماره افتاده است.و لحظاتی دیگرتا ابد از کارخواهد
افتاد.مرد برای یک لحظه مانند بلبل شروع به حرف زدن کرد.از
تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم.به نظرم در واپسین لحظات زندگی
خداوند به او فرصتی عنایت کرده بود تا اسرار ناگفته را فاش کند.
در ابتدا مرد خیلی از من تشکر کرد.منم همیشه عادت دارم در زندگی
اگر کسی از من تعریف و تمجید کند بند دلم پاره میشود.در ان لحظه که
تمام امید مرد به من بود حال عجیبی به من دست داد.واشکم همینطور
روی گونه هایم سرازیر شده بود.و بعد سالها مزه شور ان را احساس
کردم.فکر میکردم یکی از بهترین عزیزان من در حال از دست رفتن
است.حسابی عقده کهنه وغمهای زنگ زده دلم درحال خالی شدن
بود. ناگهان مرد همسایه چیزی گفت که دود از سرم بلند شد و
خشکم زد؟!مرد گفت:اقای شمالی "زهرا" را اول به خدا و بعد به
شما میسپارم.گفتم مادرش چه؟!اوراچه میکنی؟به که میسپاری؟گفت
بیچاره زنم به پایم سوخت.همسر وفادار خوبی بود.او نزد پدرومادر پیرش
میرود-روستا ؟~و یقیه عمرش را در انجا میگذراند.همه هم وغم من
این بچه است.میخواستم خوشبختش کنم.اما بخت با او یار نبود
.طفلک از روز تولد سیاه روز و بدبخت پا به دنیا گذاشت.
مرد هرچه بیشتر درباره دختر صحبت میکرد من بیشتر فاصله بین
او و زن و دختر بچه را حس میکردم.کم کم طاقتم از صحبتهای مرد
بیمار-تمام شد و گفتم: بابا جان تو حالت خوش نیست نباید زیاد حرف
بزنی..مگر متوجه نیستی که فشار زیادی به قلبت وارد شده و تمام
بدنت در حال لرزیدنه!چرا واضح و روشن حرف نمیزنی که
بدانم چه شده است؟چشم مرد از حدقه بیرون زده بود و مثل چاله ی
پر اب شده بود.انگارعضلات صورتش فلج وبیحس شده وآنقدررمق نداشت
تا اشکهایش را-روی گونه اش سرازیر کند.بعد از مکث کوتاهی گفت:
زهرا بچه ما نیست.ما بچه دار نمیشدیم این بچه را-از بهزیستی تحویل گرفتیم.۹
سال پیش.زلزله رودبار ومنجیل یادت هست؟!گفتم سال ۱۳۶۹
سرش را به حالت تایید تکان داد و ادامه داد من از روی این بچه
خجالت زده ام .کاش او را تحویل نمیگرفتم.او که بدبخت . فلک زده
بود.گیرمن افتاد بدتر شد.اگر من تحویل نمیگرفتم یک ادم درست و
حسابی تحویلش میگرفت و خوشبختش میکرد.اما من تقصیر نداشتم.
ان موقع وضعم خوب بود.یک حادثه ناگوار زندگی مرا از این رو به ان
رو کرد.آتش به انبارم افتاد.هست و نیستم سوخت.در بازار رضا پارچه
فروشی داشتم.مال خودم بود.اکثر مغازه ها از بیمه خسارت گرفتند اما
من بیمه اش نکرده بودم و هی امروز و فردا کرده و از گیر بیمه
فرار میکردم..به خاک سیاه نشستم.یاداوری خاطرات تلخ قلب رنجورش
را بیشتر به درد می اورد؟!هروقت مکث میکرد فکرمیکردم که تمام
کرده.دوست داشتم بیشتر از دختر بچه برایم تعریف کند.گفتم پس بهتر
ااست که همسرت را صدا کنی.دخترت هم باشد و وصیتت را به انها
بگویی.دخترت ۱۰ سال سن دارد.بد و خوب را میفهمد تا کی میتوانی
حقایق را از او پنهان کنی. ازسکوت سنگین مرد فهمیدم که باید زن
و بچه اش را صدا کنم.
برای صدا کردن آنها رفتم تا بر بالین مرد بیایند.وقتی امدند کنار
مرد نشستند مرد بی اختیار خواست ازجایش بلند شودودختربچه را
ببوسد.اما دوباره نقش بر زمین شد.پلکهایش مانند دو لنگه در
سنگین بسته شد.من فکر کردم که تمام کرده و حرفهایش ناگفته
باقی مانده است.تا ان روز جان دادن کسی را از نزدیک ندیده
بودم.اما مرد چشمهایش را دوباره باز کرد و به زنش که زار زار
گریه میکرد با اشاره دست فهماند که ادرار کوچک دارد.زن لگن
را اورد وکناربسترش گذاشت.بعد من واو با کمک هم مرد رابلند
کردیم تا قضای حاجت کند.دختر بچه با چشمان بهت زده وغمگین
مارا نگاه میکرد.چند لحظه مرد راسرپا نگه داشتیم اما از ادرارخبری
نبود.همسرش که تجربه بیشتری داشت گفت:بهانه گیری میکند.تا دبر
تر جان به عزرائیل دهد.حتما" هنوز حرفهایش تمام نشده است؟!
دوباره او را روی رختخواب درازکردیم.مرد با صدای بریده بریده و
ضعیف گفت:زهراجان مرا ببخش دخترم.نتوانستم تراخوشبخت کنم
حالا تو دیگر بزرگ شده ای و باید رازی را که۹ سال ازتو پنهان
کردیم رااز زبان پدرت بشنوی.تو فرزند ما نیستی!ما بچه دارنمیشدیم.
تراازبهزیستی تحویل گرفتیم.سالی که در رودبار و منجیل زلزله شده بود.
(پدرو مادرت برادرانت و خواهرانت- خدا میدونه داشتی یا نداشتی)
همه کس وکارت زیراوار ماندند واز دنیا رفتند.هیچکس حتی نتوانست
بفهمد که نام و نام فامیلت چیست.تورابا مجروحین ازتهران به مشهد
اوردندازبس که مجروح زیاد بود بیمارستان ها دیگرظرفیت نداشتند.
تو درهمین بیمارستان قائم مداوا شدی.چون هیچ -کس و کاری برایت
پیدا نشد ترا به سازمان بهداری و بهزیستی سپرده بودند-دوسه ماه
بعد از زلزله ترا تحویل گرفتیم. وتا کنون ازهیچ زحمتی فروگذار نکردیم.
خدا میداند که من و مادرت هر چه ازدستمان برمیامد برایت انجام
میدادیم.ا ما قسمت نبود یا من عرضه نداشتم ترا خوشبخت کنم.حالا هم
که می بینی دارم میمیرم؟!
ترو-اول به خداو بعد به برادرت میسپارم.میدونم که خیلی دوستش داری.
کار خدا بود که اوراسرراه ما قرارداد.حرفهای برادرت را گوش کن
خواهرخوبی برایش بمان.حال مرد طوری دگرگون شد که برای یک
لحظه فکرکردیم اصلا مریض نیست.یا ناگهان شفا پیدا کرده است.غافل
از اینکه تمام ان حالات دگرگون کارعزرائیل است که دراخرین نفسهای
زندگی به او فرصت میدهد که تمام حرفهای خود را بگوید.و چیزی
ناگفته نماند.دختر بچه به شدت گریه میکرد.انگار بند دل منهم پاره شده
بود؟!اشک چشمم بند نمی امد.بیچاره زن هم بدتراز ماگریه میکرد.ازجایم
بلند شدم- دست دختر بچه را گرفتم ودردست مرد قراردادم خواستم دستم
راعقب ببرم.انگارمرد منتظر دست من و دست کوچک دختر بود.دستمان
برای لحظه ای بهم چسبید و مرد با دو دستش دستان مارا به سینه اش
فشرد.و-ول نمیکرد.با هق هق گریه گفتم خیالت جمع باشد. از بابت
زهرا نگرانی نداشته باش.صورتم را طرف امام رضا (ع) کردم و گفتم :
خاطر جمع باش.به همین امام رضا"ع" قسم میخورم که برادر خوبی برای
زهراباشم.تا او سروسامان نگیرد ارام نمی گیرم و تا اخرعمرمثل یک
برادرمراقبش هستم.من سخت احساساتی شده بودم و پشت هم ان جملات
را تکرارمیکردم.ناگهان صدای جبغ و داد زن مرا به خود اورد.و متوجه
شدم که مرد از دنیا رفته!! گفتم :تف بر این زندگی.انگار همین دیروز بود
که من با این خانواده که خوش وخرم و بی دغدغه مشغول زندگی شیرین
خود بودند- اشنا شدم.چطور با یک اتفاق ناگوار کانون گرم خانواده اش
ازهم پاشیده شد.واقعا دنیا عجب معمای پیچیده ای است؟!
===================================
ادامه دارد
