تبليغاتX
داستانهای مستند فارسی

داستانهای مستند فارسی

داستانهای مستند فارسی

داستان غربت من وزهرا کوچولو(دکترروشن فومنی)قسمت 1تا5

*************************************

داستان غربت من وزهرا کوچولو

 

برگردان و دوبله به فارسی : مرجان

با کسب اجازه از نویسنده اثر:( ر .ف)

این داستان مستند است.لطفا" تا انتها با صبر و متانت بیشتری مطالعه فرمایید.

(تمام اسامی قهرمانان داستان-رشته تحصیلی شهرتحصیل..اماکن وروستاهها

وهتلهاشغل و محل کار..مستعاروبلحاظ امنیتی دیگرگونه جلوه داده شده....)

یقینا"ازخواندن آن پشیمان نمی شویدهزاران نفراین داستان را درسایت دیگر خوانده

وبرای ان پیامهای ارزنده نوشته اند-مجوز انتشاران بصورت کتاب اخذگردیده وبزودی

منتشرخواهدشد-قسمتی ازکتاب به پیامهای ارزنده شما بانام خودتان اختصاص داده

 میشود -تمنا میشود ایرادات کاررا متذکر شوید(هنوز این مجموعه ویراستاری نشده)

اگر توان وآمادگی  ویراستاری مجموعه داستان راداریدلطفا"با آدرس وبلاگ طوفان۰۵۱

 دکترروشن فومنی رجوع رمایید               

  

(مقدمه)

--------------------------------------------------------

 (قسمت اول ) 

 =========

دایی ام - ادم کج خیال وسیه دلی  بود.ا ما سه تا برادر

بودیم و داییم سه تا دختر داشت که ما با انها همسن بودیم.برادربزرگم

 عاشق دختر بزرگ- دایی بود.برادر دومی هم خاطرخواه دختردایی

 دوم.دایی به خاطر اختلافاتی که با پدرم داشت با ازدواج آنها موافقت نکرد

پدرخدا بیامرز ما هم از خدا خواسته؟!هیچ کاری برای سرگرفتن

 پیوند-انها انجام نداد.برادران به سادگی ازبحران خاطرخواهی گذرکردند و

 با کسان دیگری تشکیل خانواده دادند.حالا کارنداریم که فکرشون عاقلانه

 بود یا نه؟!.ولی معلوم بود که عشقشون سطحی بود.به خاطر

 اینکه به رسوایی کشیده نشد.به قول معروف اگر" لیلا را میدادند به مجنون-

 در عالم این چنین رسوا نمیشد."من موندم و سیما دختر دایی کوچکم؟!

من وسیما تا دیپلم با هم همکلاس بودیم.دردرس خواندن با همدیگر رقابت داشتیم.

تمام هدفمون این بود که زودتر دیپلم بگیریم و سر کار بریم و باهم ازدواج کنیم.

شاید باور نکنید از کلاس پنجم به بعد من و اون روز و شب با هم بودیم.

البته من بیشتر وقتا خونه دایی میرفتم وهفته به هفته آنجا می موندم.

چون مدرسه ما به خانه دایی نزدیک بود اونم پسر

 نداشت.منوخیلی دوست داشت.بعضی وقتا که مادرم درباره ما با دایی م- صحبت

میکرد من و سیما ازاطاقی که در حال درس خواندن بودیم به حرفاشون گوش

میکردیم.مادربزرگ خدابیامرز به دایی م میگفت:دوتا خواهرزاده بزرگت رو

 که ناامید کردی و انها رو به دامادی قبول نکردی-چی گیر تو اومد.به

جز بدنامی و خدا نیامرزی؟!اما نباید با ازدواج سیما و نوه کوچکم مخالفت

 کنی.مگر نمی بینی طفلکا مثل دوتا کبوتر روز و شب با هم چرخ میزنند.

دلت میاد انها رو ناامید بکنی؟!-دایی م میگفت:حالا کو تا اونا بزرگ

 بشن و دست چپ وراست خودشون رو بشناسن.اگر خودشون خاطر خواه

هم باشن منم حرفی ندارم ولی فعلا که بچه هستند. و چیزی سرشون نمیشه.

 ازدید دایی من و سیما هنوز بچه بودیما از نظر خودمون لیلی و مجنون؟!

همینقدر که دایی با این وصلت مخالف نبود-برای ما کافی بود.دوران نوجوانی

 عجب دوران قشنگیه!!.دنیا رو اب ببره- آدموخواب می بره.ذره ای

 فساد وعمل غیراخلاقی توذاتشون نیست!!.اگرعشقی بین من و سیما بود

.پاک بود و مقدس و بی آلایش.بودمن واون فقط میخواستیم با هم باشیم.همین!! نه

 چیزی کمتر نه چیزی بیشتر؟!خلاصه تا چشم بر هم زدی ما بزرگ شدیم.چون

 دیپلم علوم تجربی بودم- به رادیولوژی و دندانپزشکی علاقه فراوانی داشتم.

اون موقع دانشگاه گیلان چنین رشته ای نداشت ومن مجبورشدم برای

 ادامه تحصیل به تهران برم.سیما هم ادامه تحصیل نداد و بنا به درخواست پدر

 ومادرش ترک تحصیل کرد.زمانی که من تهران درس میخوندم خانواده

 سیما روستا بودند.انجا هم که تلفن نداشت و من مجبور بودم با نامه با او

 ارتباط داشته باشم.دقیقا یادم هست که سیما فقط نامه اول منو جواب داد. که

 من در نامه از اوپرسیده بودم که ایا به پای من صبر میکنه یا نه؟اونم درجواب

 نوشته بود که تا پای مرگ منتظرت میمونم وبجزتوبا هیچ کس دیگری

ازدواج نمیکنم..بعدازاون دقیقا 5 تا نامه براش پست کردم که بهیچکدوم

 جواب نداده بود.یک فاصله 6 ماهه باعث شد همه چیز زیر و رو بشه.بعدا

 متوجه شدم نامه هایی که من برای او میدادم به دستش نمیرسید.

 و دایی جان نامه را از خوار بار فروشی محل که تنها ادرس مقصد بود

تحویل میگیره و بعد اونا رو منهدم میکنه تا نامه به دست سیما نرسه

بعد از انهدام نامه ها به گوش سیما میخونه که اون پسرالان

 دانشجو شده- باد تهران بهش خورده و ترا فراموش کرده تو چقدر

ساده دلی.و پا فرا تر گذاشته و به مادر سیما هم یاد داده

 اونو قانع بکنه که من با یکی از همکلاسی هام روهم ریختم وقرارمدار

 ازدواج گذاشته ام.خدا بیامرزمادربزرگم -هم به رحمت خدا رفته بود ومن تنها

حامی و یاروم-را-از دست داده بودم.خلاصه دردسرتون ندم سیما رو وادار

 کرد که با پسر همسایه شون نامزد بکنه. وهول هولکی به خاطر اینکه

کارازکار بگذره- ظرف همون 4-5 ماه عروسی رو راه انداختند.سیما هم که

هنوزاونقدربزرگ و پررو نشده بود که بتونه به خواسته پدرش پشت پا بزنه.

از طرفی شاید هم باور کرده بود که من با دختر دیگری قرارازدواج گذاشتم.

.حالا پشت پرده چه اتفاق ناگوار دیگری افتاده بود خدا میدونه؟!تا اینکه

 شب عروسی بعداز پایان مراسم خودش رو با لباس عروس اتش زد و به علت

 سوختگی شدید و عفونت در بیمارستان پورسینای رشت غنچه عمرش پرپر

شد واون به عهدی که با هم بسته بودیم وفا میکنه وکسی جرات نمیکنه ماجرا

رو به من خبربده؟!بعد از۶ ماه که من از تهران به شمال رفتم حدود یکماه

 از مرگ سیما گذشته بود. و دایی من هم از داغ مرگ او مریض شده بود و

 امدن من با شب ختم دایی مصادف شد.مصلحت خدا بود که از دنیا بره و

حال پریشان من رو نبینه.اگر انتقام طبیعت بود عیبی نداره اما از مردن

 او چی گیر من میومد؟ایا مرگ دایی جای خالی سیما رابرای من پر میکرد؟هرگز؟!

-------------------------------

(قسمت دوم) 

----------------------------

وقتی عزیز ترینم دوستم رو از دست دادم

-کسی که به عشق زندگی کرده و هررنج و سختی را تحمل میکردم-فهمیدم

 دیگر جای درنگ نیست؟!بهتر است جایی بروم که کسی من رو نشناسه

 و منم کسی رو نشناسم.به عبارتی با مهاجرت از شهر و دیارزندگی جدیدی

 را در جای دیگرسر بگیرم.وقتی درمحل تولدت هم کسی رو نداری

 و همه به تو به چشم ترحم نگاه میکنند- درست به آدم افلیج و معلولی

 مبدل میشی که هر رهگذری دوست داره به تو کمک کنه.البته

 بیشترنه به خاطر تو بلکه به خاطر خدا وثوابی که از اعمال نیک

 خودش طمع داره.درواقع شخص معلول پلی ست برای عبورآدم نیکوکار

به طرف بهشت؟!اما اگرمعلولیت ذهنی هم داشته باشی اشکالی ندارد ولی

بدبختی موقعی هست که چهار ستون بدنت سالمه ومغزت هم مثل ساعت کار

 میکنه.مغز من که مثل ساعت کار نمیکرد اما چیزی هم از کسی کم نداشتم

اگرچه اضافه هم نداشتم.سرتون رو درد نیارم. وقتی به تهران برگشتم

 اصلا دل ودماغ درس خوندن نداشتم.خدا نکنه درزندگی هدف آدم مختل بشه

 وامیدش ناامید.انقدر حال من ناخوش بود که تمام همکلاسیها واستادان متوجه

پریشانی ام شدد بودند.منکه تا انموقع یک ساعت هم غیبت نداشتم

 به عناوین مختلف از حضور در کلاس طفره میرفتم.روز ها دوراز چشم همه

 به پارک رفته و ساعتها روی نیمکتهای چوبی مثل مجسمه مینشستم وبه

نقطه دوردستی خیره میشدم هرکاری میکردم نمیتونستم لحظه ای ازفکرسیما

بیرون بیام.تمام خاطرات من واواز بچگی عین فیلم سینمایی از جلوی

 چشمم رژه می رفت.تا آن روز خیال میکردم که سیما رو فقط دوست دارم

 اما فکر نمیکردم از دست دادن او تا این اندازه برای من دردناک باشه.

چون حتی به خواب هم نمیتونستم چنین روزهایی رو تصور کنم.در همین

 اوضاع و احوال یک روز که به دانشگاه رفته بودم یک آگهی روی تابلوی

اعلانات توجه مرابه خود جلب کرد.جابه جایی چنددانشجوی مشهدی با تهرانی

 مثل افراد برق گرفته خشکم زد-فورا" به دفتردانشگاه رفتم و برای جابه

جایی اعلام امادگی کردم.با هر ترفندی بود موفق شدم

موافقت مسئولین را جلب کنم.هشدارهای فراوان رییس که مرا-ازعواقب

 اقدام به مهاجرتی ناآگاهانه وعجول منع میکردموثر واقع نشد

موقعی بخودامدم که کار ازکارگذشته ومن درمشهد بودم.بی انکه

حتی خانواده خودرا درجریان بگذازم

 اما جابه جایی به طور کلی مرا دگرگون کرد.چون آرزو داشتم تا جایی که امکان داره از

محل خاطرات تلخ وشیرین خودم دور شوم.دوری موجب ارامش من میشد.درست

هزارودویست سیصد کیلومتر دورتراز جایی که به دنیا اومده بودم و 18-19

سال تمام اونجا زندگی کردم.من که در محیطی بزرگ شده بودم که نصف روحیم

 به دریا و نصف دیگر به جنگل رفته بود.حالا تصمیم گرفتم که بقیه عمرم را در

 جایی بگذرانم که خصلت کویری دارد و از هیچ لحاظ با زادگاه قبلی من شباهتی

 ندارد.حتی خونی که دررگ و پی مردمش جاری هست با خون مردم من

 فرق داره تا چه رسد به اداب ورسوم و فضا وهوایی که تنفس کرده بودم

اما بزگان گفته اند انسان موجود عجیبی ست تا زمانی که نفس بکشد

 باهرشرایطی میتواند خودش راوقف بدهد.به شرطی که بخواهد و خواستن

 توانستن است.خلاصه بیمارستان امام رضا محل عملی و تئوری تحصیلم شد.

/////////////////////////////////// 

(قسمت سوم)

----------------------

دوسال از مهاجرتم گذشت ومن که خیلی زود با محیط جدید مانوس شده

 بودم راه  زندگیم را پیدا کردم و گذشت زمان خیلی از مشکلات قبلی را حل

 کرد و من از نعمت غربت به موفقیتهایی دست پیدا کردم.هروقت دلم تنگ میشد

 ویاد سیما می افتادم- بحرم امام رضا"ع" میرفتم و تسکین پیدا میکردم.خانواده

 هم گاه گداری با نامه- خبرواحوالی ازمن میگرفتند.ناگفته نماند که قسم میخورم

 لحظه ای نمیتوانستم از فکر سیما بیرون بروم.برای اینکه او عشق را به

 سرحد جنون رسانده بود و درست مثل یک پروانه دراتشش سوخته بود.

کمال نامردی بود که من بعد انهمه جانفشانی خودم را به بیعاری بزنم.بعد

ازسیما من به تنها چیزی که نمیتوانستم فکر کنم عشق جدید بود و در حالی که

 او وجود فیزیکی نداشت اما همواره در دل و جان من حضوری زنده و پویا

داشت ومن با خاطرات او روزگارمیگذراندم.از شما چه پنهان خیلی ازوضعیت

 پیش امده راضی بودم.وعلاقه من به سیما هزاربرابر شده بود.سیما برای

 رعایت حال من خودش راسر به نیست کرد.او دلش نمیخواست که زنده باشد

 و با کس دیگری زندگی بکند و درعین حال شاهد دربدری وپریشانی من

 باشد.من دوعکس ازاوداشتم.یکی خانوادگی بود و یکی دیگرهم تکی.که مادرم

 از سیما برای من گرفته بود.عکس تکی بی روسری بود و موهای طلایی او تمام

 عکس را پوشانده بود و یک جفت چشم سبز زیبا مثل عروسک به رنگ دریا به من

خیره شده بود و معصومیت خاصی در وجودم سرازیر میکرد.عکس تکی او همیشه

 در کیف جیبی بود و ان را در جیب پیراهنم گذاشته بودم که درست روی قلب من

 گذاشته میشد.انگاربدون ان دل من از تپش می افتاد.بارها باعکسش گفتگووروزی

 چند بار انرا ماچ میکردم و اشک حسرت روی گونه رنجور من جاری میشد.

سیما تنها کسی بود که من هرلحظه قادربودم با او درد دل کنم.ازسیما خیلی تشکر

 میکردم که از اول عشق اومال من بود و برای من باقی مانده.ازالان تا روزی که

 من زنده هستم-عشق اوهمچنان پابرجاوماندگار خواهدبود همان سیمایی که

18سال بیشتر نداشت وودرهمان مقطع ثابت خواهدماندو این ثبوت

سنی یکی از محاسن مرگ است.گاهی دلم چنان از دست دایی خدا بیامرزم

 پراز خشم و نفرت میشد که نگوو نپرس.

**************************************

 ( قسمت چهارم)

 --------------------------------------

حالا تحصیلات من هم تمام شده و سر و سامانی گرفتم-محل کاری دارم و

 یک واحد آپارتمان اجاره کرده ام و خوش و خرم مشغول زندگی کردن هستم

اتفاق خاصی هم پیش نیامده که قابل عرض باشددرآپارتمانی که زندگی میکنم

 یک زن و شوهر با یک دختر تقریبا 8 ساله زندگی میکنند.درب ورودی واحد

آنها درستروبروی درب واحد من باز میشود.گاه گداری زن مهربان همسایه مرا

مورد لطف ومحبت قرار میدهد-سوپی-غذایی-میوه ای- به دختر 8 ساله اش میدهد

 واوهم با شیرین کاری خاصی که مخصوص بچه های ان سن و سال است میاید

 –در میزند و به من میدهد.با لبخند شیرینی خداحافظی میکند و به داخل واحد

خودشان میرود.انقدر عجله دارد که مهلت نمیدهد من ازاو تشکر کنم..طفلک انگار

از من خجالت میکشد.بعد از نیم ساعت من ظرف خالی را خوب تمیز میکنم درب

 خانه همسایه را زده و زن مهربان و یا همسر میانسالش انرا گشوده و ظرف

 را میگیرند و در مقابل تشکر فراوان من یک کلمه بیشتر نمیگویند-ببخشید

شرمنده- قابل شما را نداشت.خیلی به ما لطف کردی که ان را قبول نمودی

با وجودیکه تصمیم قوی گرفته ام که با کسی رابطه عاطفی برقرارنکنم

و بیشتر در لاک خودم بمانم اما آنها خیلی در شکستن اراده من دخیل هستند.

اکثر اوقات دعوت بعضی از همکاران که با پافشاری زیاد مرا به عزا یا

عروسی یا شب نشینی معمولی دعوت میکردند را-رد میکنم واگرظاهراهم

 قبول میکردم به بهانه ای خلف وعده میکردم.دلم میخواست بیشتردرخودم

 باشم و با خواندن و نوشتن چیزهایی که باب میل من است-اوقات فراغت را

 پر کنم.این جورخیلی راحتم چون مجبور نبودمم به کسی سین جیم پس بدهم!

هررفتی یک امدی دارد واین رفت وامد دوباره تعادل روحی مرا بهم میزد.

********************

الان 4 سال است که ما همسایه هستیم و من کم کم این واحد را خریدم.

انگار این واحد اپارتمانی را از اول به نیت من ساخته بودند.انقدر در

 این واحد احساس ارامش میکنم که نگو و نپرس.انگار خانه آبا و اجدادی

 من است.طوری به خانه عادت کردم که بدون ان نمیتوانم یکساعت جایی

 بمانم.اصلا جای دیگر خوابم نمیبرد.

اگر من از اول سخت گیری نمیکردم باید روز و شب را در خانه همسایه

 روبرویی طی میکردم و فقط برای خواب به خانه خودم بروم.مرد همسایه

 بعضی اوقات به من میگوید: پسر تو خیلی سعی میکنی تنهایی چگونه

روزگارت را سر میکنی؟!چرا ازدواج نمیکنی؟!تو که الحمدالله همه چیز داری؟!

اکثر جوانان ارزو دارند کار ومسکن داشته باشندتشکیل خانواده بدهند

 اما تو انگار نه انگار..من در جواب میگویم: حاجی! چه کسی به من زن

 میدهد؟ زن و مرد مثل اسپند توی مجمرازجامی پرند ومیگویند این چه حرفی هست

 که شما میزنی به تو قول میدهم اگر به خواستگاری دختراستاندارهم بروی

- با داماد کردنت موافقت میکند .باید از خدا هم بخواهد.سواد نداری که

 الحمدلله داری – ماشین نداری که داری – مسکن نداری که داری –

از همه مهمتر شغل ابرومند نداری که داری؟!اگر خودت نمیخواهی یک چیزی؟!

بی جهت گردن این وان می اندازی.شما لب تر کن من صدتا دختر برایت پیدا میکنم

.حیف که دختر ما ۱۰ سال بیشتر ندارد وگرنه ازخدامون بود.

انها خبر ندارند که من برای یک زندگی مشترک چیزی کم ندارم جز یک دل

دلی که سالها پیش مرده بود و با سیما دفن شده بود.مدام این بیت حضرت

 مولانا در سرتاسر وجودم با حرکت خون گردش میکرد.در وجود خودم

این بیت : بی همگان به سر شود – بی تو به سر نمیشود

و ندای باطنی از سیما اینکه :" ترا اتش عشق اگر پر بسوخت مرا بین که

از پای تا سر یسوخت!!"

 کم کم رابطه من با همسایه روبرویی به جایی رسید که با اصرارانها چند

ساعتی برای شب نشینی نزدشان میرفتم. زن ومرد خیلی دوست دارند

 بدانند که من برای چه انقدر تنهایی و غربت را دوست دارم.میخواهند

 برای من نقش پدر و مادررا بازی کنند.دست و بال مرابند کنند وحتی در

 چند مورد با معرفی بعضی از اقوام دورخودشان و دخترهای همسایه مرا

 تشویق به ازدواج کردند .ولی هر بار من به بهانه های واهی شانه

 از زیر بار خالی میکردم.......

دخترک کلاس پنجم است. و اکثر صبحها که قصد رفتن سر کار را دارم

 او را هم به مدرسه میرسانم.اما همیشه یک علامت سوال به بزرگی کوه

 در مغزم نقش بسته.پدر و مادر با ان شکل و قیافه که بیشتر به مردم جنوب

 خراسان شبیه هستند (به قول ما سیاه کشمشی)- دختر بچه به این خوشگلی

 سرخ و سفید با مویی همانند "ذرت" چطور مقدورشده!؟ته چهره او برای

 من اندکی شباهت به چهره ناکام سیما را دارد.

---------------------------

خلاصه یک روزاتفاقی- همه چیز درباره ان دختر بچه را برایم مشخص کرد.

مرد همسایه بااینکه 55-56 سال بیشتر سن نداشت سابقه عارضه قلبی اش

 عود کرده بود و یکی از رگهای اصلی قلبش مسدود شده بود.که چند بار در

 بیمارستان امام رضا بستری و انژیوگرافی شده بود.اما دکترها کم کم از ادامه

 سلامتی اش قطع امید کرده بودند و یک از متخصین قلب که با من رفاقت

 داشت صراحتا" به من اعلام کرد که او ظرف کمتر از یکماه سکته کامل

 قلبی میکند و امید به زنده ماندنش خیلی کم است.مگر انکه همین الان به

 یکی از بیمارستان های خارج از کشور منتقل شود و تحت مداوا قرارگیرد

که امید زنده ماندنش بعد ازترمیم سیاهرگ آئورت 50% است و من که

روابط عاطفی زیادی با خانواده او پیدا کرده بودم نمیتوانستم نسبت به این

 موضوع بی تفاوت باشم.بخصوص که همسر مهربانش خیلی به من محبت

کرده بود. و فکر یتیم شدن دختر همسایه هم به شدت ازارم میداد.

به فکر چاره افتادم.یک شب به خانم او پیشنهاد کردم که با مراجعه به فامیل

مقداری پول جور کند.مقداری هم من پس انداز داشتم تا بلکه بتوانیم او را

 به خارج از کشوراعزام کنیم.اما زن درمانده گفت: خودش و شوهرش هیچ

 قوم و خویش بدرد بخوری ندارند که بتوانند چنین کمکی بکنند.

پیشنهاد دوم من ان بود که واحد اپارتمانیشان را بفروشند شاید خرج مداوای

 مرد فراهم شود.متاسفانه زن گفت که واحد اپارتمان هم اجاره ای هست.

دران لحظه" سنگ روی یخ.شدم یک غده سنگین به اندازه مشتم روی

 قلبم موند.بلایی که میترسیدم باز هم به سرم امد.

من 5-۴ سال بود که برادرها و خواهرهایم را سیر ندیده بودم.پدرخدابیامرزم

 که فوت کرد من دو تا 48 ساعت برای کفن و دفن و ختم و چهلم و سالگرد

 بیشتر وقت نذاشته بودم.طفلی مادر پیرم را سالی یک بارهم نمیدیدم.حالا

 لاجرم باید غصه امت را بخورم. دیدم دوباره خونم در حال به جوش امدن

 است.عین روزهای اولی که سیما را از دست داده بودم.۴-۵ سال تمام به

 همه بدبختی و فلاکت و غریبی تن دادم و حالا نمیتوانستم از گیر این

 مصیبت فرارکنم خدایا چرا در اجتماع اینقدر فلاکت و بدبختی و فقر

 وجود دارد؟چرا هرچقدر تلاش میکنی توی خودت باشی باز هم مقدور

 نمیشه؟هرچقدر سعی کردم که خودم را توجیه کنم که به تو چه ربطی دارد؟!

بیخیال- شو-اما-دلم طاقت نیاورد؟!اگر دل ادم از سنگ و چوب هم باشد

بی تفاوتی دورازانسانیت است.مدام به خودم بد و بیراه میگفتم که

 چرا دوباره خودم را گرفتار کردم.بیچاره زن میگفت: حتی مغازه ای که

شوهرش درآن مشغول به کار بود اجاره ای هست و به علت بیماری درش تخته

 شده و صاحب مغازه عذرش را خواسته.خوب با این تفاصیل معلوم است

 که همسایه هیچ راه گریزی از مرگ ندارد؟!مگر اینکه خدا بخواهد.

هروقت که به دختر بچه 10 ساله نگاه میکردم جگرم کباب میشد..چند

 روزی از ماجرا گذشت و کم کم حال مرد همسایه رو به وخامت گذاشت

 و بنا به اصرار فراوان خودش از بیمارستان مرخص و به خانه منتقل شد

 تا به حساب خودش در رختخواب خانه بمیرد؟!من هم مجبور شدم وقت

 بیشتری برای او صرف کنم.اکثر شبها علی رغم خستگی فراوان کاری

 تا پاسی از شب در خانه همسایه میماندم و هرگاه حالش رو به وخامت

می گذاشت تلفن میزدم و پرستاری به خانه می امد.خرج و مخارجش را تا

جایی که از دستم بر میامد تامین میکردم.گاه گداری اقوام دور ونزدیک شان

همانند مردم بیگانه ازاوعیادت میکردند و کاردیگری ازدستشان برنمی امد.

اگر ازقهر خدا نمی ترسیدم-خودم را ازان ماجرا که داشت مثل خوره وجودم

 را میخورد-دور میکردم- گاهی اوقات به همسایگان طبقه بالا حسادت میکردم؟!

که دور از ان مهلکه به سر میبرند و انگار نه انگار داخل اپارتمان خبری

 هم هست.به قول نیما یوشیج بزرگ= ای ادمها که در ساحل نشسته شاد

 و خندانید؟!یک نفر در اب دریا میسپارد جان....؟!

داخل اپارتمان 4 نفر در حال غرق شدن بودند.مرد بیچاره با زنش

ومن و دختربچه معصوم ۱۰ساله؟!شبی من به جای یکی ازهمکاران

شیفت بودم.ساعت حوالی 10 شب بود که دختربچه با بغض دردناکی

 تلفن زد و گفت:عمو جان خودت را برسان که بابا جونم داره ازدست

 میره؟!انگاربیمارستان روی سرم خراب شد.فوری با ماشین خودم

 را به خانه رساندم.دیدم نفس مرد به شماره افتاده و چیزی به پایان

 زندگی اش نمانده است.با اشاره دست به زنش فهماند که دختربچه را

 از اتاق دور کند.زن با دخترش خواستند به راه پله بروند که من صدایشان

 کردم و کلید خانه ام را به انها دادم تا به انجا بروند. و انها به داخل واحد من

 رفتند.من در کنار بستر مرد چهار زانو نشستم.دستم را با دستان بی رمقش

 گرفت و به سمت لبش برد و بوسه ای زد.صورتش را نوازش کردم

 مثل تگرگ بود.ضربان قلبش را گرفتم.متوجه شدم که نفسی برایش

 باقی نمانده وبه شماره افتاده است.و لحظاتی دیگرتا ابد از کارخواهد

افتاد.مرد برای یک لحظه مانند بلبل شروع به حرف زدن کرد.از

 تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم.به نظرم در واپسین لحظات زندگی

 خداوند به او فرصتی عنایت کرده بود تا اسرار ناگفته را فاش کند. 

در ابتدا مرد خیلی از من تشکر کرد.منم همیشه عادت دارم در زندگی

اگر کسی از من تعریف و تمجید کند بند دلم پاره میشود.در ان لحظه که

 تمام امید مرد به من بود حال عجیبی به من دست داد.واشکم همینطور

 روی گونه هایم سرازیر شده بود.و بعد سالها مزه شور ان را احساس

 کردم.فکر میکردم یکی از بهترین عزیزان من در حال از دست رفتن

 است.حسابی عقده کهنه وغمهای زنگ زده دلم درحال خالی شدن

بود. ناگهان مرد همسایه چیزی گفت که دود از سرم بلند شد و

 خشکم زد؟!مرد گفت:اقای شمالی "زهرا" را اول به خدا و بعد به

شما میسپارم.گفتم مادرش چه؟!اوراچه میکنی؟به که میسپاری؟گفت

بیچاره زنم به پایم سوخت.همسر وفادار خوبی بود.او نزد پدرومادر پیرش

میرود-روستا ؟~و یقیه عمرش را در انجا میگذراند.همه هم وغم من

 این بچه است.میخواستم خوشبختش کنم.اما بخت با او یار نبود

.طفلک از روز تولد سیاه روز و بدبخت پا به دنیا گذاشت.

مرد هرچه بیشتر درباره دختر صحبت میکرد من بیشتر فاصله بین

او و زن و دختر بچه را حس میکردم.کم کم طاقتم از صحبتهای مرد

بیمار-تمام شد و گفتم: بابا جان تو حالت خوش نیست نباید زیاد حرف

 بزنی..مگر متوجه نیستی که فشار زیادی به قلبت وارد شده و تمام

 بدنت در حال لرزیدنه!چرا واضح و روشن حرف نمیزنی که

بدانم چه شده است؟چشم مرد از حدقه بیرون زده بود و مثل چاله ی

 پر اب شده بود.انگارعضلات صورتش فلج وبیحس شده وآنقدررمق نداشت

 تا اشکهایش را-روی گونه اش سرازیر کند.بعد از مکث کوتاهی گفت:

 زهرا بچه ما نیست.ما بچه دار نمیشدیم این بچه را-از بهزیستی تحویل گرفتیم.۹

 سال پیش.زلزله رودبار ومنجیل یادت هست؟!گفتم سال ۱۳۶۹

سرش را به حالت تایید تکان داد و ادامه داد من از روی این بچه

 خجالت زده ام .کاش او را تحویل نمیگرفتم.او که بدبخت . فلک زده

 بود.گیرمن افتاد بدتر شد.اگر من تحویل نمیگرفتم یک ادم درست و

 حسابی تحویلش میگرفت و خوشبختش میکرد.اما من تقصیر نداشتم.

ان موقع وضعم خوب بود.یک حادثه ناگوار زندگی مرا از این رو به ان

 رو کرد.آتش به انبارم افتاد.هست و نیستم سوخت.در بازار رضا پارچه

 فروشی داشتم.مال خودم بود.اکثر مغازه ها از بیمه خسارت گرفتند اما

 من بیمه اش نکرده بودم و هی امروز و فردا کرده و از گیر بیمه

 فرار میکردم..به خاک سیاه نشستم.یاداوری خاطرات تلخ قلب رنجورش

 را بیشتر به درد می اورد؟!هروقت مکث میکرد فکرمیکردم که تمام

 کرده.دوست داشتم بیشتر از دختر بچه برایم تعریف کند.گفتم پس بهتر

ااست که همسرت را صدا کنی.دخترت هم باشد و وصیتت را به انها

بگویی.دخترت ۱۰ سال سن دارد.بد و خوب را میفهمد تا کی میتوانی

 حقایق را از او پنهان کنی. ازسکوت سنگین مرد فهمیدم که باید زن

 و بچه اش را صدا کنم.

 

برای صدا کردن آنها رفتم تا بر بالین مرد بیایند.وقتی امدند کنار

 مرد نشستند مرد بی اختیار خواست ازجایش بلند شودودختربچه را

 ببوسد.اما دوباره نقش بر زمین شد.پلکهایش مانند دو لنگه در

سنگین بسته شد.من فکر کردم که تمام کرده و حرفهایش ناگفته

 باقی مانده است.تا ان روز جان دادن کسی را از نزدیک ندیده

 بودم.اما مرد چشمهایش را دوباره باز کرد و به زنش که زار زار

 گریه میکرد با اشاره دست فهماند که ادرار کوچک دارد.زن لگن

را اورد وکناربسترش گذاشت.بعد من واو با کمک هم مرد رابلند

 کردیم تا قضای حاجت کند.دختر بچه با چشمان بهت زده وغمگین

  مارا نگاه میکرد.چند لحظه مرد راسرپا نگه داشتیم اما از ادرارخبری

 نبود.همسرش که تجربه بیشتری داشت گفت:بهانه گیری میکند.تا دبر

 تر جان به عزرائیل دهد.حتما" هنوز حرفهایش تمام نشده است؟!

دوباره او را روی رختخواب درازکردیم.مرد با صدای بریده بریده و

 ضعیف گفت:زهراجان مرا ببخش دخترم.نتوانستم تراخوشبخت کنم

حالا تو دیگر بزرگ شده ای و باید رازی را که۹ سال ازتو پنهان

 کردیم رااز زبان پدرت بشنوی.تو فرزند ما نیستی!ما بچه دارنمیشدیم.

تراازبهزیستی تحویل گرفتیم.سالی که در رودبار و منجیل زلزله شده بود.

(پدرو مادرت  برادرانت و خواهرانت- خدا میدونه داشتی یا نداشتی)

همه کس وکارت زیراوار ماندند واز دنیا رفتند.هیچکس حتی نتوانست

 بفهمد که نام و نام فامیلت چیست.تورابا مجروحین ازتهران به مشهد

 اوردندازبس که مجروح زیاد بود بیمارستان ها دیگرظرفیت نداشتند.

تو درهمین بیمارستان قائم مداوا شدی.چون هیچ -کس و کاری برایت

 پیدا نشد ترا به سازمان بهداری و بهزیستی سپرده بودند-دوسه ماه

 بعد از زلزله ترا تحویل گرفتیم. وتا کنون ازهیچ زحمتی فروگذار نکردیم.

خدا میداند که من و مادرت هر چه ازدستمان برمیامد برایت انجام

میدادیم.ا ما قسمت نبود یا من عرضه نداشتم ترا خوشبخت کنم.حالا هم

که می بینی دارم میمیرم؟!

ترو-اول به خداو بعد به برادرت میسپارم.میدونم که خیلی دوستش داری.

کار خدا بود که اوراسرراه ما قرارداد.حرفهای برادرت را گوش کن

خواهرخوبی برایش بمان.حال مرد طوری دگرگون شد که برای یک

 لحظه فکرکردیم اصلا مریض نیست.یا ناگهان شفا پیدا کرده است.غافل

 از اینکه تمام ان حالات دگرگون کارعزرائیل است که دراخرین نفسهای

 زندگی به او فرصت میدهد که تمام حرفهای خود را بگوید.و چیزی

 ناگفته نماند.دختر بچه به شدت گریه میکرد.انگار بند دل منهم پاره شده

 بود؟!اشک چشمم بند نمی امد.بیچاره زن هم بدتراز ماگریه میکرد.ازجایم

 بلند شدم- دست دختر بچه را گرفتم ودردست مرد قراردادم خواستم دستم

 راعقب ببرم.انگارمرد منتظر دست من و دست کوچک دختر بود.دستمان

 برای لحظه ای بهم چسبید و مرد با دو دستش دستان مارا به سینه اش

 فشرد.و-ول نمیکرد.با هق هق گریه گفتم خیالت جمع باشد. از بابت

 زهرا نگرانی نداشته باش.صورتم را طرف امام رضا (ع) کردم و گفتم :

خاطر جمع باش.به همین امام رضا"ع" قسم میخورم که برادر خوبی برای

 زهراباشم.تا او سروسامان نگیرد ارام نمی گیرم و تا اخرعمرمثل یک

 برادرمراقبش هستم.من سخت احساساتی شده بودم و پشت هم ان جملات

 را تکرارمیکردم.ناگهان صدای جبغ و داد زن مرا به خود اورد.و متوجه

 شدم که مرد از دنیا رفته!! گفتم :تف بر این زندگی.انگار همین دیروز بود

 که من با این خانواده که خوش وخرم و بی دغدغه مشغول زندگی شیرین

خود بودند- اشنا شدم.چطور با یک اتفاق ناگوار کانون گرم خانواده اش

 ازهم پاشیده شد.واقعا دنیا عجب معمای پیچیده ای است؟!

 ===================================

  ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:23  توسط مدیروبلاگ-روشن فومنی  | 

داستان غربت من وزهرا کوچولو(روشن فومنی)قسمت 5تا8

 

( قسمت پنجم)

==========

بعدازاینکه مرد-از دنیا رفت> ختم وهفتم برایش گرفتیم بیشتره مخارجش را

 خودم تامین کردم زنهم مقداری پول داشت که صرف دفن وکفن مرد کرده

 بود-ناگفته نماند بعد ازهفتم -زن مجبورشد واحد اجاره ایی را تخلیه نماید

چون قادربه پرداخت اجاره ماهیانه نبود-وصاحبخانه هم بجای ارفاق در

اجاره خانه- برای زن بیوه ومستمند-اجاره اش راتا دوبرابرافزایش داده بود

زن مجبور بودمبلغ رهن را دوبرابر کند یا بجای آن مبلغی ماهیانه بپردازد

-وقتی به مردصاحبخانه اعتراض کردم توجه مرا به تورم وافزایش اجاره

 بهاعمومی سوق داد واینکه تمام منبع امرارمعاشش همان اجاره ماهیانه بود

 که از-ان واحد و۴واحد طبقات دیگرمیگرفت.وخودش هم دریکی ازروستاهای

 اطراف با عایله اش زندگی میکرد!!تا-ان روزنمیدانستم فقط یک واحد ازاین

 آپارتمان رامن خریده ام وبقیه واحدها اجاره ایی است...

بعدازتخلیه خانه زن تصمیم داشت با زهرا-به روستا بروداما با اصرار فراوان

 من راضی شد تا-چهلم مرد درواحد من بماندتا بعضی ازاقوام ودوستان آن خدا

بیامرزکه دیرترمتوجه مرگ او شده وبه برای تسلیت به آنجا می امدندسرگردان

نباشند..بعدازچهلم هم به وصیت شوهرش عمل کنداما-زن قبول نمیکرد

تابه وصیت شوهرش عمل کند وبچه رابرای همیشه بمن بسپارد-اول فکر

 میکردم بمن اعتماد ندارداما وقتی با حال گرفته وپکر من روبرو شد-گفت

برادرجان-یکوقت فکربد بدلت راه ندهی علت مخالفت من بخاطررعایت حال

شماست-شماکه هنوز مجرد هستی سالها رنج ومشقت کشیده ایی درس

 خوانده ایی وباتحمل رنج غربت وبرای خودت سروسامانی پیداکرده ایی

-دوفردای دیگر باید ازدواج کنی وزندگی ایده الی برای همسرآینده ات فراهم

 کنی این بچه روند زندگی ترا بهم میزند-خودت غریب وبیکس وکارهستی

-نگهداری این بچه غیر ازدردسر ومشکل ثمر دیگری برایت ندارد

-همونطوری که خدای مهربان زندگی دوباره بهش عطا کررده همونطور

 هم خودش نگهدارشه-نترس نمی میره -تاچشم بهم بزنی بزرگ شده وسرو

سامانی گرفته؟!تلاش فراوان من برای توجیه کردن زن درمورد نحوه بزرگ

 شدن ورفاه وامکانات محدود روستا به جایی نرسید-بخوبی پی بردم که

 بیشترین دلیل مخالفت زن برای خودمن است نه خودش وبچه؟!بخاطرهمین

 درواگذاردنش اصراری نورزیدم-باتقاضای مستمری ناچیز ماهیانه منهم که

 برای اوودختر بچه  پیشنهاد کردم موافقت نکرد-ولی بهش قسم دادم هرگاه

 به مشکل مالی برخوردند-صددرصد مرا درجریان بگذارند-اوهم پذیرفت؟!

وازطرف دیگرهمونقدرکه قبول کردتا چهلم شوهرش که تقریبا"هنوز یکماه فرصت

باقی مانده بود باتفاق زهرا نزد من بماند تازهرا بقیه امتحانات نهایی اش را بدهد

بسیار خوشحال بودم.زن هم بخاطر اینکه مزاحمتی برای من فراهم نکنند-با

اکراه پذیرفت.؟!ولی ازمن قول گرفت مادام که بامن زندگی میکنند تمام کارهای

 خانه رابرایم انجام دهد ومن دست به سیاه وسفید نزنم-وبرای صرف غذا

-ازرفتن به بیرون وچلوکبابی صرف نظرکنم-منهم برای دلخوشی اوپذیرفتم.

..تمام هدفم این بود که طفلک زهرا-ازدرس وامتحانات ثلث آخرمحروم نشود!!

چون کلاس پنجم ابتدایی بود ومادرخوانده اش میخواست تا پایان خردادماه

 واتمام امتحانات اورا درخانه یکی ازاقوام دور خودش تنها بگذارد وبه

 روستا برگرد-ومن دوست داشتم اودرکنارمادرش باشد تا بهترازعهده امتحانات

بربیایدوخلا"روحی دیگری غیرازمرگ ناپدری نداشته...تمام مدتی که زن با زهرا

بامن زندگی میکردند سعی من براین بود که حتی المقدور کمتر به خانه بیایم واکثر

اوقات بجای همکاران دیگر کارمیکردم وعلی رغم میل باطنی ام درمهمانی های

انها شرکت میکردم تا زهرا با نامادری اش درخانه من راحت باشند-..

وهمین موضوع موجب کدورت ونگرانی زن شده بود=تا چشم بهم زدیم یکماه

هم مثل برق وباد سپری شد وبعدازمراسم چهلم مرد که دریکی از مساجد محل

 برگزارشد-زن باتفاق زهرا با من خداحافظی کردند وبه روستا برگشتند؟!!   

موقعی که زن وزهرابا-چشم گریان ازمن خداحافظی کردندتا به روستا برگردند-

من بشدت آزرده خاطر شدم-چون غیراز۴سال آشنایی با خانواده آنها -ظرف

 همین یکماه که ارتباط من با انها تنگتر شده بود ازرفتنشان بشدت دلم گرفت

-احساس میکردم دوباره عزیزانی را ازدست داده ام وتداعی رنج زهراوآینده

 شومی که درانتطارش بودلحظه ایی راحتم نمی گذاشت حرفهای مرد درآخرین لحظات

 زندگی که دختربچه بینوا را به عنوان خواهر کوچک جهت سرپرستی بمن سپرده

 وآرامش روحی پیداکرده بود-مثل کوه روی دوشم سنگینی میکرد ومدام احساس

 مسیولتی که تقبل کرده بودم وعملی نشده بوددل وروحم را جریحه دارمیکرد

 -قبل ازخداحافظی اززن قول گرفتم که بمن-اجازه بدهد-تاگاه وگداری به روستا

 بروم وبا-زهرا دیدار کنم-واینکه هروقت به شهر آمدند حتما" سری بمن بزنند

 ودرمواقع گرفتاری ونیاز-روی من حساب کنند!!زن هم سرسری قبول کرد چون

 باورنمیکرد که من فرصت ورغبت ان کاررا داشته باشم

وموقعی که ازاینجا بروندهمه چیز روبه فراموشی گذاشته وبرای من عادی

 میشودچون اوهرگز نمیتوانست بعد نگرانی عمیق قلبی مرا نسبت به زهرا درک

 کندواحساس مسیولیتی که درآن راستا ناخودآگاه دل وروحم را اشباح کرده بود-؟!

ازمشهد تاچناران۵۵کیلومتر فاصله بو-ازانجا هم تاروستایشان همانقدر ...که یک

 جاده خاکی روستارا به چناران متصل میکرد..بعد از رفتن انها بشدت احساس

 دلتنگی میکردم انگار ماجرای سیما یکبار دیگر برای من اتفاق افتاده است

 هرکاری میکردم لحظه ایی نمی توانستم از یاد زهرا-راحت وآسوده شوم

-مدام درذهنم او وخانواده اش رازیر خروارها خاک وگل-وویرانی های زلزل

ه مجسم میکردم ودست امداد گرانی راکه زهرا را اززیر آوارنجات میدادندتا

 زندگی مجدد را به او هدیه کنند وهرگز نمی دانستند این هدیه مذلت بارراهیچ

 دستی نمی تواندبه خوش بختی وسعادت بدل کند -وازخود میپرسدم

-راستی کسانیکه ازاین هیاهو دور وسلامت مانده اندچقدردرمقابل سرنوشت

 زهرا وزهراها-مسیولیت دارندواین افکار ادامه زندگی را برایم دشوار کرده

 بوداگر زهرا پسر بچه بود هرگز نمی گذاشتم به روستا برگردد-اما جنسیت او

 وشرایط زندگی وتجرد من ازهرطرف دست وبالم را بسته وعاجز وناتوان مانده

 بودم-هروقت دلم میگرفت به حرم امام رضا پناه میبردم ودرد ورنج خودرا به

 گرفتاریهای دیگران که از فرسنگها راه دور به زیارت آمده بودند گره میزدم

-بعد از آرامش نسبی به ادامه زندگی ودنیای مادی رجعت مینمودم.مشکلات

 وناهنجاری های زندگی هم قادر نبود مرا لحظه ایی از یاد او منفعل کندخصوصا"

 روزهایی به بیمارستان میرفتم وازراهروی طولانی اش رد میشدم تا خودرا به

 قسمت رادیولژی برسانم دیدن بیماران خردسالی که ازکمبودجا درراهروی

 بیمارستان بستری بودند.مرا به یاد زهرا میانداخت که درروستا از بی بهداشتی

 وکمبود امکانات بیمارشده وبرای مداوا-تاچندروزدیگر به انجا آورده میشوداما

-او همین شانس راهم نداشت که بخاطربضاعت مالی کسی به فکر مداوای او باشد..؟!-

دقیقا"بیست وپنج روزازچهلم مردگذشته بودکه یکروزبعدازاینکه به حرم امام

 رضا"ع"رفتم  بیاد زهرا-افتادم-انگاربمن الهام شد که او به کمک من نیاز شدید

 پیداکرده است ومن باید هرچه زودتر خودرا به روستا برسانم خداوندبزرگ

 ازبدو خلقت هرانسان استعدادهای ویژه ومنحصر بفردی درنهادش به ودیعه گذاشته

 که اگر انسان اراده کند-میتواند برتمام نیازمندی های خود غلبه کند وازهمه

 جزییات آینده خودوقوف پیداکرده وبرمقدرات اشراف کامل داشته باشد

به نظرخودم یکی ازعوامل مهم انحراف ذهنی من بطرف سرنوشت وآینده زهرا

با وجود گرفتاری های فراوان زندگی شخصی -هم استانی بودن من با او بود

-ودیگرداشتن نامادری که خودش با مشکلات عدیده ایی دست به گریبان شده-و

دیگر-محیط زندگی اجباری او-که هیچگونه امکانات رفاهی نداشت خصوصا"

برای زهرا-که مدتی درشهرزندگی کرده بودوکسانیکه دران محیط زندگی میکردند با

شرایط ان خو گرفته وبرایشان میتوانست ایده ال باشد

*****************

خلاصه دل به دریا زدم وبطرف چناران راه افتادم -عصرروز

جمعه بود-منم بیکاربقول معروف گفتم هم دیدن یاروهم زیارت

 شاه عبدالعظیم.اواخر تابستان بودچیزی به بازشدن مدارس نمانده بود

-توی راه فکرمیکردم مبادا-ان  طفلک -ازادامه تحصیل بازبماند؟!

وقتی وارد جاده خاکی شدم-دوطرف جاده تا چشم کارمیکرد باغ

 انگوربود-روستاییان مشغول کاربودند

انگورهایی راکه چیده بودند توی سبدهای بزرگ بارالاغ

میکردندو-وسط باغ به لب جاده میرساندند-لابدازانجا هم با وانت

برای فروش راهی شهرکنند-چیزی به روستا نمانده بود-که کنار

جاده ترمزکردم وازماشین پیادشدم-وازچند کارگری که به

 جاده نزدیکتر بودند-ادرس باغ پدر-نامادری زهرا را-سوال کردم

-با نشانی که آنها بمن دادند- هنوز باید جلوتر

می رفتم-خلاصه رفتم جلوتر-ماشین را متوقف کردم وپرسان پرسان

باغ انها راپیدا کردم-اولین کسی که توجهم را جلب کرد نامادری زهرابودکه در

حال کاربودپیرمردقدخمیده ایی که زیرسایه درخت زردآلو نشسته بودوچپق دود میکرد

تامرادیدشناخت-چون روزختم ناپدری زهرا-اورا باماشین به روستا رسانده بودم-قبل

 ازینکه سوالی ازو بپرسم باخنده بلند وشیرین گفت به به.... آقای دکتر!!

چی عجب-ازین طرفا؟!بعدازجا-برخاست وباصدای بلند داد.زد-زهرا-زهرا-بیا ببین کی

اومده-؟!میخواستیم دقت کنم- بیینم زهرا-ازپشت کدام بوته انگوربیرون میاد

پیرمردآمان ندادو-مثل زالو-چسبید-بمن-حالا ماچ نکن کی ماچ بکن..همونطور

 که مرابغل کرده بود--بازم-زهرازهرا میکرد.

********************************************

 (قسمت ششم)

 ===========

.وقتی پیرمردمراول کردچشمم به زهرا افتاد که دوان دوان بطرفم میدوید

وقتی چشمم به زهرا افتاد-اورا نشناختم-پوست سفید صورتش را آفتاب جز

غاله کرده بود انگار ازچاه زغال بیرون آمده است-پاهای لختش که دولنگه

 دم پایی گل وگشاد به زور داخلش گیرکرده بود-عین زانوی شترپینه بسته بود

 وچشمان عسلی رنگش-رنگ ورفته شده بودوازته گودال چشمش که ازحدقه

درامده بود رمق سوسوزدن نداشت-چشمان زیبا ومعصومی که همین چندی پیش

مانند ستاره سهیل درخشان ونورانی بود-وقتی چشمم به او افتادخدای من قلبم

هری ریخت وزانوانم رمق ایستادن راباخت وتمام بدنم سست شد-دست امدادگران

 مهربان را یکبار دیگرپیش چشمانم مجسم کردم که با چه تقلایی دست

 وپای زهرا کوچولو را گرفته واز زیرخاک وخل بیرون میکشند-زهرا همونطور

 بی نفس طرف من میدوید-وقتی بمن رسیدهن هن کنان گفت:سلام داداش جون؟!اومدی

؟!دوتادست کوچکش را ازدوطرف تنه اش به حالت افقی  ازهم دورکرده و

عین مترسک بی حرکت وخشک نگهداشته بودوانگشتان را مشت کرده بود گردنم را

 خم کردم تاقداو بمن برسد انگارمیخواست مرا ماچ کندسینه اش را

سپرکردوبه سینه ودوش من چسبانید-وماچ آبداریاز گونه من گرفت-صورتم را

برگرداندم تاگونه طرف دیگرم را هم ببوسد-بی آنکه پاسخ بوسه های آبدارش را بدهم؟!

وقتی ماچ کردنش تمام شد-دستش راگرفتم وسرش را نوازش کردم ودرحالی که ازشدت

 ناراحتی تمام وجودم میلرزید-گفتم زهرا جان برای چه اینطوری شدی تو؟!گفت چه

طوری؟!گفتم الهی بمیرم برای تو-توخودت نمیدونی چطوری؟!خیلی سعی کردم

خودم را کنترل کنم تا-اشک رسوایم نکند اما موفق نشدم وسیلابی ازغم واندوه

آرام آرام بگونه های سرازیر شد-با کف دستم اشکهارا تاراندم

تاپیرمرد ونامادری زهرا که درست پشت سرم قرارگرفته بودند-متوجه آن نشوند-خجالت

میکشدم آنها اشکهایم را ببینند-فورا" حالت شادی تصنعی بخود گرفته وباخنده گفتم

 زهرا جان برای چی دستهایت را اینجوری راست وخشک نگهداشته ایی؟!

وانگشتهایت را مشت کرده ایی؟!چی تو دستت  هست که ازمن قایمشون کرده ایی؟!

به اصلاح خودم میخواستم سرشوخی رابازکنم وحزن فراوان خودم را ازانهامخفی نمایم

-زهرابا لهجه غلیظی گفت داداش جون آخه دستام الفشه(alefsh)-پیرهن سفیدت

 کثیف میشه انقدراین واژه خراسانی را شیرین وغلیظ اداکردکه لذت بردم-بی اختیار

 خنده ام گرفت وپرسیدم-الفش یعنی چی؟!نامادری که هنوز موفق به

سلام واحوالپرسی بامانشده بودونظاره گر-برخورد من وزهرا-شده بود-بجای زهرا

 که داشت خجالت میکشید-گفت داداش الفش یعنی-آلوده به شیره انگور -یاچربی

 وهرچیزدیگه-مث اون که لکه کثیف وچسبندگی ایجاد میکنه-بعدبا نامادری زهرا

سلام واحوالپرسی کردم وگفتم افتاب بدجوری شمارو داغون کرده مخصوصا" این بچه رو؟!

نامادری زهرا گفت-خودش دوست داره کار کنه-پیرمردگفت-باباجان زندگی تو 

روستا سخته-اینجا همه باید کارکنند حتی یک جوجه هم دورآدم بگرده ویک

 قدقدی بکنه -خیلی افاقه است-آدمای قدیمی گفتند"قربون دست بسیار-چه

درخوردن چه درکار"" بیشترازان نمیتونستندمداخله کنم-اما پیرمرد همونطور حرف

 میزد ومیخواست وانمودکنه که اینجا خیلی به زهرا سخت میگذره-وهیچ علاجی

هم نداره!!بعدادامه داد-که دوفردای دیگه باید بره مدرسه-هزار جور جرج داره

-باید خودش کارکنه وخرج خودشهدربیارره منکه هزار رقم درد ومرض دارم-مادر

بیچاره اش هم که دست تنهایه؟!زن-روبه من وپیرمرد کرد وگفت-کو

 مدرسه-اینجا که مدرسه راهنمایی نداره-!!زهرا مجبوره ترک تحصیل

کنه-چون تا ابادی دیگه که مدرسه داره خیلی راهه!!گفتم دیدی حالا اومدی سرحرف من-

شوهربیچاره ات یک چیزی میدونست که اون بچه را تا بمن نسپرد جون به عزراییل

 نداد!!زن گفت منهم خوشبختی اونو میخوام-وهمین یک ماهه کم وبیش نتیجه گرفتم

که زهرا اینجا به سعادت نمیرسه-ولی خداشاهده من همه حرفم همه ناراحتی ام برای

 شماست؟!اون شمارو از زندگی می اندازه-فردا شما داماد بشی-عروس خانم اونو تحمل

نمیکنه؟!گفتم خواهر من -مادر من-یکبار به شما گفتم حالا حلالا ها -تصمیم به ازدواج ندارم

-خرج وبرج این بچه هم برای من هیچی یه!!اما من الان به نتیجه رسیدم که حق

 با شمابود؟!پیرمرد گفت بابا جان-اگر دوست داری برداراونوبا خودت ببرشهر.

..لااقل تو خونه برات یک کاری انجام میده....!!نامادری زهرا هم به دهن من

نگاه میکرد ببینه من چی جوابی به اون میدم--؟!!داشتم نتیجه

 میگرفتم که اون حالا دیگه راضی شده من بچه را با خودم ببرم...ولی

نمی تونستم بفهمم که خودش میخواد با اون بیاد یا نه؟!روبه پیرمرد کردم وگفتم

 خدامیدونه که من چقددر دوست دارم اونو باخودم ببرم شهر وپیش منزندگی کنه

-اما-بچه دخترانه-هست وهزار جور حرف وحدیث پشت سرمن میزنند؟!حاضرم یک

اطاق اجاره کنم بابا مامانش بیاد شهر درس بخونه-پیرمرد گفت-ببین خودتو

اذیت نکن-اونجوری نمیشه-اجاره خونه-خورد وخوراک وهزار

 جور بدبختی برات درست میشه-فقط تو بمن بگودوست داری این بچه

را ببری یانه؟!تو جواب بده تا من راهشو بهت نشون بدموقتی پیرمرد حرف

بردن زهرا را میزد-قند توی دلم آب میشد-گفتم بابا جان-این طرف روبه امام رضاست

یانه-؟!روبه حرم امام رضا کرردم وگفتم به همین امام رضا"ع"

من توی خوابم هم نمی تونم باور کنم که شمازهرا را بمن دادین تابا خودم ببرم-

مشکل جای دیگه است...زهرا ونامادری به مناظره من وپیرمردگوش میدادند

-وقتی به زهرا نگاه میکردم نمی تونستم بفهمم اون راضی بدون مامانش

 بامن بیاد شهر یانه-توی دل کوچکش چی میگذشت خدا میدونه-پییرمد روبه دخترش

کرد وگفت تو حرفی نداری-آقای دکتر زهرا را با خودش ببره؟!

میتونی ازش دل بکنی-؟!چون راهدوره نمی تونی هرروز هرروز

-راه بیفتی بری شهر-=دوما" جای بد که نمیره-آقای دکتر فقط میتونه

سعادت وخوشبختی رو به این بچه هدیه کنه-توانشو هم داره؟!!نامادری زهرا گفت-من

ازخدامیخوام-چون زهرا اینجا بمونه جزبدبختی چیز دیگی براش نیست-

شوهر خدابیامرزم که مرد-منهم که مریض وعلیلم-نمیتونم جمعش کنم-

اصلا" اگر بخوام هم نمی تونم اینجا امکانات نداره-روبمن کرد وادامه داد

-آقای دکتر اگر الان میبینی پنج تا بوته انگور وزردالو اینجا سبزشده ورنگ

 وبویی به آبادی داده فردا پاییز وزمستون اولین هوا سردی وبرف که بیاد پایین-بجز

گرگ وشغال -چیز دیگری ازاینجا عبور نمیکنه-میترسم این بچه که

 به زندگی تو شهر عادت کرده اینجا بمونه ونابود بشه بعدمن تاقیامت

 مدیون شوهرم وپدرومادر اصلی این بچه باشم حالا یا این دنیا هستند یا اون

دنیا-مرده ها از زنده ها -اگاه ترندمنم میخوام احساسات الکی را بگذرام کنار

-وفقط به سعادت زهرا فکر کنم-آقای دکتر شما زهرا رو ببری برات هزار تا کار میکنه-

رخت ولباس میشوره غذادرست میکنه-جارو پارو میکنه-درسته همه چیزو بلد نیست

ولی کم کم یاد میگیره-اصلا" خودم میام یک مدتی یادش میدم--گفتم

 شما خیال کردی که من میخوام کلفتببرم با خودم-نه بخداقسم

-به امام رضا"ع"منو بزنه اگر دروغ بگم من فکر میکنم اون خواهرکوچولوی

منه-غیر ازهمین هیچ احساس دیگری بهش ندارم-میخوام ببرمش که خانمی بشه

برای خودش-وقتی من میگم خواهر منه-باید طوری بارش بیاررم که تیپش

 به تیپ کج وکنجل من بخوره یانه==زن گفت شما اقاهستید شیر پاک

خورده اید-من ۴-۵سال با شما زندگی کردم از هرکسی بهتر شما را میشناسم-الهی شیر

 مادرت بهت حلال باشه هرچی ازخدا میخوای بهتبده وهمه چی هم الحمداالله داده-

-گفتم من فقط به این فکر میکنم که حرف مردمو چکار کنم؟!پیرمرد گفت

بابا جان -درطویله را ببندی-بلانسبت شما-دهن مردم بسته نمیشه-تو اگر راست

میگی وقلبت صافه-پس دیگه این پا واون پا نکن-ازقدیم وندیم تو ابادی

 ما رسمه-هرنامحرمی که مجبور باشه به خانه وزندگی آدم رفت وآمد

 کنه-یک صیغه محرمیت میخونند وراه شرعی اش هموار میشه-شما هم همون

 کارو بکن اگر گناه داشت گردم من-کارخیر که این حرفارو نداره-مردم ااگر

 بلانسبت خر هم باشند باید بفهمند که شخصیت شما به این لغز خونی ها نمیخوره---

بعد روبه زهرا کرد وگفت زهرا جان باآقای دکتر میری شهر؟!زهرا خجالت

 میکشیدچون هرسهنفرما داشتیم به اون نگاه میکردیم-مادرش -سوال مرد را

 مجددا" تکرار کرد وگفت زهرا جان با داداش جون میری شهر؟؟~زهرا بعداز

مکث کوتاهی -درحالیکه انگشت شصت شو-میجویدسرشو به حالت تاییدتا روی

 سینه اش خم کردمن گفتم اولا" خودت گفتی انگشتم الشه!!پیرهن من که از دهنت

مهم تر نیست-انگشتتو ازدهنت دربیار-بعد واضح ودرست جواب بده-باداداش

 میای شهر یانه-سر تکون بدی من نمی فهمم؟!زهرا انگشت شو ازدهنش درآورد

درحالی که بمن ذل زده بود-گفت بعلهخ...بی اختیار کف زدم وگفتم مبارکه مبارکه

-خدارا شکر-یا اما رضا-این زهرا رو ازمن نگیر-تااین حرفو زدم انگاربند

دل نامادری را پاره کردندبلند بلند زد زیر گریه-پیرمرد هم گریه اش گرفت

من دیگه طاقت نیاوردم انگاراشکام منتظر یک جرقه بود-یک قطره اشک درشت

 ازگوشه چشمم راه افتادازروی گونه هام رد شد ویکراست رفت تو دهنم -مزه شور

 اشک-اینبارلذت بخش ترین طعم دنیارا برام داشت-اگر خدابخواد داشتم ازتنهایی

درمی اومدم وصاحب یک خواهرکوچولو ویک همدم مطیع میشدم-منکه سالها 

ازادمها فرارکرده بودم-ازهمین الان داشتم احساس میکردم -تحمل وضعیت

موجود برایم درحال دشوار شدن است -همونقدر که زهرا بمن نیاز داشت

 منهم بهاو نیاز روحی داشتم-لااقل میتونستم خودمو قانع کنم ادمی را که

 سالها پیش کشتم(سیما)-درعوض به انسان دیگری سعادت وخوشبختی هدیه کنم وبه

یاری خدا-ازفقر وبدبختی وآینده تاریک وشومی که درانتظارش بود نجات دهم

پیرمرد به دخترش گفت-خوب من وتو راضی -زهرا هم راضی منتظر چی هستی

بریم خونه زهرا را آماده کن تا آقای دکتر همین الان با خودش ببره تا پشیمون نشده

-بدو که بخت زهرا گل کرده-کاش من جای تو بودم زهرا جان---؟!

کم کم هوا داشت تاریک میشد وکشاورزان هم دست ازکارکشیده

 وبه خانه هایشان میرفتندمن وان سه نفر تا سر جاده خاکی که ماشین پارک شده بود

پیاده رفتیم وبعدسوارماشین وبه آبادی رفتیم-تو راه آبادی-پیرمردگفت تو ده

ما یک ملا هست-اگر دوست داری همین الان حاضرش کنیم تا یک صیغه

 برادروخواهری برای شما وزهرا بخواند تا مسیولیت شرعی از گردن ما رد شود

-گفتم پدرجان ببین این کاردراین آبادی درست نیست-دوست دارم توی حرم

امام رضا"ع"انجام بگیره تا-بدونم طرف حساب من کیه-حواس من جمع باشه-؟! اگر

الان صلاح نیست من میرم شهر شما هروقت فرصت کردیدهفته دیگر بیایید شهر

باهم به حرم امام رضا"ع"ببینم آنجا چه خبره؟!پیرمرد خیلی عجله داشت

-می ترسید مبادامن پشیمان شوم خبراز دل من نداشت که هزاربار بیشتر

 ازاو من برای بردن زهراعجله دارم -گفتم حالا که اینطوره-شما توی خانه قران

دارید-بیار تا من قسم بخورم-زهرا را بردارم با خودم ببرم-پیرمرد گفت چه

 قسمی"؟گفتم به قران قسم بخورم که اگر غیرازاحساس برادری وخواهری

احساس دیگری به داشته باشم-سرو کارم باهمین قران باشد-به هرحال

 ماشیعه ومسلمان هستیم واعتقاداتی داریم که با ان اعتقادات به دنیا آمده

 وبا انها از دنیا میرویم-شاه وگدا ندارد-عاقبت جای ما زیرخاک ولباسمان

 دووجب کفن است-حرف کفن وقبر و...را زدم زهرا داشت میترسیداحساس

کردم سرجاش -مرتبا" جابجا میشود-ازتوی آینه ماشین زهرا را که با مادرش

صندلی عقب نشسته بود زیر نظر داشتم-پیرمرد پهلوی من نشسته بود

-خودم را روی فرمان خم کردم ودستم را روی صندلی گذاشتم وروبه

عقب ماشین کردم زهرا را براندازی کردم ودوباره به حالت رانندگی

هیکلم را صاف کردم-نامادری داشت زهرا را نوازش میکرد ودرباره من چیزهایی

به او گوشزد میکرد-گفتم پدر جان این بچه را نگاه کن درست مثل یک غنچه گل

 نشکفته است- لعنت خدا برکسی که بخواهد چنین غنچه ایی را پر پرکند-

-پیرمد گفت پسرجان منکه مویم را توی آسیاب سفید نکردم-هفتاد وپنج

 سال سنمه-انهم ازموقعی که شناسنامه دارشدم-تو عمرم خیلی چیزها

دیدم وشنیدم-من ازهمین بیرون سینه ات دارم قلب پاکترا تماشا میکنم که خش

نداره-کارخداست که محبت این بچه را انداخته به دل شما-شما دوتا همشهری

 هستید ومال یک آب وخاک-شکل وقیافه وآداب ورسوم همه چیز شما بهم میخورد

ازمن میپرسی اختیارتام داری برو سر این بچه رو ببر-چالش کن

-ازین بدتر هم کاری میشه نه والله؟!گفتم ترو بخدا بچه رو نترسون من

 میخوام ببرمش -خانم بشه-یک سرو گردن از همه بالاتر بشه-تا همه بفهمند وباور

کند مکه اون خواهر منه-اون باید بمن قول بده تا درس بخونه وانشاالله دکتر بشه 

-پدر ومادرشوکه ندیده ولی روحشونو که میتونه شاد کنه...مادرزهرا گفت الهی

 عوضشو از امام رضا بیری-تو خوب آدمی هستی زهرا شانس آورده-بردارببرش

-هیچ احتیاجی به قسم قران هم نیست من به چشم برادری قبولت دارم-منهم گاه

 گداری میام به شما سرمیزنم کارو باری به زهرا یاد میدم-بدردت میخوره بخدا-

شما دوتا رو خدا ساخته که باهم زندگی کنید وگرنه شما کجا واون کجا-هردوتا تون

 تقدیری ازاون سر دنیا-به این سر دنیا آورده شدین-خدارا شکر میکنم که این بچه

به یک سرانجام درستی میرسه-الان که رسیدیم خونه-اماده اش میکنم با خودت ببر-

هفته دیگر هم من وبابا-میام شهر باهم میریم حرم-تا دهن مردم هم بسته بشه

 ===========

(قسمت هفتم)

 --------------------

خلاصه وقتی به خانه رسیدیم پیرمرد ومادرزهرا خیلی اصرارکردند که شام انجا

بمانم اما من زیر بارنرفتم-پیرمرد دو سه تا بره گوسفند داشت که یکی رو

میخواست برای من سرببرره-اما چاقورا ازش گرفتم وگفتم-راضی به این کار یستم-

هرچه پیرمرد گفت درسته ما فقیر ودست تنگیم اما-.......گفتم نه

نمیخواهم بخاطر من زندگی این بره رو بگیری -اونهم چی همین الان که من

میخواهم زهرا را ببرم-دوما" من خیلی کار توی شهر دارم -شما اگر

 میخواهی محبت را تکمیل کنی -فقط زهرا را هرچه زودتر آماده کنی

-تا قبل ازاینکه هوا خوب تاریک نشده از جاده خاکی بگذریم-به چشم

 بهم زدنی زهرا اماده شد نامادری هرچه لباس وچیزهای دم دستی داشت توی

یک بقچه که با سوزن گل کاری شده بودبست وگذاشت عقب ماشین -بعد یک

 چای آماده کرد وخوردیم وراه افتادیم تاموقعیکه از جاده خاکی عبور میکردیم

 من مرتبا" داشتم اززهرا میپرسیدم که داداش جونت را دوست داری یانه؟!اونم

 با تکان دادن سر تایید میکرد-منهم میگفتم ته قبول نیست -تو مگرزبون نداری

 زهرا جان بایدبلند وواضح جواب بدی-حالا دوباره میپرسم-زهرا خانم -داداش

جونت را دوست داری یانه؟!اونهم میگفت بعله-میپرسیدم چقدر؟

!با شیرین زبونی میگفت-زیاد؟!!میگفتم بامن بیای خونه-یک وقت دلت برای

 مامانت تنگ نشه -نصفه شب بگی منو ببر-روستا-حواست جمع باشه-

نمیتونم بیارمت ها--اگر ناراحتی از همین جا برگردیم-زهرا میگفت نه-میگفتم

خیالم جمع باشه میگفت جمع....باهاش حرف میزدم

 وقند توی دلم آب میشد-تو دلم میگفتم خدایاهزار بار شکرت یک

 خواهر کوچولوی مجانی بمن عطا کردی-یک عمری بمن عطا کن تاحسابی

ازعهده اش بربیام-خانمی بشه برای خودش....!بعد برای اینکه

 ازفکر خونه خارج بشه -گفتم زهرا جان تو توی اون روستای لعنتی میمردی-

اون روستا اصلا" بدرت نمیخورد-بعد پاهاشو که هنوز لخت وتو دمپایی بود

-بهش نشون میدادم ومیگفتم -ببین چه زندگی برای خودت درست کردی -

الان میرسیم شهرر -میریم بازار داداش همه چی برات میخره-دوتا چشمای

 داداش از حدقه دربیاد وکوربشه دیگه پاهای ترو اینجوری نبینه-بعد مثل

 کسانیکه روز عاشورا-با جانودل عزاداری میکنند براش عزاداری میکردم

-الهی زهرا خدا منو بکشه که این سر ووضعت رو نبینم-کاش میمردم

 ونمیگذاشتم همین بیست بیست وپنج روز وبری تو این آبادی-این آینه جلوته

نیگاه کن ببین پوست صورتت چی شده؟!خدا از سر تقصیر من نگذرره--من

باعث شدم-ببینم دوست داری بری مدرسه؟!ازته دل گفت-بعله؟!گفتم الهی

 فدای اون بعله گفتنت برم--پارسالمعدلت چند بود-گفت ۱۹--گفت آفرین زهرا-باید

برات جایزه بخرم-زهرا ببینم کسی بهت جایزه نداد؟!گفت نه--گفتم منکه نمردم

 خودم برات میخرم-این بچه کمبود محبت داشت وقتی قربونصدقه اش

میرفتم هی خودشو میکشید طرف من-گفتم زهرا-داداشو بوس کن-انگار عندالوقت

بود-خودش میخواست منو ببوسه-ولی روش نمیشد-هروقت ازش میپرسیدم

 من برات میخوام لباس بخرم تو چکارمیکنی برام-میخواستمنو بوس کنه

 اما روش نمیشد-تاحرف بوس رو گفتم--گونه های منو که یکطرفه بطرف اون

بود-دوسه بار بوسید-هوا تاریک شده بود که وارد جاده آسفالته قوچان

 مشهد شدیم-وتوی راه باهمون سوالای تکراری -راه را تمام کردیم-ساعت ۸ونیم

شب بود که رسیدیم مشهد-ازخیابونها که رد میشدیم تا برسیم خونه گفتم

زهرا باید ترو اول ببرم بیمارستان-یک چک آپ کامل بشی-خدای من-درست

مثل آدم بزرگا-گفت دادش جون منکهمریض نیستم؟٬خیلی خوشم اومد-گفت

آفرین الهی داداش قربون حرف زدنت بشه تو باید همیشه همینجوری

جواب بدی---اما منکه نگفتم تو مریضی-تو باید چک آپ بشی -چون آب روستا

ممکنه الوده باشه آب قنات هزار جورمیکروب داره-برای اونا که همونجا

 زندگی میکنند شاید بدنباشه چون بهش عادت کردند اما برای تو که کمتر از

 یکماه انجا زندگی کردی چرا؟!خلاصه ازخیابانهای فرعی ردشدیم و بمنزل رسیدیم

***************************

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:21  توسط مدیروبلاگ-روشن فومنی  | 

داستان غربت من وزهرا کوچولو-قسمت8(روشن فومنی)

  قسمت هشتم

داستان غربت من وزهرا کوچولو

************************* 

 وقتی به خانه رسیدیم ساکش را درگوشه ایی از سالن گذاشت

ازوپرسیدم کتابای پارسالتواوردی-؟!گفت نه-دو تا کتاب قصه-آوردم

باخودم.ساکش راخالی کردم وهرچه داخلش بودبیرون-ریختم-«مقداری

لباس ویک جفت دمپایی که داخل پلاستیک بود-دمپایی را-دادم

بهش وگفتم اینوببر-جلوی درورودی بگذاربعد-یک چای دم کن -ببینم بلدی یانه؟!

وقتی ساعت دیواری را نگاه کردم -متوجه شدم فرصت برای صرف چای نیست-گفتم

زهرا جان برو سروصورتت را حسابی بشور-تامنهم آماده بشم

 همین الان بریم بازارتا دیرنشده-تایم گرفتم ساعت نه وده دقیقه بود-گفتم ده دقیقه 

 فرصت داری تا آماده بشی-گفت داداش جان چایی چی؟!گفتم آفرین دخترم تو

 چقدر زرنگی ماشاالله-این دفعه خودم اماده میکنم-البته مهم نیست-دم میکنیم

  میریم بعد میایم میخوریم-فعلا" تو بروسروصورتت روبشوراون رفت توحموم-

 منهم با آب جوش یک چای نپتون درست کردم وخوردم.ظرف یکربع زهراهم

 حاضرشد-باهم ازخانه بیرون رفتیم!وقتی به خیابان خسروی رسیدم-ماشین را

 داخل پارکینگ-بردم

بعد با زهرا-راهی بازار شدیم-ساعت۹ونیم شب بو-بازار هم حسابی

  داغ-مردم همه درجنب وجوش خریدبرای سال تحصیلی جدید-بودند

 با وجودیکه هنوز ده پونزده روز -تا اول مهر فرصت مانده بود..؟! 

گفتم زهراجان-من نمی دونم چی باید برات بخرم-بجز کفش وبلوزوشلوار

 ....توخودت باید بگی من چی بخرم وچی نخرم-۵۰هزارتومن هم پول

 باخودبرده بودم-زهراگفت:داداش جون=من همه جور لباس دارم-مامانم

  گفته تو برومن هفته دیگربرات میارم-فقط مانتووکیف مدرسه ندارم-قند توی

  دلم-آب شد-خداراشکر کردم که طفلک در فکر مدرسه ودرس خواندن است؟!

 خلاصه من گوشه ایی ازفروشگاه ایستادم زهراکوچولوهم مرتبا" با خانم

  فروشنده میرفت اطاق پرو وبیرون می آمد-لباسهای زیر-با جورب وروسری

  هرکدام دوجفت ولباسهای روهم یکی-خانم فروشنده مدام پیرهن- کفش

  وشلوار-می آورد وبمن  نشان میداد!!ازمن میپرسیدآقا این رنگی خوبه؟!

 منم میگفتم بخدا قسم نمی دونم-خودت ببین خوبه-یا خودش خوشش میاد

 شانسی که اورده بودم- خوب جایی رفته بودیم-همه جور پوشاکی داشتند

 بجز یکی دوقلم که قرارشدروزی دیگربخریم چون پولم هم داشت ته می  کشید

 -تازه خانم فروشنده گفت چون مدرسه زهرا ازامسال فرق میکندرنگ روپوش 

 راهم مدرسه بایداعلام کند!!خانم فروشنده ازمن خواست تا ازآنطرف خیابان

  چمدان لباس هم برای زهرا بخرم؟ْ!منهم رفتم چمدان خریدم وآوردم

  اولباسهای خریداری شده را داخل چمدان گذاشت بعدازتسویه حساب با

  فروشگاه-ازخانم فروشنده تشکر وخداحافظی کردیم وبه خانه برگشتیم

 خلاصه موقعی که بخانه رسیدیم ساعت۱۲شب بود-زهرا اول رفت آشپزخانه

 -سروقت چایی!!وباصدای بلندگفت-داداش جونم-اینکه خاموش شده

  منکه-داشتم چمدان را-بازمیکردم گفتم-روشنش کن-من خودم خاموشش

  کردم-آخه وقتی ازخونه میخوای بری بیرون-بایدهیچی روشن نباشه

 فهمیدی زهراجان؟!گفت بعله بعدازچنددقیقه آمد وسط سالن روبروی من

  چهارزانونشست-گفتم زهرا جان اجازه میدی-لباساتوتماشا کنم؟!لبخند

  ملیحی زدوگفت-آره؟!گفتم-اینجورمواقع باید بگی خواهش میکنم-اختیارداری؟!

 آفرین زهراجان-خدمیدانست که او چقدرازخرید لباسهای نو خوشحال بود-اما به

  روی خودش نمی اورد ولی ازبرق شادی که درچشمانش موج میزد

 پیدابود!!احساس می کردم-ازسر شب تا الان-ازاین رو به اون روشده

 

چون بچه ها خیلی لباس نورا دوست دارندیادم هست موقعی که کوچک بودم

 

 درم هروقت برایم لباس تازه میخرید تاصبح از خوشحالی خوابم نمیبرد

 

تا صبح هرچه زودتر آنها را بپوشم وبروم مدرسه تا همه دوستانم ببینند

 

 که من لباس نو خریده ام- خدا میداند که امشب من چقدرازخوشحالی زهرا

 

خوشحال بودم-انگارتازه ازمادربدنیا آمدم-خلاصه انشب وقت نکردم تعلیم

 

 آشپزی راشروع کنم.ازبیرون غذای آماده گرفته بودم-بعدازشام مختصر وصرف

 

 چای-من به  زهراکوچولو شب بخیرگفتم ورفتم روی تختم دراز کشیدم -به زهرا

 

هم  سفارش کردم تا پتووتشک بالشتی ازاتاق خواب برداردوهروقت خوابش گرفت

 

-بخوابدقبل ازخواب هم ازکتابخانه کوچکی که انتهای سالن بود

 

چندکتاب قصه را به او معرفی کردم تا اگر خوابش نبردآنهارا مطالعه کند

 

چون جای زهرا عوض شده بود ممکن بود تا دیر وقت خوابش نبرد

 

یا مشغول تماشا وجابجا کردن لباسهایش باشدامامن تا کله گذاشتم روی

 

 بالشت درست مثل آدمهای مرده-بخواب عمیقی فرو رفتم چون خیلی خسته

 

بودم وروز پرکاری را پشت سر گذاشته بودم ********؟!

  

صبح زهرا خیلی زودتر از من بیدار شده بود-وقتی چشمهایم را

 

 باز کردم گفت داداش جون صبح بخیر-صبحانه را حاضر کردم اما چون پول

 

 نداشتم نان نخریدم گفتم آفرین دختر-معلومه تو ماشاالله خیلی زرنگی من از

 

این ببعد روی تو حساب میکنم تو باید خانه را مثل یک دسته گل نگهداری

 

-حالا هم لازم نیست تو نان بخری خودم میخرم -زهرا قبول نمیکرد وبه

 

 زور میخواست به نانوایی برود-اما من گفتم زهرا جان چون توی این محل قبلا"

 

 با پدر ومادرت زندگی کردی -ترا میشناسند-فعلا نباید روزها از خانه بیرون

 

 بروی تا از این محل نقل مکان کنیم-آخه ممکن است مردم ازتو سین جیم بپرسندو به این

 

راحتی باور نکنند که من ترا به عنوان خواهر کوچولو آوردم خونه خودم-بعداگر بفهمندو

 

حرف نسنجیده ایی بزنند من مجبورم یا ترا ببرم روستا-یا نامادری ات را از روستا

 

بیاورم اینجا-تا بامن وتو زندگی کند!!حالا تو با کدام کار موافقی؟!

 

نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورم چون زهرا به هیچوجه حاضر نبود نامادری

 

-یا پدربزرگ ناتنی اش به خانه ما بیایند وبا ما زندگی کنند انگار خاطره بسیار

 

 بدی ازانها درذهنش مانده بود-زهرا گفت داداش جون -من از خونه نمیرم بیرون

 

 تا شما دستور بدی-حالا هم شما خودت برو نانوایی-گفتم افرین زهرا جان با

 

وجودیکه سنت خیلی کمه اما معلومه از بس که رنج کشیدی-همه بد وخوب را

 

از بچه های هم سن وسال خودت بیشتر میفهمی!!برایش توضیح دادم که این

 

وضعیت موقتی است-ومن خدای نکرده قصد ندارم ترا درخانه زندانی کنم-وقتی

 

 خانه را عوض کردیم مدرسه ات هم که عوض شده-دیگه هیچ مشکلی برای

 

 تو ومن وجود ندارد-البته بازهم باید احتیاط کرد اما نه مثل این محل-درمحل جدید

 

 هم برایت همه مسایل را روشن خواهم کرد-رفتم نان خریدم وبرگشتم زهرا هم

 

میز صبحانه را آماده کرده بود-برای اولین بار--طی این ۴-۵سالی که به مشهد

 

 آمده بودم درخانه خودم یک صبحانه دونفری با اشتهای فراوان خوردیم که

 

برایم بسیار لذت بخش بود-من وزهرا راه درازی درپیش داشتیم که به یاری

 

 خداوند بزرگ باید به خیر وخوشی سپری میشد -یکهفته به هر بدبختی

 

 بود تمام شدومن نسیه نیمه سرکارمیرفتم اکثر همکاران ازتغیییر روند کاری

 

من تعجب کرده بودند-مخصوصا" خانمهای همکارمیگفتند- نکنه آقای

 

دکترداری زن میگیری وما بی خبریم ومن فقط سکوت میکردم -چون در

 

ان رابطه چیزی نمیتوانسم بگویم-البته همکارانم افراد تحصیلکرده وروشنفکری

 

 بودند-روی منهم شناخت کافی داشتند-علت سکوتم بیشتر بخاطرزهراکوچولو

 

 بود-که مبادافکرکنند برای خانه- پادو-یا کنیزوکلفت آورده ام-من برای زهرا 

 

تصمیمات ارزنده ایی داشتم-میخواستم ازاو فرد تحصیلکرده ومتشخصی بسازم

 

-وبه ارزوهای گمشده اش جامه عمل بپوشم-وغربتم را با غربت اوکه

 

بزرگترین وجه اشتراک مابود- جمع کرده وشادی ورفاه خودرابا  اوکه

 

 تقدیری ازان محروم شده بود- تقسیم کنم-وازاو یک فامیل درجه اول

 

بسازم-تا بی کس وکاری او وخودم جبران شود...من دراندیشه

 

 همزیستی دایمی با او بودم -که بعدازفارغ التحصیلی وازدواج زهرا وانتخاب

 

 همسرآینده وتشخیص خوب وبد زندگی -بازهم میتوانست ارتباطی

 

مستحکم باقی بماندتصمیم داشتم دریک فرصت مناسب اورا به عنوان

 

خواهر کوچک خود معرفی کنم-که فعلا" بخاطر شرایط خاص زهرا امکان

 

پذیر نبود-درصورتی که کسی نمیتواندبرای پادو وکارگر خانه اش چنین

 

 اینده ایی نزدخودو دیگران ترسیم کند-چون ان نوعی  همزیستی گذراو

 

مصلحتی بود -وزهرا اگر پدرومادر داشت-میتوانست هرلحظه که نارضایتی

 

داشت نزد انان برگردد ویا درخانه کسی دیگر بکار گمارده شود-و

 

دستمزدی دریافت کند-من نگران آینده زهرا بودم -نمیخواستم دراین شهر

 

 غریبب دست بدست شود-وبه آینده اش لطمه بخورد-کارخودرا

 

باکارنیکوکاری که برای منطقه زلزله زده چند باب خانه احداث میکندقیاس

 

میکردم-من این راه را انتخاب کرده بودم -غیرازاینکه برای زهرا آینده

 

روشنی درپیش رو بود-خودم هم کمبود بی فک وفامیلی خودرا که آگاهانه

 

بخود تحمیل کرده بودم میتوانستم جبران کنم -دراین راه کسی نمیتوانست

 

کوچکترین کمکی بمن بکند-بلکه افکار وعقاید پوچ مردم-میتوانست مانع

 

عملی شدن نیت خیر من باشد -بخاطر همین مجبور بودم ازافشای حقیقت تا

 

مدتها -پرهیز کنم -تا به مدد الهی توفیق کامل حاصل شود-وجود زهرا درخانه

 

 برای من خیر وبرکت ونعمت بهمراه داشت-طی همین مدت کوتاه-ثمرات ان

 

 درحال بروز بود-بعدازظهرها که از بیمارستان به خانه می آمدم

 

خانه حسابی از سوت وکوری درامده وانسانی کاملا" سازگارومطیع

 

با من درانتظارم بود-ازموقعیکه خودرا شناخته بودم کسی را که تااین

 

 حد وابسته به خودم باشد تجربه نکرده بودم-زهرا بهترین همدم ومونس

 

 بی چون وچرای من بود-من همه جور ایرادی به او میگرفتم درحالیکه او

 

کوچکترین ایرادی نمی توانست بمن بگیرد-من مربی بی چون وچرای

 

 او بودم-حسابی سرم با زهرا گرم بودروزهابه او آشپزی یاد میدادم 

 

وکم کم تمام کارهای زنانه را که قبلا"خودم انجام میدادم-به او محول

 

 

 میکردم تا سرش حسابی گرم باشد ودل تنگی روستا ونامادری اش را

 

نکند-بعضی مواقع به او میگفتم زهرا جان اگرکار وبارا رو یاد نگیری

 

معلوم میشه که منودوست نداری -ومیخوای برگردی روستا...پیش

 

 مامانت باوجودیکه تحمل وضعیت جدید برایش خیلی مشکل بود

 

-اما وقتی حرف روستا به میان می آمد-احساس میکردم که یکه 

 

 میخورد-وبدنش بلرزه میاید-نمی خواستم ازکمبودهای گذشته اش سو

 

 استفاده کنم-وازاو کار بکشم-وبا یادآوری روستا-سرش منت بگذارم- او

 

 درسنی نبود که از به رخ کشیدن خدمات من سردربیاورد-احساس حقارت

 

 کند-بزرگترین هدفم دروهله اول-انس گرفتن با وضعیت جدید بود-وبعد ازان هم

 

میخواستم میزان علاقمندی اورا نسبت بخود واین نوع زندگی کشف کنم 

 

 تا بتوانم روی ان حساب باز کنم-باوجودیکه زهرا حسابی ازروند زندگی

 

بامن راضی بودامادورماندن تحمیلی اوازدوستان وهمبازیهایش میتوانست

 

برایش ملالت بار باشد ومن مدام به او گوشزد میکردم که بزودی

 

این وضغیت با تغیر محل وجابجایی رفع میشود-هرروز با

 

غروب خورشید وتاریک شدن هوا-رهسپار حرم مطهر میشدیم وازانجا

 

اورا به پارک ونقاط تفریحی میبردم-که مردم درشبهای تابستان ازان

 

استقبا ل میکنند- وضعیت جدیدغیرازخوشحالی فراوان برایم سوال برانگیز

 

 بود..یکروز ازاو پرسیدم زهرا جان چرا دوست نداری به روستا برگردی؟!

 

توقع داشتم بگوید چون ترا دوست دارم-ولی ناگهان چیزی گفت که شستم

 

 خبردارشد-زهرا درجوابم گفت-بخاطر اینکه تو داداشی خوبم

 

 منو تنبیه نمیکنی-اما مامانم منو بشدت کتک میزد-ازوقتی هم که

 

 به روستا رفتیم پدر بزرگ هم با چوبدستی اش مرا کتک میزد

 

منکه قلبم به لرزه امده بود-گفتم زهرا جان برای چه ترا کتک میزدند؟!

 

مگه توچکار میکردی؟!.سرش را ازخجالت پایین انداخت وگفت همینجوری-؟!

 

گفتم همینجوری که کسی را کتک نمیزنند-حتما" شلوغکاری میکردی

 

برای یک لحظه احساس کردم این بچه دردمند ورنجور است -چون خیلی کمتر

 

 از افراد همسن وسال خود رشد کرده وبسیار نحیف بود-بلافاصله پرسیدم با

 

چوبدستی؟!-کو جای ضربه چوب دستی؟!با خجالت بخصوصی نیمررخ صورتش

 

 را بطرف من چرخانید-که نصف تنه اش همرا با صورتش چرخید-احساس کردم

 

 پشتش کبودی وجراحت چوبدستی دارد چون سر وصورتش سالم بود-پشتش را

 

 بطرف من گرفت-بی اختیار-بادست پیراهن وزیر پوشش را بالا زدم وتاپشتش

 

 را معاینه کنم؟!!خدای من دوتا کبودی عمیق وبلنددرست مانند یک مار سیاه

 

 ازابتدای کمرتانزدیک کتفش چمبره زده بود.که دروسط پشتش کبودتر از دوسر

 

 دیگر مینمود-درست مانند کسانی که شلاق تعزیری میخورند-فوری یادم امدم

 

وقتیکه سن وسال زهرا بودم بعضی شبها پدرم ناله های دردناکی میکرد-ومادرم

 

 با پمادویکس پشتش را چرب میکردبرادربزرگم به من وبچه های دیگر که با

 

چشم ازحدقه درامده پشت بابا را نگاه میکردیم -میگفت چندین سال پیش بدستور

 

 خان پدرمان را شلاق زده اندهنوز که هنوز است خوب نشده ...وقتی چشمم به

 

 پشت زهرا افتاد-جیغ کوتاه ودلخراشی کشیدم وگفتم الهی داداش بمیره بر ات

 

دختر برای چی بمن نگفتی؟!وای خدای من ببین بیرحم وپدرسوخته چکار

 

کرده با این بچه بینوا؟!درحالی که اشکم مثل سیل روان بودگفتم زهرا مگر

 

مامانت نبود که اون ترا اینجوری زد؟!زهرا که ازاشکهای من -دلش بغض

 

 کرده بود-نتوانست جواب مرابالحن طبیعی بدهد وزدزیر گریه=با هق هق گریه گفت

 

چرا-اون خودش باعث میشد پدربزرگ مرا کتک بزندهروقت ناراحت میشد.

 

با پدر یزرگ جرو بحث میکرد-سرمن دادمیکشید ومیگفت تو شوم وبدقدم هستی!

 

ازموقعیکه پایت به زندگی ما رسید بدبخت شدیم بیچاره شدیم وبه خاک سیاه

 

نشستیم-تو سرخور هستی-تو اگر شوم وسیاه بخت نبودی سر پدرومادرتو

 

نمیخوردی تازنده بمونی؟!گفتم قبل از اینکه بابات فوت کنه مامانت ترا میزد یانه

 

گفت میزد اما نه اینجوری بابام دعواش میکرد--اخه اون منو خیلی دوست

 

داشت اما پدر بزرگ نه!!پرسیدم برای چی وکی اینجوری با چوب ترو زده؟!

 

گفت همین یکهفته پیش که یک بره ما-مرده بود-رفتم سرباغ به بابا بزرگ

 

 گفتم -با چوبدستی بمن حمله کرد-و.؟!درحالی که اشکهاموپاک میکردم از

 

جعبه دستمال کاغذی برداشتم وبه او دادم وگفت بیا خواهر کوچولوی من-

 

اشکهاتو پاک کن-خدا منو نبخشه-کاش نمیذاشتم تو بری روستا....؟!

 

بعد صورتم را به طرف حرم امام رضا"ع" چرخاندم وگفتم یا امام رضا ببین با

 

این بچه غریب وبی کس وآواره چکار کرده اند-؟!آخه مگه خودت غریب نیستی

 

-رنج وغربت نکشیدی-خدا راضیه با این بچه اینکارو کردند-من چه خاکی به

 

سرم بریزم-برم از دستشان شاکی بشم -پدرشونو دربیارم-اما نه نه بخودت

 

واگذارشان میکنم-ولی خیلی زود از نفرینم منصرف شدم دل بی صاحب من

 

 رضا نمیداد اونا-ازاون چیزی که هست بدبخت تر بشند-همونجوری شم کلی

 

 با فقر وفلاکت دست وپنجه نرم میکردند-گفتم یا امام رضا-ترا به جان جوادت

 

 کمک کن تا این بچه رو-بی ریا ودرست وحسابی -به سر وسامانی برسونم

 

محبت این بچه رو به عنوان دخترم بعنوان خواهرکوچکم تو قلبم تقویت کن

 

شر افراد مزاحم حتی قانون را از سرما کم کن تا من اینو  که مثل خودم بیکس

 

 وکاره-به عرصه برسونم...اگر این دوباره به روستا برگردده -یا مجبور بشه

 

به بهزیستی بره-خدا میدونه چه سر نوشت شومی در انتظارشه---اونا که اینو به

 

 فرزند خواندگی قبول کردند باهاش اینجوری رفتار کردند-وای به حال کسان دیگر

 

 که تحمیلی بخواهند بزرگش کنند(فرداصبح زهرا را باخودم به بیمارستان بردم

 

-بادکتر درمانگاه اورژانس صحبت کردم-دکتر پشت زهرا را دید-وحشت کرد-بی

 

 اختیارگفت-برپدرشون  لعنت-این کارکیه؟۱ این بچه رو از کجا آوردی؟!گفتم دکتر

 

 جون چیزی نپرس فقط معالجه اش کن-دکترفکر میکرد من اونو ازچنگ پدر

 

ناتنی اش نجات دادم وباخودم آوردم درمانگاه-همونطور که زهرا روی تخت دمرو

 

 خوابیده بود-ودکتردرحال معاینه اش بود-پرسیدبچه همسایه تونه-آقای دکتر؟!

 

ولی جوابی ازمن نشنید!!ادامه داداگراقدام قانونی بشه-پدرشو درمیارند-اگرهم اقدام

 

 نکنی-ممکنه دفعه دیگه زیر شکنجه نابودش کنه-اوه اوه عجب آدمای حیوان

 

صفتی بودند؟!توخیلی دل رحمی دکترجون خودت بهتر میدونی چکارش کنی ولی

  برای برای آینده اش ناراحتم!!دکترگفت خوشبختانه زیاد عمقی نیست چندجور پماد

  نوشت -یک آمپول مصونیت هم بهش زد-زهرا رو برداشتم آوردم خونه-حسابی 

 روی کبودی محل تورمو با ساولن-شستم-پمادزدم وباباندرول به درازابستم-که

  دربرخورد پوستش با لباسهای زیر عفونی نشه..به زهرا گفتم -آبمیوه وکمپوت

  بخوریک قرص هم بهش دادم- براش یک لیوان اب آوردم اونو  خورد!تمام

  کارهای منو بانگاههای معصومانه اش که سرشار ازتشکربود-زیر نظرداشت

 -گفتم حسابی استراحت کن-من باید برگردم بیمارستان!!انروز فهمیدم که زهرابرای

 چه طی این مدت کم اینقدر با من انس گرفته-تازه احساس میکنه داره زندگی میکنه

  ونفس میکشه!!شاید کار خدابود تا من اون سوال را از زهرا کوچولو بپرسم و

 مطمین بشوم که اوغیرازمن هیچ سرپرستی نداره-وباید درعقیده خود مصمم

 بشوم که  تمام کوششم را برای بزرگ کردن وسرپرستی او بکار بگیرم-ودراین

  راه از هیچ مشکلی هراس نداشته هرآینه درحرم امام رضا"ع"ازو میخواستم-

 دلم را تا قیامت ازاو سرد نکنه-ودراین راه یار ویاور من باشه؟!قسم به خود ش

 -که فی الحال ندای باطنی ازسوی ان امام همام تمام وجودم را آکنده میکردکه

  سعادت تو درگروسرپرستی ومراقبت از این کودک بیچاره است-ودراین راه

 از هیچ کوششی دریغ نکن وپروایی به دل راه مده-؟! منهم روزبروزدرنیت خود

 مصمم ترمیشدم که با زهراراه درازی درپیش داریم-باگذشت زمان تمام دلهره و

 نگرانی هایم  فروکش میکرد...وعلاقه ام به او هزار برابر میشد-واین کارخدا

 بود که آنرا با تمام وجودم برای اولین بار درزندگی لمس میکردم!!

 دستی به سرو گوش زهرا کشیدم وگفتم زهرا جان-گریه نکن هرچه بود تمام

  شد-من به همین امام رضا که روبرویش نشسته ایم قسم میخورم که

 ترا ازجانم بیشتر دوست بدارم-وتو هم باید قسم بخوری مرا دوست داشته

 باشی-وازخدا-بخواهی بمن اینقدر فرصت بدهد تا خوشبختت کنم

 حالا بگو ببینم منو دوست داری؟!به شیرینی گفت-دوست دارم-گفتم

 حرف منو گوش میکنی؟!سرش را بحالت تایید تکان داد-پرسیدم-قول

  میدی که خوب درس بخونی وداداشت را خوشحال وسربلند کنی

 -گفت بعله-گفتم خیلی خوب-حالا که اینجوری شدپس من مطمین

 باشم که اینجا دیگر دلت تنگ نیست واحساس غریبی نمیکنی.

 .وباید خودت را برای یک زندگی دایمی با من اماده کنی که من

  وتو هردو مثل امام رضا غریبیم واو هیچوقت ترا فراموش نمیکند

 -واگر به کله ات فرو کرده اند که تو بد قدم وشوم هستی -دروغ است

  وتو درک وفهم داشته باشی-تا بتوانی-زندگی درهم ریخته خودت ومنو به

 سرانجام خوبی برسانی--وچند مورد سفارش اکید-به او کردم اولا"

 

 با هیچکس حرفی نزندکه مادر ناتنی وپدر بزرگ اورا تنبیه کرده اند

 وهرکس درباره من ازو پرسید اولا" چیزی نگوید دوما" اگر ناچار شد

  بگوید چون برادربزرگم تنها بود مرا از شهرستان آورده پیش خودش

 -اصلا" بگوید من وداداشم تنها بازماند ه زلزله رودبار ومنجیل هستیم-غیر

  ازان هرچیزی که لازم بود بهش گفتم واورا ترساندم اگر غیر ازاین چیزی

  بگوید-اورا ازمن جدا میکنند وباید به روستا برگردد-زهرا هم قول دادتا

 شروع مدرسه ومهاجرت ازاین محل حتی ازخانه بیرون نرودآنهم فقط با

  اجازه من به همراه من ---منهم برای زهرا همه جور لوازم سرگرمی خریده

 بودم تا وقتیکه من سرکارم واو درخانه تنهاست احساس دلتنگی نکند 

 حتی برایش ازبازارعروسک خریده بودم تا  سرش حسابی گرم

  باشد -انگشتر وگوشواره طلا-برای دلخوشی او خریده بودم

  تا احساس کمبودی نسبت به همسن وسالانش نکندکتابهای قصه مختلف-که

 هروقت من از خانه میرفتم بیرون واو تنها بود- بخواند وسرگرم باشه- 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 4:19  توسط مدیروبلاگ-روشن فومنی 

داستان غربت من وزهرا کوچولو-قسمت9دهم(روشن فومنی)

================

قسمت نهم

=============

خلاصه وقت موعود فرا رسید یکروز جمعه من وزهرا رفتیم روستا-با

 نامادری وبابا بزرگش برگشتیم مشهد-صبح روزشنبه رفتیم حرم امام رضا"ع"

 یک شیخ پیدا کردیم -موضوع رابا اومیان گذاشتیم-اوهم صیغه محرمیت 

  لفظی خواند-برادرو-خواهری- ومن به شیخ اصل ماجرا-راگفتم-شیخ گفت

 شمامحرم همدیگرباشید-بقیه باخودته اگر-هرچی تو قلبت میگذره خودت میدونی

  وخدایت-صیغه وبقیه چیزارضایت قلبی هرکسه-این بچه هم نمیفهمه که چی به

 چی هست شما  میگی برادروخواهری یه خودت میدونی-ما یک صیغه محرمیت

  برای دونفر زن و ومردبیگانه جاری میکنیم که چشم به چشم هم میزنند یا صحبت

  میکنند گناه نباشه (مثلا"مردی که قراراست بعنوان کارگریا همسایه وهم خانه

سالی را درکناریابین ومجاورت آنها زندگی کندا)گفتم اگراینجوریه-تمام کارمندان

زن ومرد که روزی ده

  ساعت باهم سروکله میزنند بایدبرند صیغه محرمیت جاری کنند-من این چیزارو

  قبول ندارم فقط اینومیدونم که این بچه رومیخوام بعنوان خواهرخودم ترو

 خشکش کنم تا بزرگ بشه وبد وخوب زندگی شوبسنجه وراهشو انتخاب کنه

  خدامیدانست که محبت ومهراودرقلب من چیزی جزیک خواهربعدازانجام

  کار پیرمرد ونامادری زهرا-بامن وزهرابه یک چلو کبابی رفتیم بعداز صرف

  ناهارانهابامن وزهرا خداحافظی کردند وبه روستا-برگشتند...

 من وزهرا هم به پارک رفتیم-تا ازدلتنگی که بعدازرفتن نامادری برایش پیش

 آمده بود کاسته شود-باوجودیکه هرگز عادت نداشتم دربیرون ازخانه چیزی بخورم

  -دو تابستنی کیم خریدم ومثل بچه های دیگر بازهرا درپارک قدم زدیم و

 خوردیم-بعدازان ازامکانات تفریحی پارک مثل فان فار وقطار وحشت وتاب

 خوردن-پایین امدن ازسرسره-استفاده کردیم-زهرا که حسابی ازگردش وتفریح

  دلی ازعزا درآورده بود-ازمن تشکر کرد-باهم روی نیمکتی درپارک نشستیم

 وازهردری صحبت کردیم-زهرا که تابحال به چنین جای تفریحی نیامده بود حسابی

 ذوق زده شده وگفت داداشی جون -گفتم جان داداشی-گفت داداشی جون اجازه

  میدی دستت رو ببوسم-؟!اولین باری بود که زهرا برای بوسیدن ازمن اجازه

  میگرفت-منتظر اجازه من نماند وپشت دستم را بوسید-منهم گونه هایش را

 بوسیدم-صورتم را جلوی لبهایش گرفتم وگفتم یاالله داداش جونت را ببوس زهرا

 هم باخنده ملیحی دوتا ماچ آبدارازگونه ها یم گرفت-وگفت داداش جون بخدا من

  ترو خیلی دوست دارم-گفتم الهی فدات بشم تو خدارو قسم خوردی من میگم

  زهرا جون به همین امام رضا که حرمش روبروی ماست-من خواهرکوچولوی

  خودمو-ازهمه کس بیشتر دوست دارم-مبادا-ازدست من ناراحت بشی-مبادا-تو

 خونه دلت تنگ بشه بمن هیچی نگی-هروقت دوست داشتی بمن بگو تا ترو بیارم

  اینجا..حالا هم میخوام یک چیزی بهت بگم!!سرشو بالا اوردچشماشو که ازذوق

  وشادی برق میزد یکراست به چشمهای من دوخت-درست مثل یک بچه مودب

 که خنده اش میگیره-لبهاشو میبنده تا-جلوی خنده اش رو بگیره-گوش هاشو

 هم حسابی تیز کردو گفت-داداش جونم چی میخوای بگی؟!گفتم زهرا من درکنار تو

  خیلی احساس خوشبختی میکنم-آخه من ترو خیلی دوست دارم-دختر تو تنهایی

  جای همه فامیلای منو پرکردی-جای پدرو مادر-برادروخواهر--خلاصه هرکس که

  فکرشو بکنی--حالاهم میخوام با اجازه ات-اسمتو عوض کنم-باتعجب گفت مگه

  اسم من بده؟!گفتم نه-اتفاقا" خیلی خیلی خوبه-اما-زندگی جدید اسم جدید-داداشی

 تازه-اسم تازه-حالا که تو کلا" فرق کردی چرا اسمت فرق نکنه؟!حالا خودت

 بگو چه اسمی روازهمه بیشتر دوست داری؟!البته یک اسمی بگو که منهم

 دوست داشته باشم وگرنه قبول نیست؟!گفت داداش جون من بلد نیستم خودت

  بگو-!؟گفتم یعنی چه بلد نیستم-اینهمه اسم -؟!کمی فکر کردوگفت لیلا-گفتم -نه

  نه-خوب نیست خوشم نیومد-گفت فاطمه-گفتم نوچ-گفت محبوبه---؟!گفتم نه-

 -یک اسم دیگه بگو؟!گفت فریده؟!وای خدای من طوری این اسم به دلم نشست -نگو

ونپرس؟!میخواست یک اسم دیگه بگه--گفتم استپ-استپ....؟!به به عجب اسم

  قشنگی؟!گفت داداش جون استپ که اسم نیست؟!ازطرز تفکر وبرداشت او

  خنده ام گرفت !!گفتم استپ چیه--فریده فریده فریده-این اسم خیلی به دلم

 نشست!!حالا به داداش بگو توهم ازاسم فریده خوشت میاد یانه همینجوری گفتی؟!

 گفت داداش جون-اگه تو خوشت بیاد-منهم خوشم میاد-گفتم آفرین دختر خوب.

 آدم تا میتونه نبایدرو حرف بزرگترش حرف بیاره-پس تموم شد ازهمین حالا

 که رفتیم خونه-اسم تو فریده است-تو شناسنامه-همون زهرا---خوبه؟!گفت هر

 چی شما میگی!!هواکم کم داشت تاریک میشد--من وفریده قدم زنان تاپشت

  نرده های پارکینگ پیاده رفتیم-فریده همونجا موند-من رفتم ماشینو برداشتم

  از پارگینگ اومدم بیرون فریده را سوار کردم وبطرف خونه حرکت کردیم درطول

  راه-هرچیزی که برای خونه لازم بودخریدم-فریده پشت سرهم دستورمیداد

 پیاز-سیب زمینی-تخم مرغ--چی وچی.....اوحسابی داشت خانه دار میشد  

 یکهفته بیشتر به مهرماه وشروع سال تحصیلی باقی نمانده بود-واحد

 آپارتمانی خودرا که به بنگاه سپرده بودم-به قیمت عالی وبیشتر ازآن چیزی

  که رد نظرم بود -فروختم-چون درست موقع معامله-چندنفرسر خرید واحد

  باهم لجبازی کردند-بنگاهی هم آدم طماعی بود-فرصت را مغتنم شمرده

  ونرخش را بالا برد-انگار هزار نفر بمن تفهیم کردند که این آثار

 خوش قدمی فریده کوچولو است که درزندگی من درحال بروز کردن

  است-موفقیتهای بسیار خوبی هم درزمینه شغلی بدست آورده وحقوقم

 تقریبا دوبرابر قبل از ورود شده بود-موقعیکه به خانه رفتم به فریده

  گفتم مژده که خانه بفروش رفت-هرچه زودتر خانه جدیدی خریداری

 کرده وازاینجا نقل مکان میکنیم-طفلک باوجودیکه هنوز بد

 وخوب را تشخیص نمیداد ولی مجبور بود از شادی من شاد

 باشد-فریده هم به گرمی از فروش خانه استقبال کرد-فردا صبح

  پاس گرفتم ودرشهر یک دور زدم تا نقطه خوبی را برای اقامت بعدی

  انتخاب کنم-خلاصه پس از گذشت سه روز با پولی که از فروش

  واحد آپارتمانی حاصل شده بود وبرخورداری از وام بانکی وکمک

  همکاران موفق شدم یک خانه ویلایی۱۶۵متری دریک نقطه

آبرومند شهر خریداری کنم واسم فریده را هم دریک مدرسه راهنمایی

  لوکس که نزدیک محل سکونت جدید واقع بود-ثبت نام کردم-همان روزهای

  اول سکونت درخانه جدیدبه همسایه ها گفتم که من وفریده خواهر وبرادروتنها

 

بازمانده زلزله رودبار ومنجیل هستیم-تا ازهمان ابتدا-خیال کسانی را که

 

فضول بودندراحت کنم تا درصددتجسس بیشتر برنیایند -روزها که من به

 

سرکار میرفتم فریده هم بمدرسه میرفت-حسابی از تنهایی درامده بودرفتن به

 

مدرسه ومعاشرت با همکلاسی های جدید حسابی در روحیه اش  اثر گذاشته بود

 

روز بروز سرحال تر وشاداب تر میشد-اوبچه خیلی باهوشی بود-دردرس

 

هم جز شاگردان ممتاز کلاس به حساب می امدمنهم دراوقات بیکاری به او

 

درانجام تکالیف کمک میکردم روزها به سرعت برق وباد میگذشتند-فریده

 

هم غیر از درس خواندن تمام کارهای خانه را انجام میداد-ودرست مثل یک

 

 زن خانه دارودختروپسرخانواده از بیرون خرید میکرد-منهم درهمه کارها

 

 حتی جارو زدن به او کمک میکردم مبادا فکر کند من به عنوان کارگر اورا به

 

زندگی خودراه داده ام-ولی او خیلی باهوش وزرنگ ومهربان  بودبا توسل به

 

زور ازکارکردن من درخانه جلوگیری میکرد ومیگفت داداش ترا بخدا

 

-تو خسته ایی برو استراحت کن من خودم این کارهای جزیی را انجام میدهم-

 

تاانجا که از دستم برمی آمد از هیچ خدمتی برای او کوتاهی نمیکردم-هرنوع

 

 لباسی که دوست داشت برایش میخریدم مبادا-نزد دوستانش احساس کمبودی

 

 کند-نه تنها فریده از انها کم نداشت بلکه به نوعی از اکثرشان یک سرو گردن

 

 بالاتربود-به همه دوستانش گفته بود من با دادش دکترم زندگی میکنم-هروقت

 

دوست داشت همکلاسی هایش را به خانه می آورد تا تنها نباشد-اما من به

 

او اجازه نمی دادم- به خانه انها برود-مگر درموارد خیلی ضروری مثل جشن

 

تولد شان یا ایام عید برای دید وبازدید کوتا-فریده یک خصلت خیلی برجسته ایی

 

 داشت-چشم ودلش سیر بود-هرگز ازمن تقاضا نمیکرد برایش چیزی بخرم

 

-باید به  ضرب وزور برایش لباس یا خوراکی -یاچیزهای دیگر میخریدم

 

-هرچیزی که منهم تصمیم میگرفتم برایش بخرم -میگفت نه لازم نیست

 

همینی که دارم خوبه--به نظرم این خصلت خوب را از نامادری به ارث برده

 

بود-چون اوهم واقعا"زن قانع وسازگاری بود-سالها با بود ونبود همسرش

 

ساخته بودفریده غیر ازاین چندین خصلت خوب دیگر هم داشت-تا ازاو حرفی

 

 نمی پرسیدند چیزی نمیگفت-هروقت هم با دوستانش صحبت میکرد هیچ

 

 

 اشاره ایی به گذشته اش نمیکردهمه خوفم این بود مبادا-سفارشهای من یادش

 

برود وبواسطه بچه گی برای دوستانش چیزی تعریف کند که موجب دردسر

 

 برای من وخودش شود-روز تولدواقعی فریده معلوم نبوداماشناسنامه ایی که

 

ناپدری برایش گرفته-بخاطر مدرسه رفتن ۳۰شهریورقید شده بود-تاریخ تولد

 

 منهم اول مهر بود-سال اول که برای خودم میخواستم جشن مختصری بگیرم

 

 به اوگفتم فریده جان تاریخ تولدت رو میدونی؟!گفت سی شهریور؟!ذوق زده

 

 شدم-گفتم ایوالله-خیلی خوب شدحالا من هرسال به بهانه تولد تو میتونم برای

 

 خودم هم جشن بگیرم-اینجوری همکارا-هم نمیتونم مسخره ام کنند-گفت

 

 برای چی؟!مگه ادم بزرگا نباید جشن تولد بگیرند-گفتم عجب سوالی پرسیدی

 

من جوابشو بلد نیستم-برگشت بمن گفت-هرکی پول داره-میتونه جشن بگیره!!

 

گفتم ماشاالله دختر -تو عجب بچه عاقلی هستی-این حرفت خیلی به دلم نشست

 

همانجا-براش جشن تولد گرفتم-باوجودیکه هیچکس غیر از من واو نبود

 

 

 بعدازآن هرسال جشن تولد مشترک میگرفتم همه دوستانش را خبر میکرد

 

فریده شاگرد زرنگی بودهرسال با معدل عالی قبول میشد-غیرازدرس خواندن

 

 تخصصی درآشپزی وکارهای خانه بدست آورده بود خودم مرتبا" به اوآشپزی یاد

 

میدادم-یادم هست زمانی که سن وسال فریده بودم روزها که پدرومادرم

 

 به مزرعه میرفتندمنکه خانه بودم وخودرا برای امتحانات خرداد ماه اماده میکردم

 

 مسیولیت آشپزی هم برعهده من بودتا اینکه تخصصی درآشپزی پیداکرده بودم

 

 خورشت گوجه-وابیشکا-میرزا قاسمی وانواع واقسام خورشت درست میکردم

 

 خودمم خیلی شکمو بودم بخاطرهمون سعی میکردم بهترین برنج رو- دم کنم

 

-وخوشمزه ترین خورشت ها رو درست کنم-چون اگرغذاناجوربود-ازطرف

 

خانواد ه وخانمهای کارگرکه درمزرعه ماکارمیکردند موردتمسخرواقع میشدم

 

-هرکاری که بلد بودم روزهای جمعه که من وفریده تعطیل بودیم به او تعلیم

 

 میدادم-بعدازناهاربعدازظهرهای جمعه مرتبا"من با فریده به حرم امام رضا

 

-میرفتیم وبعد ازآنهم به کوهستان پارک-وکیل آباد وطرقبه-.....هرجا که

 

میرفتیم مردم با نگاههای کنجکاومارا زیر نظر داشتند-اکثرا" ازفریده سوال

 

 میکردند-این آقا-داداشته یانه؟!!

 

اوهم جواب درستی نمیداد-ازاینکه کسی نمیتونست بفهمه ماباهم چه

 

 نسبتی -داریم خودم وفریده خیلی راضی بودیم////////////

 -----------------------------

قسمت دهم

-----------------------

خلاصه روزها مثل برق وباد سپری میشدند-فرید عین گل وگیاه رشدمیکرد

  وروزبروز خوش آب ورنگترمیشد-حالا او به یک دختر خانم ترگل

 و ورگل و خانواده دار تبدیل شده بود ومجبور نبودم اورا از

 همکارانم مخفی کنم -اکثر اوقات ازمدرسه به بیمارستان می امد

  بعدازپایان شیفت کاری باهم به خانه برمیگشتیم-منهم درمقابل سوالات

 جرواجور همکاران که اکثرآ"زن ودختر بودند بگویم که  با خواهر کوچکم

  زندگی میکنم خانم ها-وآقایانی که مسن تربودند مدام مرا تشویق وترغیب

  به ازدواج میکردندا-کثرانترن های خانم وآقا -از زندگی مجردی من

 -ناراحت بود-ودرحیرت- که برای چی من تن به از دواج نمیدهم وتاکی

 قصد دارم با خواهر کوچکمزندگی کنم؟!یکروز که ازبیمارستان به خانه

 آمدم- فریده- نامه ایی نشانم داد-که از طرف انجمن اولیا مرسه بودمدرسه

  برایم دعوت نامه فرستاده بود-درواقع به عنوان پدر واولیا فریده بمدرسه

 احضار شده بودم-خیلی ازان دعوت نامه که سابقه نداشت جاخوردم

 -چون قبلا" به فریده اکیدا" سفارش کرده بودم که مبادا درمدرسه شلوغی

  یا تنبل گیری کند-وباعث شود-اولیا یش به مدرسه فرا خوانده شود-اگر

  مدرسه به موضوع پی می برد-ممکن بود دردسر ایجاد شود وبرای همیشه 

 از من جدا شود-اوهم بچه فرزوعاقلی بود-تا انروز-هیچ مشکلی بوجود نیاورده

 من بادیدن نامه مدرسه ازو سوال کردم-توحرفی به معلم یا مدیرنزده ایی؟!

 گفت چرا-معلم ازمن سوال کرد بابات چکاره است؟!منم گفتم

  با برادرم زندگی میکنم که رادیولژیست بیمارستان امام رضاست 

 زنگ آخرهم این -نامه را بمن داد که منهم برایت آوردم -داداش جان!!!

 دلم مثل سیر وسرکه میجوشید-!!همه ناراحتی من-ازدست دادن فریده

  بود-اخه مدرسه رو-چه کی میتونست  گول بزنه ؟!نام فامیلی من با فریده

  فرق داشت-من حتی اگر میگفتم- اون خواهر ناتنی منه  بازم-قابل

 توجیه نبود-موضوع شناسنامه مشکل بزرگی برایم فراهم کرده بود

 بارها تصمیم گرفته بودم به هر قیمتی شده-یک  شناسنامه بنام خودم

  برایش بگیرم-اما مقدورنشده بود-اون طفلک شناسنامه داشت -حتی

 کوپن خواروبارهم داشت اماهمه چی بنام پدرومادرناتنی اش یود

 من اگر ازدواج کرده بودم-زندگی فریده بامن هیچ مشکلی فراهم نمیکرد

 اما مجرد بودنم میتونست سرمنشا هرگرفتاری جدید باشدبا وجودیکه فریده

  جای خالی سیما را برایم پر کرده بود-وکمتر به سیما فکر میکردم

 وبا ازدواج هم زیاد بی میل نبودم-اما ازدواج من هم میتوانست شروع

  بدبختی مجدد برای فریده باشه-اگرهمسر آینده ام باحضوراومخالفت

 میکرد-هیچ راه چاره ایی برایم باقی نمی ماندغیر ازاینکه اورا ازخانه

 بیرون کنم اما-باکدام جرات وبا چه شهامتی ؟!با تکیه بر کدامین قلب سیاه

  وسنگین -اورا به کی باید می سپردم-تازه اگر قبل ازازدواج با همسر

  آینده شرط وشروط هم میگذاشتم که خواهرم غیر ازمن کسی را ندارد و

  باید با ما-زندگی کند-ممکن بوبعداز-ازدواج بهانه گیری کندوقانونا" و

 غیر قانونی مرا وادار به ترد او کندتا چه رسد به اینکه متوجه شود او

  هیچ نسبتی با من ندارد-وچون خواسته من غیر قانونی بود-صددرصد

 نمی توانستم جوابگو باشم-وبرایم دردسرسازبودوبرای فریده هم

  شروع مجدد دربدری ولطمه روحی بزرگ-که عمیقا" بهم علاقه داشت

  وغیر از من دراین دنیای بزرگ کسی را نداشت-واینها-نکات ریز وبسیار

  حساسی بود که بدوا" هرگز به انها فکر  نکرده بودم

 درهمین افکار درهم وبرهم غوطه ور بودم که فکری مثل برق از خاطرم

 

 گذشت-ناگهان یادم آمدکه با نامادری فریده شرط بسته بودم که درمواقع

 

 ضروری ومشکل به کمک مان بشتابد ومن واو را تنها نگذارد

 

البته او آدرس خانه جدید مارا بلد نبود اما ادرس بیمارستان را داشت  

 

ومن غیر از این قول دیگری ازو گرفته بودم که-هرگز مزاحمت برای من

 

 واوایجاد نکند وفریده را-کلا"فراموش کند-تا طفلک دوهوایی نشود!!؟

خلاصه تصمیم گرفتم به مدرسه بروم -اگرمشکلی پیش امدبعد نامادری

 

 فریده رادرجریان بگذارم -خانه را به فریده سپردم وبرای شام دستورات

 

لازم را به او دادم -بعد بمدرسه-رفتم -دردفتر انجمن اولیا

 

 ومدرسه-همه پدر ومادرها-آمده بودند ازقضا طوری جزبه من انهارا گرفت

 

 که معلم ومدیرو هیچکس دیگرازمن سوالی درآن رابطه نکرد؟!موضوع

 

به خیر وخوشی گذشت-مقداری هم کمک مالی به انجمن واولیا مدرسه نموده

  وبه خانه برگشتم .فریده هم داشت تکالیف مدرسه اش را انجام میداد

 قبل ازآن -هم سیب زمینی وپیاز- ریز کرده  بود برای قیمه!!-تازه برنج 

 هم دم کرده بود-بمحض ورودم به خانه اوبانگرانی فراوان شتابان خودرا بمن

 رساندوپرسید: داداشی جون چی شد؟!گفتم-فریده جان- گاومان زاییدمدرسه

 فهمیده بودند-معلوم نیست تو حرفی از دهنت پریده وپیش همکلاسی ها یامعلم

  ومدیرچیزی گفتی که-انها به موضوع پی برده اند-ازفرداباید ترا تحویل بهزیستی

 بدم -شایدهم همین امشب؟!!!حالا بگوببینم!!دوست داری بری روستا-پیش

  نامادری ات یا  بهزیستی؟! فکر نمیکردم این دروغ تا ان اندازه درروحیه طفلک

  تاثیر بذاره-درحالی که داشت تکالیف مدرسه اش را انجام میداد خودکار

 ودفترش را محکم به زمین کوبیدوبا داد وفریادوشیون--بطرفم اومد!!فکرکردم

  قصد دارد به من حمله کندوتعادل روحی اش را ازدست داده-عملی که هیچوقت

  ازو سر نزده و بعید بود-وقتی بمن رسیدبازوانش رادور گردنم حلقه زد -وبا فریاد

  وزاری گفت-من نمیرم من نمیرم؟!داداشی جون من ازپیش تو جنب نمیخورم

 ترابخدا نزارمنو ببرن!!-گفتم برای چی نمیری؟!برومن میام همونجا می بینمت

 -گفت آخه من برم تو کسی رو نداری که برات غذادرست کنه-خانه رو

 جارو کنه-کی بره خرید-نه نه من نمیرم من خودمو میکشم-وای وای

 -این حرفا کاملا" برایم تازگی داشت!! تابحال چنین چیزهایی ازاو

  نشنیده بودم -به  علی ابن موسی الرضا"ع"-انگارکاردتیزی راا تا

 دسته تو قلب من فروکردند!بند دلم پاره شد-انگارشیرآب را بازا کردند

 -تاانروز اینقدر اشکهایم بامن ساده وصمیمی نبودند!!زار زارگریه کردم...

  سیل اشک بی اختیار ازچشمانم سرازیرمیشد اوهم گریه میکرد-هرکاری

  میکردم بازوانش را که دور گردنم مثل زنجیر حلقه زده بود باز کنم-موفق

  نمیشدم -سرش راروی دوشم گذاشته بود-ودستهایش راه نفسم را

 مسدودکرده بوده-هرکاری میکردم جلوی سیلاب اشکم را بگیرم وبیش

  ازین موجب تاثرش نشوم-برایم امکان پذیر نبود-باهرمکافاتی بودبرخود

 مسلط شده وقیافه جدی بخودگرفتم-وبا خنده توامان بگریه  هولش دادم

 -وگفتم دختر برو کنار-تو دیگه کوچیک نیستی که؟!

 -تو با من نامحرمی-چراحالیت نیست اینجوری نچسب به من-؟!!!

 درحالی که اشکاشو-با پشت دستش پاک میکردبا شیرین زبانی

 گفت مگه تومنو نبردی حرم امام رضا عقد کردی؟!کدوم نامحرم-

 مگه اون شیخه نگفت شما برادروخواهرهستید؟!طوری ازحرفهایش

 خنده ام گرفت -نگوونپرس-باهمان حالت خنده وگریه -گفتم "الهی

  داداش بمیره برات-اولا" مگه بهت نگفته بودم همیشه توی خونه با

 من گیلکی حرف بزنی؟! دوما" الهی من پیش مرگت بشم-بخداقسم با

  تو شوخی کردم -میخواستم ببینم -اگر خدای ناخواسته ترا ازمن جدا

 کنند چه حالی بهت دست میده؟!حالا هم فهمیدم امامگرمن مرده ام 

  که ترا ازمن جداکنند-یالله برو مشقاتا- بنویس-ریاضیتو بیارپیش من حل

  کن-الهی من فدات بشم -پس تو حرف شوخی منو  باور کردی-؟!

 اگرکسی بخوادترو ببره!! باید ازروی جنازه ام ردبشه-بعدشم نگوعقد

 گناهه-بگو صیغه محرمیت-اصلا" چکارداری هیچی نوگو؟!من باتوشوخی

  کردم-اجی گلم!!میخواستم حواست رو بیشتر جمع کنی -مبادا-جایی

  حرف بیهوده بزنی!!انوقت-راستی راستی -من ترو-وتومنو-ازدست

 خواهیم داد؟!من رفتم مدرسه-جلسه مربیان واولیا بود-به خیروخوشی

  گذشت-؟!منو ببخش که با تو شوخی بیجا کردم-اخه فریده جونم -بخدا

 قسم تو هرچقدر بمن وابسته باشی من ده برابر تو بهت وابسته هستم-

 دخترجان من بخاطر تو همه کس وکارم را از دست دادم-مجبور شدم-عمری

  با ترس ولرز-واحتیاط زندگی کنم -آبجی گلم من ترا به این راحتی به دست

  نیاوردم که به این راحتی ازدستت بدم -من بخاطر تو سرزنشها شدم

 حرفهای سخیف شنیدم به بیشعوری وپستی متهم شدم-انهم نه ازبیگانگان

 که ازخودیها وبهترین عزیزانم-من همه عزیزانم را ازدست دادم تا موجود

  عزیز تری را بدست بیارم-ببین فریده جان -ما سرسفره کسی ریزه خوار

 هستیم که خودش غریبه؟!رنج غربت کشیده-بخاطر همین حال غریب را خوب

  درک میکنه-فریده جان امام رضا-هوای من وتو را داره-وقتی من وتو پاک

 دلیم وبی غل غش باهم برادر وخواهر هستیم -بمن وتو نظر لطف داره

  خودش مارو تابحال حفظ کرده ازاین ببعد هم حفظ خواهد کرد--وقتی من

 رفتم مدرسه -همه اولیا خودشونو معرفی کردنداما شرایط برای من طوری

 مساعدشد که معرفی نکرده شدم برادر تو!!این ازمعجزه امام بود-آخه

 غیر ازون هیچکی نمیدونه نیت قلبی من وتو چیه-مخصوصا" من-اخه تو

 هنوز کوچیکی-بیشتر من باید جوابگوی خدای بزرگ واو باشم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 4:2  توسط مدیروبلاگ-روشن فومنی  | 

داستان غربت من وزهرا کوچولو-قسمت10(روشن فومنی)

 

  

************************************** 

(قسمت دهم)

  

 

 **********************************

 

 

روزها و ماهها و سالها به سرعت برق و باد طی میشدند. و فریده سال به

 

سال با معدل عالی قبول میشد و به کلاس بالاتر میرفت .منم روزها با بیماران

 

 پیر وجوان و خردسال سر و کله میزدم.شبم میامدم خونه و با فریده گل

 

 میگفتیم و گل میشنیدیم.هیچ مشکل خاصی الحمدلله پیش نیومده بودچند بار هم

 

 با هم رفتیم چناران و نامادریش رو پیدا کردیم تا فریده با او دیدار کند.

 

بیچاره زن روز به روز شکسته تر و پیر تر میشد.اخرین باری که او را

 

دیدم خیلی داغون شده بود.چون بهار و تابستون و پاییز مجبور بود سر

 

زمینهای کشاورزی یا باغ انگور و جالیز گوجه فرنگی کار بکنه تا قادر

 

به امرار معاش باشه چند بار به او اصرار کردم از روستا به شهربیادو

 

 با ما زندگی کنه.اما زیر بار نرفت.اخرین باری که فریده رو دید- گفت

 

 ماشالله عجب قد و قواره ای – عجب اب و رنگی-ماشالله بزرگ و

 

عروس وار شدی.حالا اگر بمیرم هم هیچ ناراحتی ندارم.-اقای دکتر هم

 

انشالله سلامت باشه.خوب به قول مردانه اش عمل کرد.قدر او را بدان.

 

 فریده از اول پاییز به کلاس دوم دبیرستان میرفت.درست دو سه ماهی

 

 مونده بود که وارد 14 سال بشه.کلاس اول و دوم راهنمایی رو جهشی

 

خونده بود.غیر ازاون تابستان کلاس گلسازی و خیاطی هم رفته بود.

 

ماشالله خیلی استعداد داشت.چند سال دیگر هم میخواست جهشی بخونه که

 

 من نذاشتم که مبادا بهش فشار بیاد و مریض بشه. گفتم: تو چه عجله ای

 

داری؟! همینطور معمولی درسهات رو بخون.اگر جلوش رو نگرفته بودم

 

باور کنید امسال پیش دانشگاهی بود.امیدوار بودم بتونه وارد دانشگاه بشه

 

زن کم کم به من نزدیک شد.بدون اینکه فریده متوجه بشه گفت: اقای دکتر ببین

 

 ماشالله چه بزرگ شده.چقدر خوشگل و تو دل برو شده.شما دو تا شمالی

 

 هستین.خدا اگه نجار نیست ولی خوب در و تخته رو جور هم اورده.بیا و

 

 با فریده نامزد کن که همه مشکلات تو و اون حل بشه!!!!!!!

 

منو می بینی- ازحرفهای زن خشکم زد-مردم-.-تمام بدنم لرزید.

 

گفتم مادر دستت درد نکنه.افرین.این دستمزد من بود.زن فکر کرد که من

 

 فریده رو دوست ندارم؟! و برای او سوتفاهم پیش اومد.گفت: درسته شما دکتر

 

 هستی-اقایی- اون بدبخت و بی کس و کاره-ولی خدا رو خوش میاد......

 

گفتم: مادر جان این چه حرفیه که شما میزنی.دیگه به خدا فریده رو پیشت

 

 نمیارم.اخه چطور ممکنه ادم با خواهرش ازدواج کنه؟!وای وای...

 

مگه من گبرم – جهودم-؟!همون موقع  فریده رفته بود  یک خوشه انگور

 

 درشت چیده بود و با اب کوزه شسته وداشت بطرف من می امد.نطقم

 

 بسته شد فریده گفت: داداش جونم بفرما- واست انگور اوردم- به خدا

 

حسابی شستم.بگیر بخور قربون شکمت برم-وقتی من رو ناز میکرد کشته

 

 مرده من میشد.حرفاش به جگرم کارد میزد.ازطرفی حرف زن هم روی دل

 

بغض کرده ام سنگینی میکردبی اختیاراشکهایم سرازیر شدند.هرکاری

 

کردم که خودم رو کنترل کنم موفق نشدم.ازموقعیکه خبرمرگ سیما رو

 

شنیده بودم چنین حالتی درروحیه ام ایجاد شده بود.

 

فریده هر چقدر خوشگل و زیبا و خوش قدوبالاشده بود اما هنوز رفتار بچه

 

 گانه داشت.زن یک جعبه انگور داد تا ببریم خونه.گفتم :با این همه انگورما چه

 

 کار کنیم.خورده نمیشه به خدا خراب میشه.زن گفت خدا اموات شما روبیامرزه

 

بابام تا وقتی که داشت میمرد حرف شما رو میزد و میگفت اخر اقای دکتر به

 

 ما افتخار نداد تا هم نمک شویم.نظرش این بود که شما محال ممکنه که با

 

 فریده ازدواج کنی چون مهریکه خداوند در دل شما گذاشته با مهر و محبت

 

ازدواج فرق میکنه.با وجودیکه سواد نداشت اما خیلی تجارب ارزنده ای

 

 داشت حرفاش رد خور نداشت.-حالا فهمیدم که حق با اون بود نه من که

 

همیشه سر این موضوع با او کلنجار میرفتم.گفتم:خدا رحمتش کنه.

 

شما کار خوبی نکردی که خبر مرگش را به ما ندادی.اونسبت بما حق

 

 پدری داشت.من همیشه به فکرش هستم و براش فاتحه اخلاص میخونم.

 

زن گفت پس این انگور رو ببر و بین همکارانت یا در و همسایه خیرات

 

 

 کن.تا ثوابش به او برسد..اگر همین دوتا کرت باغ انگور رو برام نمیذاشت

 

 باید از گشنگی میمردم.گفتم : خدا رحمتش کنه؟!

 

با زن خداحافظی کردیم و تا سر جاده که ماشین پارک بود قدم زدیم


فریده به زور میخواست جعبه انگور-روازدستم بگیره و خودش بیاره .اما من

 

 نمیدادم.اونم لج کرده مرتبا" منودورمیزد و دستم رو میگرفت وماچ میکرد.هرچقدر

 

 به اون میگفتم که این کار رو نکن کشاورزان ما رو نگاه میکند – درست

 

نیست- زیر بار نمیرفت و میگفت مگه عیبه ادم داداشش رو ماچ کنه؟!

 

 اهان یالله جواب بده******

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:12  توسط مدیروبلاگ-روشن فومنی 

داستان غربت من وزهرا کوچولو-قسمت 11(روشن فومنی)

 

(قسمت ۱۱)

 ==============


چهار سال دیگر هم طی شد.حالا فریده دیپلمش رو گرفته و منتظر نتیجه

 

 کنکوربود17 سال تمام سن داشت.من هم 28 سالگیم را پشت سر گذاشته

 

بودم مثل همه مردم با غم وشادی روزگارمیگذراندیم.چه شبهایی که او

 

 مریض شد- من ازاو پرستاری کردم.یا اورا به بیمارستان رساندم

 

یکبار هم سرخجه گرفت.۴ روز تمام بستری شد-تمام پوست سفید

 

 صورتش مثل آتش مذاب وگداخته شده بود.درحالیکه هیچ تجربه ایی در

 

پیشگیری ومراقبت ازچنین عارضه ایی نداشتم بشدت ترسیدم ویکی از

 

آشنایان همکارکه پرستار بودروخبرکردم- اوچندروزدربست درخدمت

 

بیماربهترازجانم بود -حسابی فریده رو ترو خشک کرد تا خوب شد.

 

یادم هست وقتی فریده بیمار میشد ناله های جگرخراشی سرمیداد که تحملش

 

 بهیچوجه برایم مقدورنبود-باتمام وجودم بی کس وکاری ودرد غربت اورا لمس

 

 میکردم-گاهی با خدا مجادله میکردم -که خدایا چرا این بنده را برای رنج

 

 کشیدن خلق کرده ایی مگر او با دختران شاد وسرحال وپدرومادر داردیگر

 

 چه فرق دارد که چنین تقدیر دردناکی برایش رقم زده شده؟!چرا اونباید

 

 همانند هم سن وسالان خود ازداشتن برادروخواهرومادری مهربان بر

 

خوردارباشدکه درمواقع بیماری یاروغمخوارودرمواقع شادی همدم وانیس

 

 اوباشد-چرا او به ناچارباید به مردی با عاطفه غریب دل خوش داشته وتمام

 

 آرمان وامیدش متمرکز به یک نقطه باشد وزندگی یکنواخت وتکراری داشته

 

بجای برخورداری ازمحبت اولیا خودسرمنشا زودهنگام محبت همچو منی باشد

 

پرستارکه باحالت وحشت زده ام روبرو شد-گفت نترس این بیماری سرخک

 

 است -انگار والدین دلسوزی نداشته تا به موقع مایه کوبی شود-ودرچنین

 

سن وسالی گریبانگیرش شده-او مرا مقصر میدانست چون فریده حالا به

 

 اندازه کافی بزرگ شده بود وهمه باور میکردند که او خواهر من ا ست

 

پرستارمیگفت تو به عنوان برادربزرگ حق نداشتی اورا ازآغوش گرم

 

پدر ومادروسایربرادران وخواهران جداکرده وبرای رفع تنهایی خود

 

ازنعمت های خداداده محرومش کنی-چون شما هرچقدر به او محبت

 

کنی هرنوجوان حق دارد دربین همه اعضای خانواده نشو نماکند نه اینکه

 

دورازخانواده منزوی وبهترین دوران زندگی اش مختص ومعطوف به یک

 

برادرباشد-این امر بلحاظ روانی برایش مشکل آفرین شده است-پرستار

 

بیچاره ازروند زندگی فریده خبر نداشت-که نهایت آمال فریده متمرکز

 

 به کانون گرم همین تنها برادرعاریه ایی منحصر شده وهمه تلاش او بر

 

این امر معطوف گردیده مبادا از همان نیز محروم شود-بنده نه میتوانستم

 

شرایط اجتماعی بهتری برایش فراهم کنم-ونه وجدانم اجازه میداد همین تنها

 

دلخوشی را زاو سلب نمایم-که درصورت بروز چنین رفتاری -ازطرف من

 

هرگز نمیتوانستم نام انسان رایدک بکشم---کوچکترین حرکت من -درست

 

 شبیه حرکت سرنوشت ساز یک مهره شطرنج بودکه میتوانست زندگی

 

 فریده را کیش ومات نماید-واورا به گرداب بدبختی ودربدری مجدد بیاندازد

 

هرچه فریده بزرگتر میشدغیر ازعمیق ترشدن علاقه او ومن نسبت بهمدیگر

 

مسیولیتم نیزدرقبال او عمیق تر وسنگین تر میشد.خوشبختانه-هم استانی

 

 بودن من وفریده وریشه دریک خاک مقدس داشتن موجب شده بودازجهات

 

مختلف بین من واو تشابهاتی وجود داشته باشد-خلق وخوی شمالی-رنگ

 

وروی ظاهری -سلیقه وعلاقه های مشترک قومی موجب شده بودتاهر

 

 کسی باور کند فریده خواهرم من است-منم برادرش .چون اینجا همه

 

 مردم بومی شکل و قیافه مشترکی داشتنند اما فریده هم استانی من بود و

 

 ما شباهت زیادی به هم داشتیم.واین وجه تمایزی بین من واو با مردم این

 

 منطقه -زندگی بی دغدغه ایی را برایمان فراهم کرده بود

  

 

خلاصه فریده دانشگاه قبول شد.رشته دبیری جغرافیا و به نیشابور رفت.

 

بودم او را به نیشابور بردم.او با چهار تا از دختران مشهدی خوابگاه

 

کرایه کرد.بعد من برای او یه حساب سیبا در بانک ملی نیشابور باز

 

 کردم تا راحت بتونه با عابر کارت پول برداشتبکند فریده رفت و من با

 

زهم تنها ماندم.به قول معروف علی موند با حوضش!!او رفت به دنبال

 

 سرنوشت خودش تا به خوشبختی گم شده خودش برسه.من هم موندم با

 

غربت و رنج فراوان- تنها سرگرمی من بعد از سر و کله زدن با بیماران

 

 مختلف- شعر و موسیقی بود که نزدیک 8 ساله  با ان زندگی کرده و

 

میکنم.حالا خیالم بیشتر از بابت فریده جمع شده.میتونم واقعیت رو به هر

 

 کسی که محرم رازه بگم.خدا رو شکر که به من همت اهنین داد تا بتونم

 

رابطه برادرخواهری روحفظ کنم.فریده هم هر فرصتی که به دست میاره

 

استفاده کرده و به خونه میاد.خانه ای که درش همیشه به روی او باز

 

 است.ناگفته نماند که او نیشابور نمیرفت  بلکه من به زور او را روانه

 

 کردم.فریده مدام خودش رو سرزنش میکنه که چرا نتونسته نمره بیشتری

 

 بیاره.لااقل دانشگاه مشهد قبول بشه.آنوقت میتوانست باز هم کنار من بمونه و

 

 بتونه کمک حال من باشه.او به من التماس کرد تا اجازه بدهم او یکسال

 

 دیگرهم پشت کنکور بماند تا نمره بیشتری بیاورد ودر مشهد درس بخواند

 

اما من نذاشتم.به چند دلیل اول اینکه یک سال از زندگی عقب نیفته.دوما دبیری

 

 هم خوبه و او درکسوت دبیری بهتر میتونه به جامعه خدمت کنه  چون رنج

 

کشیده طبیبه – شاید بتونه اراده اهنین خودش رو به دانش اموزان دیگر

 

 هم انتقال بده.هدف بزرگ من از رفتن او کسب تجربه جدید است.هم برای

 

 او و هم برای من.تا بعد از 8-9 سال زندگی برادر خواهری مشترک بتونیم

 

 جدا زندگی کردن از هم رو یاد بگیریم. و به ان عادت کنیم.خواه ناخواه و دیر

 

 یا زود این جدایی اتفاق می افتد.خلاصه فریده باید ازدواج کند و مستقل شود.

 

 

 

 

  تمام این مدتی که فریده به نیشابوررفته بود-فکر سیما لحظه ایی راحتم نمیگذاشت

 

انگارهمین دیروز بود که ان اتفاق هستی سوزبرایش افتاده و خانمان مرا هم به

 

 آتش کشیده بود-حال عجیبی بمن دست داده بود-مشهد امروز برای من درست به

 

 تهران دیروز مبدل شده بود تهرانی که یکروز برایم به زندانی مبدل شده وبرای

 

 فرار-از انجا که در ودیوارش برایم نکبت بار بود-وانتخاب غربت به عنوان

 

 بهترین راه چاره ادامه زندگی وقریب ده سال زندگی بی دغدغه درغربت یا تا

 

همین چندماه پیش تلخی وشرنگ غربت را به عسل وجود فریده نازنین مهنا و

 

گوار نموده بود-۰اگر ده سال پیش از تهران به غربت مهاجرت کرده بودم

 

-مام امروز دل کندن از مشهد برایم مقدور نبود-چون دلبستگش هایی دران

 

 داشتم-اول خانه که زمینش برایم تقدس عجیبی داشت-دوما" کار  مقدس

 

 پزشکی که هرجه داشتم از ان ممر داشتم-سوم ومهمترین انها فریده نازنین

 

 که هراز چند گاهی به خانه می امد ودراین شهر درندشت تنها دری که باید

 

به روی او گشوده میشد خانه پدری اش که هفت هشت سالی به عنوان خانه

 

 برادر دران زیست کرده بود-کم کم داشتم به این نتیجه بزرگ میرسیدم که

 

 فریده درطول تمام این سالها به نوعی جای خالی سیما را برایم پرکرده بود

 

 بی انکه خودم متوجه باشم ومن سالهاست فقط با یاد این واون زندگی

 

 کرده ام یکروز بخودم نهیب زدم وبا خویشتن خویش خلوت کردم که کجای

 

 کاری مرد-مبادا به سرت بزند ومجدااد بفکر غربت گزینی جدید باشی-چه غافل

 

 نشسته ایی که نیمی از عمرت به هدر رفته کهتنها نقطه مثبتش فریده است

 

که  مانند ستاره سهیل برتارک ان میدرخشید ونقطه تارک دیگری درست

 

مقابل ان قرارداشت که خاموش وسرد وبیروح بود-آنه مرگ ناجوانمردانه

 

 سیما بوداگر دراولین نقطه شکست خورده ومایوس بودم درنقطه روشن

 

مقابل کور سو امیدی بود که انهم روبه افول گذاشته-بعد ازرفتن فریده

 

 تازه متوجه شده بودم چقدر به او دلبسته ووابسته بودم-هرچقدر که

 

 او بمن تکیه داشت ده برابر خودش تکیه گاه ارزنده برایم بود-اما باید

 

اراده بخرج میدادم وبه ان ماموریت درحال پایان قوتی میبخشیدم

 

ووابستگی اش بمن کمتر شده تا دیر نشده ازدواج کنم الان دیگر اون غیر

 

 از من هیچ کسی رو نداره- چون نامادریش هم سال پیش عمرش را به شما داد.

 

 

هفته پیش که فریده به خونه اومده بود-به او گفتم که اگر یک دختر خوب

 

سراغ داری به من معرفی کن که با خجالت وشرم مخصوصی گفت

 

((((داری ازمن خواستگاری میکنی؟!)))

 

روزی که من به تو گفتم ازدواج بکن نکردی.حالا هم باید چند سال دیگر صبر

 

 کنی تا من فارغ التحصیل شوم.اگر اجزه بدهی -دیگر نمیخواهم شما را داداش

 

 صدا کنم قبل ازاینکه متوجه حرف او که با لحنی صریح اداشده بود فکر کنم 

 

متوجه شدم بغض غلیض وکهنه ایی راه گلوی فریده را مسدود نموده ودرحال

 

 سر بازکردن است-پرسیدم فریده چی گفتی؟! بغض فریده ترکید وهای های بنای

 

 گریه وزاری را گذاشت منم گریه ام گرفت؟!فریده با صدای لرزانی پرسید

 

 چرا گریه میکنی؟گفت شما چرا گریه میکنی؟اهان گفتم : گفتم الهی دادش برای

 

هان گفتنت بمیره؟!فدای تو بشم من برای تو گریه میکنم -تو برای چه گریه

 

میکنی؟!با صدای بلند  گریه شدید را سرداد با بغض و صدای ناله مانند گفت:

 

 اخه من تو را از همه چیز انداختم.الهی واسه موی سفیدت بمیرم.هر چی موی

 

 سفید که تو سرت سبزشده همه ازتحمل درد ورنج فریده است؟!من بهت قول

 

میدهم همه ان تارموهای سفید را دوباره با مهر و محبت سیاه میکنم.وای

 

 فریده نه- فریده کیه؟!زهرا-زهرای بدبخت زلزله زده وبیچاره فلک زده!!

 

 زهرای سرراهی-  زهرای بی پدر و مادر.وچندین بار-یتیم شده-زهرای

 

 بد قدم وشوم-زهرایی که کارگر کوچولوی تاکستان بود وآفتاب تمام سرو

 

 صورتش را جزغاله کرده بود-زهرایی که درپشت وپهلویش جراحت شکنجه

 

 نامادری داشت -وتو با دم مسیحایی خودت آن جراحت را التیام بخشیدی

 

زهرایی که درقلب کوچک  خودهم همان جراحت را داشت منتهی عمیق تر

 

-ودرناکتر-اما هرگز خود ندید وتو داداش خوبم دیدی وبهبود بخشیدی-

 

وچشم بصیرت داشتی-فریده می نالید واشک میریخت-کوه هم جلودارش نبود

 

-باوجودیکه هرگز عادت نداشت بین کلام من حرف بیاورد اما اصلا" بمن

 

 اهمیت نمیداد وهمانطور با ذجه وزاری -گرفتاری ها ورنج بی پایان خودرا

 

 میشمرد- برخلاف همیشه که درچنین مواقعی خودرا درآغوش من میانداخت

 

وبازوانش را دور گردنم حلقه میزد اینبار-انگشتان دستم را محکم دردست خود گرفته

 

بود وبا یاداوری وذکر هرگرفتاری خود دستم را محکم میکشید به حالتی که

 

 کسی را خبردار میکنند تا همه توجهش رابه اظهارات خودجلب کنند

 

وای خدای من چه بگویم ازکدامین بیداد فلک دادوفریاد کنم-زهرایی که

 

تاآنروز یک وعده غذای سیر نخورد-زهرایی که ژنده پوش از روستا آوردی

 

 واینجور شیک پوش کرد-وزهرایی که پاهایی نحیفش داخل دمپایی لنگه بلنگه

 

وقرضی پینه بسته بود-وزهرایی که دست امدادگران اززیر آوار بیرون کشیده

 

 بودند وزندگی دوباره را به او اهدا کرده بودند برای رنج کشیدن وفقر وفاقه و

 

بدبختی ....وتوچون فرشته نجات ازانسوی جهان با دست توانای پرودگار

 

 برای امداد من آورده شده بودی---وای وای خاک برسر فریده-ای ناجی من

 

 -تو اینجا چکار میکنی؟!من اینجا چکار میکنم---یعنی تو فکر میکنی من

 

 اینقدر بی رحم وسنگدل هستم وبی معرفت-تو زندگی ات را به پای من تباه

 

کردی بخاطر من از بهترین عزیزانت بریدی-تا مرا بدست بیاوری حالا به

 

همین راحتی فریده از تو دست برداردنه نه هرگز....یکروز من از تو زندگی

 

 میخواستم اما امروز مرگ ---مرگ درآغوش مقدس تو...نه من این آغوش

 

 مقدس را به هیچ قیمتی نمیفروشم وانرا با تمام هستی ام معامله میکنم...فریده

 

سخت احساساتی شده بود وبی اختیار وپشت یرهم جملات را شعار گونه سر

 

میداد-دستم را جلوی دهانش گرفتم ونگذاشتم ادامه دهد---بعد درچشمانش که پر

 

 از اشک حسرت بود-خیره شدم وگفتم فریده جان-چی شده؟!این حرفهایی شاعرانه

 

 چیست که بی وفقه سر میدهی--چرا اجازه نمیدهی منهم کلمه ایی بگویم-هان!!

 

بعد با انگشتان دستم قطره های اشک را از گونه هایش ستردم وبوسه ایی

 

بران زدم-دست نوازشی به سروگوش فریده کشیدمکه سخت کمبود محبت داشت

 

وچنین مواقعی مانند آهویی گرفتار رام میشد-فریده به آرامی اشک میریخت و

 

من سرصحبت را باز کردم-فریده جان الهی داداش پیش مرگت شود-چی شده

 

 دخترگلم-چرا حرف عادی نمیزنی تا من بفهمم چه دردی داری؟!

 

مگر من چی گفتم فریده تو اینقدر احساساتی شدی؟!فریده که قدری آرام شده

 

 بودگت -تو باید بامن ازدواج کنی -دیگر بیش ازین تحمل گرفتاری وریاضت

 

کشیدنت را ندارم-تو داری پیر میشی پای من؟!دیگه منو رها کن مقداری به

 

خودت برس-گفتم فریده جان کاش ترا زودتر راهی نیشابور ودانشگاه میکردم

 

-درهمین مدت کوتاه چه چیزهای بزرگی یاد گرفته ایی به به ...چشمم روشن-

 

 همین زودی چشم وگوش ت باز شد؟!خدا شاهد است اگر یکبار دیگر ازاین

 

حرفها بزنی-برادر وخواهری بین من وتو تمام-اگر فکر میکنی اینقدر بزرگ

 

 شده ایی که میتوانی مستقل برای خودت تصمیم بگیری -عیبی ندارد--فریده

 

 گفت ببین اگر خدا تمام هویتم رو از من گرفت و به جای اون تو رو از

 

 اون سر دنیا واسم اورد.اون سر دنیا - همونطوری من رو اورد.من اینجا

 

چه کار میکنم.وتو اینجا چی کار میکنی.برادر جون تو فکر میکنی که

 

 زهرا اینقدر بی معرفت هست.تو جوانیت را پای من خرج کردی .بعد من

 

 برم و با یکی دیگر ازدواج کنم.توقع داری خوشبخت هم بشوم..نه-

 

 خوشبختی من فقط در گرو اغوش گرم تو هست.از تو چه پنهان اگر خدا

 

ازدواج من و تو را جایز ندونه من اون خدا رو هم قبول ندارم

 

.مگر خودت نگفتی*******

تو همه  شعرهاتو واسه من میگفتی.من بودم که گهواره ام زیر باران بود.- تو من

 

 رو مثل یه پدر پیدا کردی و مهربان تر از مادر برای من لالایی خواندی-زهرا

 

 رو بزرگ کردی. و اون شد همین فریده که الان کنارت نشسته.با همین قد و

 

قواره- تو چه میگویی- تمام پوست و گوشت و استخوان من بعدازخدا-از

 

 تو یه  بعد به من حرف ازدواج بادختری  دیگررا میزنی.چیه؟!نکنه من رو

 

 دوست نداری؟!اگر منو دوست نداشتی وازمن بدت می امدچرامثل گربه

 

 من رو گاز گرفتی و هی از این خانه به اون خانه و از این محل به اون

 

 محل بردی.با ترس و لرز زندگی کردی تا مبادا به چیزی متهم شوی

 

که هرگزمستحقش  نبودی؟!.عیبی نداره- زهرا را دوست نداری- لااقل فریده

 

 رو دوست داشته باش.فریده که متعلق به خودته .چرا رودر بایستی میکنی

 

به من بگو که من تو را دوست ندارم.تا خیال من هم جمع بشه.بیا و

 

 دلت را راضی کن آقای دکتر-با اینبچه محصل ازدواج کن-

 

بخدا قسم چیزی از تو کم نمیشه-من وتو با هم کامل میشیم قریب ده

 

ساله که  با زیر وبم خلاق همدیگر آشنا ییم-هرگز ازپستان  یک مادرهم

 

شیری نخورده ایم-به نظر تو من زشتم

 

کرم -کورم-بی ادبم-کمال وجمال ندارم-خانواده ندارم وبی بته هستم

 

-خجالت میکشی به دوستانت بگویی زن من این دختره بی ارزش وکم مایه

 

است-تروخدا قسم بگو وخیال منو راحت کن-اگر حقیقتش را بگویی

 

-خودم میرم برات خواستگاری بهترین دخترها را برات میگیرم--اما حق نداری

 

 زهرا را از خانه بیرون کنی-منکه جایی ندارم-تو همه کس وکاری

 

ندارم -کو پدرم -کو مادر-

 

برادر -خواهر-دریغ از یک فامیل خیلی خیلی دور....زهرا میگفت

 

وگریه میکرد-دستهایم را گرفته بود مجکم باهرپرسشی بطرف خودش

 

میکشید---؟!تو برو ازدواج کن -اما ترا به همین امام رضا-منو

 

ازخونه بیرون نکن-اگر تابحال نگذاشتی کنیزی ترو بکنم-اما قول میدم

 

کلفتی زن داداشم را بکنم -هرچه بگوید بگویم به روی چشم-اگر منو

 

زد دستهایش را ببوسم-همه این رنجها را تحمل میکنم تا یک لحظه از

 

کنارت دور نباشم-بخدا قسم من بی تو میمیرم-آخه بی انصاف یک

 

کلمه حرف بزن-جواب قانع کننده ایی بده-اگر من اشک میریزم تو

 

اشک نریز اینقدر-الهی فریده کور بشه واشکهای ترو نبینه-بس کن

 

دیگه قلب منو آتش زدی-تاکی میخوای به پای من بسوزی وبسازی -

 

 

تو باید ازدواج کنی یا با من یا با کسی دیگر -من اجازه نمی دهم سوت

 

وکور باشی-همین مدت کوتاهی که من خونه نبودم -ببین چی شدی-

 

 

برو تو آینه صورتت را تماشا کن چقدر پژمرده شده-نکنه باز درغیاب

 

من به یاد سیما بودی-؟!اگر من جای خالی سیما را برات پرمیکنم پس

 

چرا با ازدواج من رضایت نمیدی---حالا که راضی به ازدواج با من

 

نمیشی-داداش گلم-داداش گلم ترو به همین امام رضا-قسم میدم

 

 

یکخورده بمن توجه کن-گوش کن ببین چی میگم اینقدر اشک نریز-

 

الهی فریده برات بمیره درد وبلای تو بخوره تو کاسه سرمن-من بخدا

 

بی معرفت نیستم---یادنه اون غروبی که منو از روستا میآوردی خونه

 

خودت تا همیشه پیش داداش گلم باشم-یادته؟!گفتی زهرا بیا جلوتر تو

 

آینه سقفی ماشین چهره اتو نگاه کن ببین تو همین مدت کوتاه که

 

روستا بودی چی شدی؟!حالا به حرف من گوش کن برو تو آینه خودتو

 

نگاه گن---مگه فریده مرده که تو اینجوری پکر ونحیف وزار شدی---

 

 

آخه چرا دردتو بمن نمیگی-من بیشتر از یک خواهر سرت حق دارم---

 

اما ترا بخدا بمن بگو برا چی با من عروسی نمیکنی؟!

 

 

درحالیکه اشکهایم را پاک میکردم قیافه جدی بخودم گرفتم وگفتم

 

فریده جان من کی گفتم تو زشتی -یا عیب ونقصی داری-؟!یا بی پدر

 

ومادر وبی کس وکارهستی؟!مگر منو تو دوسه بار نرفتیم بیمارستان

 

قایم را زیرو کردیم-تا سابقه بستری شدنت را از روزهای وقوع زلزله

 

پیدا کنیم ولی تنها کسانیکه مورد عمل جراحی قرار گرفته بودند-

 

پرونده داشتند-نه تو که جراحت مختصر داشتی وسرپایی مداوا شده

 

بودی؟!مگر دوسه بار به منجیل و رودبار نرفتیم وهمه شهر وکور

 

دهاتا رو زیرو رو نکردیم تا نشانی از اقوامت پیدا کنیم ولی موفقیتی

 

حاصل نشد-مگر تو نگفتی همه کس وکارت منم-پس چرا با این

 

حرفهات منو نفی میکنی؟!---فریده خواهر گلم تو هم جمال

 

وهم کمال داری---چرا نمیخوای بفهمی -من بدرد تو نمیخورم من وتو

 

نزدیک ده دوازده سال باهم اختلاف سنی داریم-افکار من کهنه است-

 

افکار تو جدیده---من به تو احساس خواهری دارم-تو چطور به همین

 

زودی احساس مقدس خودتو باختی؟!فریده جان تو ازچی میترسی-؟!

 

چرا میترسی همسر آینده ات تو زرد از اب دربیادوبعداز ازدواج رابطه

 

من وتو کلا" قطع بشه-همسر آینده ات نه تنها مانع رفت وامد تو به

 

خانه بشه-بلکه از همزیستی که بامن داشتی بهت سرکوفت بزنه؟!تو

 

هنوز ازدواج نکرده -این تصورات غلط را ازکجا آوردی-خدابزرگه

 

شاید همسر تو آدم فهمیده ایی بود-ارتباط عمیق برادر وخواهری من

 

وترو فهمید-چرا قصاص قبل از جنایت میکنی؟!

 

فریده گفت-داداش جان بخداقسم-به همین اما رضا قسم میخورم من با

 

تمام وجودم دارم بدبختی آینده خودرا تماشا میکنم-شما دیگه برای چی

 

سیاه بختی وشومی منو انکار میکنی-من فقط کنار تو خوش قدمم-انهم

 

بخاطر اینکه خودتان اظهار میکنید...؟!مگه شما نگفتی که فریده دیگه

 

بزرگ شده-خوب من بزرگ شدم آدم بزرگ خواسته بزرگ هم دارد-ادم

 

بزرگ را دلخوشی کوچک فریب نمیدهد-من ترا میخوام چرا متوجه

 

نیستی--فکر همه چیز را هم کردم-فکر میکنی عشق من بچه گانه

 

وسرسری وزبانی و از ترس یا احترام یا دینی که به گردن من داریده-

 

-نه بخداقسم-تمام مولکولهای بدنم ترو طلب میکنه-مگه من آدم

 

نیستم وحال خودمو نمی فهمم

 

من ازهرچه مرده غیر از تو بیزارم-اخه چرا منو تروخشک کردی وبه

 

سرو سامان رسوندی وانداختی داخل یک آتش دیگه----همونطور که

 

شما ظرف همین مدت کوتاه که من نبودم نتیجه گرفتی من مایه آرامش

 

وتسکین روحی توام-منهم به همین نتیجه رسیدم-دوست داری یک

 

سیمای دیگه-متولد بشه برای خودسوزی خیلی خوب-اشکالی نداره---

 

اما من به همین امام رضا قسم ترا وادار به ازدواج با خود نمیکنم-اگر

 

منو دوست نداری چه اشکالی داره-درست شدی عین من که غیر از تو

 

کسی دیگر را نمیتونم دوست داشته باشم

 

گفتم فریده بخداقسم نگرانی تو از آینده بی مورده-من برای چی -ان

 

شرکت تولید مواد غذایی را که دوش بدوش هم با رنج وتلاش شبانه

 

روزی راه انداختیم-سه دانگ به نام تو کردم-بخاطر اینکه تو که از من

 

ارث نمیبری-اگر من فردا افتادم ومردم-بتونی امرار معاش کنی-تو الان

 

تمام راه وچاهها را یاد گرفتی-؟٬من ترو دوست دارم-تو یک دختر

 

شایسته وتمام عیاری-اما من لایق تونیستم-؟!-هرچه میگفتم به خرج

 

او نمیرفت---فریده تصمیم داشت -دانشگاه نره وترک تحصیل کنه---

 

بعدازساعتها بحث-یک جوری قانعش کردم که باهم به یک مشاور

 

خانواده رجوع کنیم

 

هرچه تجویز کردند ودستور دادندهمان کاررا بکنیم-فریده هم قبول

 

کرد-گفتم فریده ببین من تاامروز-بتو اجازه ندادم حتی چنین فکری به

 

ذهنت خطور بکنه-اما حالا که خواسته قلبی ات را با من درمیان

 

گذاشتی وان پرده حجب وحیا-بین من وتو نخ نما شده-باید به خدا-

 

 

قران-واما رضا-"ع"قسم بخوری -دو تا سه مشاور خانواده -درمورد

 

ازدواج منو تو هرچی نظر دادند-بی بروبرگرد-قبول کنیم -بچگی را

 

 

بگذاری کنارواگر جوابشان منفی بود-برگردی سرخانه اولت-بازهمان

 

برادروخواهر باشیم تا قیامت-وتو با انتخاب یک همسر شایسته-خیال

 

منو هم برای انتخاب همسرمورد دلخواه خودم راحت کنی-منهم به تو

 

قول میدهم تا روزی که زنده هستم -هرگز سایه خودرا که برایت حیاتی

 

ست-ازسرت برنگیرم وتحت هر شرایطی حق برادری ام -برای تو ادا

 

شود-واین اولین شرط -برای همسر آینده ات باشد-یعنی

 

 

هرخواستگاری برای تو قدم جلو گذاشت-با افشای حقیقت-اورا

 

ازارتباط آینده من وتو باخبرکنیم وتعهدات لازم را بما تضمین کند-اگر

 

نپذیرفت-تو همچنان سر جای خودت سنگین ورنگین باقی بمانی

 

 

فریده اول زیر بار نمی رفت-ومیگفت هیچ مشاوری نیست که نظر

 

منفی بدهد-اصولا" چرا باید چنین کاری بکند؟!گفتم فریده آن بنده خدا

 

که با من وتو دشمنی ندارد-جواب علمی وروانی شناسانه میدهد-آیا

 

قسم میخوری هرچه گفت بی برو برگرد -بپذیری؟!چون من تو این

 

شهر آبرو دارم-تمام کسانی که دراین کسوت پزشکی هستند به نوعی

 

مرا میشناسند-مبادا-بیهوده مرا رسوای خاص وعام کنی -بعدازمشاوره

 

باز-همان ساز مخالف خودت را بزنی؟!گفت داداش سابق من-تو چی ؟!

 

قسم میخوری؟!گفتم من به همه مقدسات قسم میخورم -تا تو باور کنی

 

که مخالفت من برای فرم وشکل وقیافه ومعیارهایی ازاین دست نیست-

 

فقط برای حسی است که نسبت به تو دارم!!فریده هم قسم خورد که

 

نظر مشاوران را بپذیردوبی برو برگرد درصورت منفی بودن به اولین

 

خواستگار مناسب وشایسته بعله بگوید ومثل سابق بهانه بنی

 

اسراییلی نیاورد-تا آنها را رم بدهد... فریده که برای

 

ازدواج بقول خودش هیچ مشکلی نداشت-منتهی من باید میرفتم به

 

حرم امام رضا -ازاو عاجزانه میخواستم ازخدا بخواهدقلب مرا وعشقی

 

که دران نسبت به فریده وجود داردازعشق برادروخواهری به عشق

 

همسری-تغیر دهد-تا چه اندازه موفق میشدم-الله واعلم -امابا قولی که

 فریده بمن داد وادا سوگندهمه چیز ازنظر من تمام شده بودوراهمان

 برای ازدواج منقطع ودوشاخه شده بود-چون فریده هرگز خبر نداشت

 من خودم درسنوات مختلف طی دوسال اخیر سه چهار بارمشاوره شده

 ام -وهیچکدام ازنظر علمی وعملی چنین ازدواجی را صحیح وموفقیت

 آمیز ندانسته بودند-حتی باچندین فرد زن ومرد مسن تحصیلکرده

 ودانا-چه از همکاران وچه غیر..مشورت کرده وهمه قریب بالاتفاق

 مخالفت خودرا اعلام کرده بودند-خدای بزرگ را شکر میکردم که قبلا"

 دراین باره به فریده چیزی نگفته بودم علی رغم اینکه هیچ موضوع

 مهمی را درطول این چند سال همزیستی ازوی مخفی نکرده بودم

  چون اگر او خبر داشت هرگز این شرط را نمی پذیرفت؟؟؟! ازفریده 

   قول وقسم را که گرفتم او با دلی شاد وروحیه عالی اعلام کرد که به 

 تحصیلش ادامه بدهد-تااگر یک درصد خدای ناخواسته(به اظهار او)اگر

 مشاوره رای به ازدواج من و او نداد- دوسه سال دیگر که فارغ

 التحصیل شد-چیزی از همسر آینده اش کم نداشته باشد-به ادعای او

 همه چیز داشت-سه دانگ سهم شرکت-سلامتی وصحت کامل-وبه

 عقیده من زیبایی فوق العاده که مختص دختران شمالی -که بین

 دوجبهه زیبای جنگل ودریا-نشو نما کرده اند-وتحصیلات دانشگاهی به

 عقیده هردوی-ما......او دراندیشه وغم یک درصد بود-ومن به شوق

 وانتظار صددرصد----به این ترتیب رابطه برادرو خواهری من وفریده

 نه تنها دو سه سال دیگر -بلکه تا پایان عمرمن واو مستمر میشد 

 اگر تغییری درعشق وخواسته او بوجود نیامد

 بنا به مشیت الهی فریده راضی شدکه به نظر مشاوران استنادکند

  من ازالان باید کم کم بفکر تهیه جهیزیه برای او باشم تاهم خرج

 یکباره بمن فشار نیاورد-هم فریده نزد همسرش سرافکنده نباشدباید

 برای ازدواج تنها خواهرم که همه اقوامم را با وجود نازنینش معامله

 کرده بودم-سنگ تمام بگذارم-خدارا شکر میکردم که عشق بچه گانه

 فریده به زودی  ازهم فرو میریخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:52  توسط مدیروبلاگ-روشن فومنی 

داستان غربت من وزهرا کوچولو(شماره12)

 داستان غربت من وزهرا کوچولو

 برگردان بفارسی:مرجان

 بااجازه نویسنده:"ر-ف"

 ***********************

(سفربه متن غربت)

 قسمت دوازدهم

 

**********************روزهای پایانی سال است ۵روزبیشتربه تحویل سال جدیدباقی نیست؟!قریب 

 ۶سال است -به زادگاه خودنرفته ام فریده هم تقریبا"ازروزی که بدنیا امده

 -گیلان را ندیده.؟!بجزموقعیکه ده یازده سال بیشتر نداشت وقریب هفت

 هشت سال پیش که بطور خیلی گذرا-اورا تا رودبار-برده بودم–شاید رد و

  نشانی از خانواده اش پیداکنیم-که دوسه ساعت بیشتر آنجا نبودیم وبادست

  خالی و ناامید ازهمانجا به مشهدبرگشتیم بی انکه خانه هیچ کدام از

اقوام تهرانی خود رفته باشم خیلی دلم برای گیلان تنگ شده وفریده هم دست کمی

 ازمن نداردچندی پیش -فریده درمورد گیلان ازمن سوال کردمنهم بهش قول دادم

 -هفته اول سال جدیدبه گیلان برویم بشرطی که یکهفته مانده به پایان سال همه

 کارهای شرکت تولیدی کوچک ما-انجام گرفته وحقوق وعیدی کارکنان -بی کم و

 کاست پرداخت شده باشد؟!فریده:ازذوق وشوق فراوان سفر-به زادگاه گمنام خود

 ماهها لحظه شماری کرده بودوازابتدای اسفندماه با برنامه ریزی دقیق کارگران

 را با وعده پرداخت عیدی وپاداش وحقوق این ماه -تابیست وپنج اسفندراغب به

  کارایی بیشتر نموده بودتاهم آنها بتوانند برای خرید عیدمشکلات مالی خودرا

 مرتفع کنندهم خودمان با تعطیل شرکت بتوانیم آماده سفرشویم؟!فریده حتی از

 هفدهم -هجدهم اسفندماه یک هفته مرخصی گرفته بودتابهتر بتواند به کارشرکت

  برسدمنهم که روزها به بیمارستان میرفتم نمیتوانستم وقت زیادی برای شرکت

  صرف کنم؟!خلاصه تاظهربیست وپنجم اسفندماه کارگران به قولشان عمل کردند

  وفریده هم بعدازپرداخت حق وحقوقشان شرکت را تعطیل کرده بود.

 تمام کالاها بسته بندی شده وآماده ارسا ل به بازار بودوقتی درجریان کارشرکت

  قرارگرفتم -خیلی خیلی خوشحال شدم همه کارشان را بدرستی انجام داده بودند حالا

  نوبت من بودکه باید محصولات تولید شده را به مشتریان عرضه وقبل از بیست

  ونهم اسفندماه باهمه تسویه حساب میکردم قرارشد فریده -هفته پایانی سال را به

  دانشگاه برود تا برنامه درسی اش در روزهای تعطیل ایام عید معلوم شود

 -منهم مرخصی بگیرم ومحصولات تولید شده را به مشتریان برسانم فریده عازم

  دانشگاه شدمنهم بعداز گرفتن مرخصی ازبیمارستان راهی جنوب خراسان شدم

 همه کارها بخوبی وخوشی پیش رفت -با تلاش فراوان فریده وکارگران سود

 خوبی هم عاید شرکت شده بود-ساعت تقریبا" دوبعدازظهرروز بیست ونهم اسفند

 ماه بود که من ازبیرجند راهی مشهد شدم.وقتی به تربت حیدریه رسیدم رفتم

  پمپ بنزین-کارگر پمپ با یکی از رانندگان سواری که درحال سوختگیری بود

 -سرساعت تحویل سال مجادله میکردند-یکی میگفت فرداصبح که پنجشنبه

  است ساعت نه صبح -سال تحویل میشود-دیگری میگفت نه ساعت نه شب ؟!

 منهم مطمئن بودم ساعت نه شب سال تحویل میشود.کارگر پمپ رفت ازدفتر پمپ

  بنزین تقویم جیبی اورد وبه اونشان داد؟!وقتی متوجه شدم ساعت تحویل سال نه

  صبح است دودازکله ام بلندشد.چون تاان لحظه تصور میکردم فرداشب سال

 

تحویل میشودوروز اول فروردین پس فرداست..بااین حساب تمام برنامه ریزی

 

 سفر ما بهم میخورد...هم من وفریده اصرارداشتیم همزمان با ساعت تحویل

 

سال -پیش مادرپیرم که واردهشتادو ششمین سال عمرخودمیشد باشیم؟!

 

ساعت حدود شش غروب بود وپانزده ساعت بیشتر به تحویل سال باقی نمانده

 

 بود..لاجرم بایدبه سرعت خودم را به مشهدمیرساندم وازانجا به نیشابور

 

میرفتم-تابافریده به خانه برگردیم وشبانه اماده حرکت به تهران شویم؟!بقول

 

معروف کمربندرا سفت کردم وپدال گازرابطرف مشهدتخته کردم-تامشهدصدوبیست

 

 سی کیلومتر فاصله بودآنهم بیشترراه گردنه وکوهستانی-؟!جاده-تربت ،مشهدحسابی

  شلوغ بود ماشینهای سنگین ترافیک ایجادکرده بودندوحرکت بکندی صورت

 میگرفت..سواریهای مسافرکش سمندکه لابلای کامیونها گیرکرده بودندبا لایی

  کشیدن مبادرت به سبقتهای وحشتناکی میکردندمنهم بعضا" با سمندخودم

  برای اولین بار درعمرم جرات بخرج داده ودنبالشان میرفتم.چندبار پلیس کنار

 جاده به من ایست داداما به راه خودم ادامه دادم-توقف نکردم..همیشه این

  راه را دوساعته -طی میکردم خوشبختانه بدون هیچ اتفاقی یکساعته به مشهد

  رسیدم -تصمیم داشتم ازهمانجا به نیشابور بروم اما هرچه محاسبه کردم

 -نمیتوانستم ساعت تحویل سال به تهران برسم-تصمیم خودرا عوض کردم

 ویکراست به خانه امدم-یک چمدان لباس برای خودم وفریده برداشتم با لوازم

 جزیی -مثل حوله وفنجان ولیوان وفلاکس..؟!.

 یکراست به نیشابور رفتم وقتی زنگ درب خوابگاه را فشردم ساعت یکربع به ده

  شب بود!فریده بادوستانش خداحافظی کرد وراه افتادیم.فریده فکرمیکردقصددارم

  به خانه برگردم اما وقتی چمدان لباس را دید جا خورد؟!گفت داداش جونم خیره

 انشاالله!!گفتم فریده تو منو گول زدی!!ساعت تحویل سال نه صبح فرداست نه نه

  شب؟!فریده هم تصور میکردفرداشب سال تحویل میشود!گفت داداش جونم منکه

  لباس ندارم-چه جوری بریم سفر؟!گفتم همهجور لباسی برایت اورده ام-یکی

  یکی لباسهایش رااسم میبرد-منهم میگفتم-اوردمش!ازهمانجاکه نشسته بود

 خودرا به صندلی عقب رساندوچمدان را باز کرد همه لباسها را بازدیدنمودگفت

  الهی من بمیرم برات–اخه شما ازکجا میدونستی من چی باید بپوشم؟!گفتم فریده

 شانسی برداشتم؟!گفت نه نه بهیچوجه شانسی نبوده!شما خوب با سلیقه

  وعلاقه من آشنایی دارید-این شانسی و اتفاقی نیست؟!اخ چقدر خوب؟!حرفش

  را قطع کردم وگفتم فریده چاره ایی نبود هم من وهم تو دوست داریم همزمان با

 تحویل سال -جلوی چشم مادر بیچاره ام باشیم که شش سال تمام است مراندیده

 توهم که اصلا"اونو ندیدی؟!مادرم بعدازفوت پدرازشما ل به کرج آمده بود ودرخانه

 خواهربزرگم زندگی میکرد ما تصمیم داشتیم درواقع بایک دوتیرنشان بزنیم-وهمزمان

 با هردوی انها دیدارکنیم-فریده شورحال عجیبی داشت-ومرتبا ازمن درموردنحوه 

 برخوردانها با خودش سوال میکرد-منهم سعی میکردم-وضعیت خوشایندی را برای

  او ترسیم کنم-وقتی بیشترحساس می شد-میگفتم اگرهم برخورد انها سرد ونامناسب

  بودتلاش می کنیم با برخورد گرم خودمان انها را توجیه کنیم؟! که هدف ماازانجام

  سفر-صرفا"برای رفع دل تنگی خودمان انجام گرفته وبرخورد سردآنهاهم چیزی

 راعوض نمیکند؟! اماازموقعیکه واردجاده شده بودیم فریده ازخوشحالی درپوست

 خودنمیگنجید-پشت سرهم با پوست گرفتن میوه وریختن چای ازمن پذیرایی میکرد

 وپشت دستهایم را که به فرمان اتومبیل چسبیده بود-می بوسیدومیگفت داداش

 جونم توچقدر خوبی؟!الهی من فدای تو بشم-توچقدرهوای منو داری؟!خدای بزرگ

 

 من چقدر خوشبختم-!!گفتم فریده بس کن حواس منو پرت نکن-مگه نمی بینی جاده

 

 شلوغه؟!شانسی که آورده بودم -جاده ازروبرو شلوغ بود وازجهت خودمان خلوت

 

مردم ازشهرهای مختلف کشورعازم مشهدبودند تا ساعت تحویل سال را درحرم

 

امام رضا"ع" باشندوما درست برعکس انها-به طرف کعبه مقصودخوددرحرکت بودیم

 

واقعا" دیدن مادرپیر وازکارافتاده بعدازپنج شش سال دوری-خیلی برایم لذت بخش

 

 بود-درطول ان مدت همه رابطه ما منحصر به مکالمه تلفنی بود-یاددوران کودکی و

 

نوجوانی خودافتادم که یک ساعت تاب دوری مادررا نداشتم-هروقت مادربا پدرم

 

بحث ومجادله میکردند ومادرم با قهر از خانه بیرون  میرفت تا به منزل دایی ام

 

(پدرسیماخدابیامرز) برود-منهم با پای برهنه دنبالش راه می افتادم-مادرم هرچه با

 

پرتاب  سنگ وکلوخ تلاش میکرد مرا برگردانداما باز دنبالش میرفتم-یادم

 

 هست یکروزمادرم بعدازدعوا ومرافعه باپدر-باقهرعازم خانه دایی ام بود-منهم با

 

 شیون وزاری دنبالش میرفتم  چندبارکلوخ بطرفم پرتاب کرد اما برنگشتم وهمچنان

 

 با پاهای لاغر ونحیف دنبالش میدویدم -تااینکه یکی ازکلوخهایی که بطرفم پرت

 

کرده بودبه پیشانی ام خوردوخون غلیظی از آن جاری شد-مادرم وقتی صدای اخ

 

مراشنیدبرگشت ودوان دوان بطرفم آمد ومرا که قصدداشتم ازچنگش فرارکنم

 

گرفت وغرق دربوسه کرد-میگفت الهی بمیرم برات-چرا دنبالم  راه افتادی؟!

 

الهی دست من بشکنه-خاک برسرم شد-اگرکلوخ به چشمت میخورد چه خاکی به

 

 سرم می ریختم-من بخاطراینکه اشکهای مادرم را نبینم -گفتم چیزی نشده مادرجان

 

اصلا" هیچ دردی ندارد...اوکه مرادراغوش گرفته بود وسروصورتم راغرق در

 

بوسه کرد-چقدرلذت میبردم-دوست داشتم- مرا بزند بکشد اما تنهایم نگذارد

 

وقتی فکرمیکردم او تا فرداظهرمیخواهد درمنزل دایی ام بماند وبه خانه برنمیگردد

 

دنیا جلوی چشمم تیره وتارمیشد ودل کوچکم بهیچوجه تاب تحمل دوربی اش را

 

نداشت.مادرمرا دراغوش گرفت وبا هم به منزل برگشتیم-چون تاخانه دایی ام خیلی

 

 راه بود.باید مقدارزیادی پیاده میرفتیم تا به سرجاده برسیم -بخاطرهمین مادرم

 

 منصرف شد و برگشت خانه تا دواگلی به پیشانی ام بزندوقتی به خانه رسیدیم

 

پدرم که متوجه زخم پیشانی ام شده بود مرا بازور ازاغو ش مادرگرفت وبه سرو

 

 صورتم بوسه زدوگفت چکارش کردی من گفتم باباجون خوردم زمین؟!پدرم-به

 

 اوگفت کشتی بچه را؟!وهمان ماجرا باعث شد مادرم با پدرم آشتی کند؟!آنها چه

 

 رنجی ازجراحت ناچیز پیشانی ام میبردند-حالا روزگاربیوفا کارم را به کجا

 

کشانیده بودکه شش سال تمام ازمادرم بیخبرمانده بودم-البته راه یافتن فریده به

 

 زندگی من نقش بزرگی دران جدایی داشت..نه میتوانستم فریده را درخانه وشهر

 

غریب تنها بگذارم وبه دیدارشان بروم-ونه میتوانستم اورا همراه خودم ببرم-

 

با شناختی که ازمادروخواهرانم داشتم- چون ازنیت قلبی ام اگاه نبودند بهچوجه

 

 اجازه نمیدادندمن چنین کاری بکنم -حتی باتوسل به زور وقانون فریده را ازمن

 

 جدامیکردند- وقتی فریده خاطره کودکی ام راشنیدگفت:داداش جون چندساله بودی؟!

 

گفتم فریده جان یادم نیست فقط میدونم که هنوز مدرسه نمیرفتم-گفت خوش بحالت که

 

پدرومادرمهربان داشتی منکه!وقتی ناپدری ام منو میزدبه نامادری پناه میبردم- اوهم

 

بالنگه کفش یادسته جارو-بجانم می افتادومی گفت-یاالله برو گمشو-خیلی ازتو خوشم

 

میاد-که اومدی اینجا پیش من-برو نکبت-میخواستم-ازگیرش فرارکنم اما موهامو

 

دوردستش می پیچیدونگه میداشت وقتی منو ول میکرد که غش وضعف میرفتم>تو

 

 دلم داشتم به حالش گریه میکردم اما به روی خودم نیاوردم وگفتم فریده جان خودتو

 

 ناراحت نکن اونا-ازدنیا رفتند ودستشان ازاین دنیا کوتاهه؟!برای تو هم خیلی

 

 زحمت کشیدندخوبیت نداره پشت سرشان بدگویی کنی-بگو خدا-اونا رو بیامرزه؟!

 

چون تو بچه اونا نبودی-ترونکشتند-جای شکرش باقیه؟!فریده خنده اش گرفت و

 

گفت راست میگی؟گفتم بعله!اخه توکه هیچ نسبتی با اونا نداشتی؟!فریده گفت-

 

مگرشما بامن نسبتی داشتی؟!پس چرا منو هیچوقت نزدی؟!گفتم فریده من فرق

 

میکنم اخه تو روخیلی دوست داشتم!فریده گفت:داداش جونم-بخداقسم من خیلی

 

مدیون تو هستم-گناه-چشم انتظاری تو ومادرجان-گردن من است-تو بخاطراینکه

 

بمن کمک کنی ومرا ازبدبختی نجات دهی -ازبهترین عزیزانت گذشتی؟!

 

گفتم فریده-اولا" من کاری برای تو انجام نداده ام-کمک مابهمدیگر متقابل بوده

 

که میتواند غربت زدایی قلمداد نمود،غیرازآن تو زحمات زیادی برای من

 

 کشیده ایی ازخانه داری بگیر تا اشپزی وکارشرکت و...پس احساس دین تو

 

 بی مورد است ،بی شک همزیستی مایک امرتقدیری بود شایدخداوند بزرگ

 

 برای کم کاری درمورد احسان بوالدین مرا ببخشد ...؟!

 

فریده گفت:داداش جون یک چیزی بهت بگم باورمیکنی؟!گفتم بگو شاید باور کنم!

 

گفت-وقتی من کوچیک بودم –نامادری منو میزد-ازخونه بیرون میکرد-من جلوی

 

درب واحدتو می نشستم-ازراه می اومدی-دستی به سرم می کشیدی ومیگفتی

 

 دختربرای چی اینجا نشستی؟!یاالله برو خونه!من بلندمیشدم برم داخل واحد

 

خودمون-شما پشت بمن-درحال بازکردن درب واحدخودت بودی-ازپشت سر

 

تماشایت میکردم وتودلم میگفتم یاامام رضا-"ع"چقدرخوب بود این آقای

 

مهربون داداش من بود-بابام بود!آخه برای چه من هیچ برادروخواهری ندارم

 

همه پدرومادرها بچه های خودرا دوست دارند اما پدر ومادر من نه؟!من

 

 ازهمون  موقع ترو دوست داشتم-گفتم راست میگی-؟!انموقع کلاس چندم

 

 بودی؟!گفت دوم سوم-درست یادم نیست؟!گفتم فریده نکنه–امام رضا"ع"

 

دعای ترو مستجاب کرده!!گفت اینومیگی-وقتی بابام مرد ومن با نامادری رفتم

 

 روستا-وروزا-منو میبردندخوشه چینی !!انموقع فهمیده بودم که بی کس وکارم

 

-بدبخت وبیچاره ام-هروقت تابش سوزان خورشیداذیتم میکرد-کمرم رو خم

 

میکردم زمین رو نگاه میکردم یا روی زمین نیم خیزمی نشستم پدربزرگ با

 

پرتاب کلوخ بطرف من دادمیزد-باز-اززیرکار دررفتی؟!یاالله کارت رو بکن

 

 داره دیر میشه-نشونی اش خیلی دقیق بودهمیشه کلوخ میخورد به تخت پشت

 

یا سینه ام؟!بعددرحالی که ازشدت درد مثل مار بخودم می پیچیدم وزار زار گریه

 

 میکردم صورتم رابطرف آسمون بلندمیکردم ومیگفتم-ای خدا-کاش اون آقای

 

 مهربون بابام بود-داداش بزرگم بود؟!بابام داشت می مرد به اوگفت این بچه رو

 

 به شما سپردم-وشمارا بخدا-اما این نامادری لعنتی منو آورد-تو این خراب

 

شده-وبه حرف ناپدری ام گوش نکرد-ای خدا جون–میشه اون بیاد دنبال من

 

 ومنو ببره؟!گفتم ازکجا میدونستی من مهربونم یانه؟!گفت یک ماهی که تاچهلم

 

بابام خونه ات بودیم وتاانروز بمن انقدر خوش نگذشته بود؟!گفتم که اینطور؟!

 

پس تومدام درکمین من بودی؟!درواقع امام رضا"ع"منو قابل دونسته برای

 

خدمتگزاری تو؟! فریده گفت-حتما-"به امام رضا"ع"هرروز چشمم به راه بود-

 

یکروز به نامادری گفتم–دیشب خواب دیدم اومده دنبالم—گفت کی؟!گفتم داداش

 

 گفت نکبت چی خودتو نجس هم نمیدونی؟!اون ترو میخواد چکارکنه-؟!بجای تو

 

یک سگ ببره خونه اش بهتره//؟!اعصابم خوردشدگفتم فریده بس کن دیگه زیاد

 

حرف زدی گفت این جمله آخری رو هم باید بگم؟!گفتم چی رو؟!-یهو-لش خودشو

 

 یک وری-انداخت روی من-دستاشو دور گردنم حلقه کردسمت راست گونه ام

 

را بوسید-وخودش را کنارکشیدوچسبید به درماشین؟!طوری فرز اینکارو کردکه

 

 فرما ن ماشین تو دستم نیم دوری پیچیدماشین مقداری به سمت چپ منحرف

 

شد-فرمان رابرخلاف جهت پیچانیدم رنگم قرمزشدبدنم به لرزه افتاد-فریده

 

خودشم فهمید که کاراشتباهی کرده-بدجوری ترسیده بود-گفتم دختراین چه کاری

 

 بودکردی-این بی صاحب باپراید فرق میکنه-فرمانش تیزه-زود چپ میکنه

 

-طوری ناراحت شده بودم که میخواستم پشت دستی بزنم تو دهنش–دلم نیومد؟!

 

گفتم دیگه تکرار نشه ها؟!گفت چشم-ببخشش داداش جون غلط کردم نفهمیدم-دیگه

 

 تکرار نمیشه؟!گفتم-فریده جان-توکه بچه نیستی این کارا از تو بعیده؟!هروقت

 

نصیحتش میکردم؟!انقدر نازک دل بود فوری میزد زیرگریه؟!چراغ سقف راروشن

 

 کردم دیدم فریده داره گریه میکنه؟!گفتم-اهه.نی نی کوچولو شدی؟!فریده گریه

 

 میکردجگرم براش داغ می شد یکدستی دوشش رو گرفتم کشیدم سمت فرمان

 

-سرم رابردم طرف صورتش-گفتم بیا ببوسمت؟!ناراحت نشو خواهرنازم؟!

 

بغض گلوشو گرفته بود دل دل میزدباخودم گفتم عجب کاری کردم-من این طفلک

 

 رو آوردم مسافرت یا جنگ وجدل؟!دست راستم رو توگردنش حلقه زدم =اونو

 

کشیدم طرف خودمگفتم یاالله منو ببوس-فریده هم با ناز وقهر منو بوسیدگفت

 

 داادش داداش جون الهی فریده پیش مرگت بشه؟!هیجان زده شده بودم

 

گفتم"عیبی نداره به خیر گذشت منکه چیزی نگفتم داری گریه میکنی؟!حالا با گریه

 

هات حال منو نگیر؟!گفت آخه داداش ذوق زده شدم-گفتم برای چی ؟!گفت وقتی

 

 من اون خواب را دیدم فرداش شما اومدی روستا دنبال من؟!الان دارم فکر میکنم

 

اگرنمی اومدی دنبال من-چی میشد خدامیدونه الان زهرا تو کدوم گوری مثل کرم

 

 میلولید-بخداتاالان یا زیرکارسخت مرده بودم یا غم وغصه؟!تومنو آوردی-پیش

 

 خودت حالا شدم فریده خانم–الان تو این جاده–واین موقع صبح- کناریک

 

یک فرشته باورم نمیشه-فکرمیکنم همه اینها رودارم خواب می بینم گفتم فریده

 

-من بخداقسم برای تو هیچ کاری نکردم –اینقدر منت به رخ خودت نکش؟!اگر

 

تو نبودی خدامیدونه –منهم نبودم؟!اخه ادم برای ادامه زندگی باید یک دلخوشی

 

 داشته باشه-توهمه دلخوشی من بودی تو این سالهای متمادی-تو بمن امیددادی

 

 برای من مثل یک مادربهتر ازیک خواهر زحمت کشیدی-من اگریکباربه تو خوبی

 

 کردن تو هزار بارجبرانش کردی-اون شرکت موادغذایی کوچک را از سه تا کارگر

 

 رسوندی به بیست نفر-بیست وپنج نفر-؟!گفت 17نفر-نه بیست وپنج نفر؟!گفتم

 

 میدونم-خودت روحساب نمیکنی–تو بجای ده نفر کارمیکنی بخداقسم من ناراحتم

 

 تو انجا کارمیکنی؟!کاربکن سرت گرم بشه نه اونجوری–ازجونت مایه بگذاری؟!

 

گفت کارکه مال غریبه نیست مال داداش جونمه؟!الکی برداشتی منو سهیم کردی؟!

 

منکه خرنیستم-ارث بابا داشتم یا ننه؟!ازجیبت دراوردی کردی به جیب فریده خوب

 

 درسته-من تا تو را دارم–جیب به چه درد من میخوره؟!خودتوعشقه-دنیا انگار

 

 مال  منه-انگار نه-چرا انگار-واقعا"............؟!

 

بعدیک چای برای من ریخت وگفت ازاین به بعدمن اصلا" حرف نمیزنم مبادا

 

حواست پرت بشه؟!شما باید مواظب جاده باشی –منهم جاده رو تماشا میکنم

 

:گفتم فریده راحت باش–حرف بزن تا من خوابم نبره-حرفهای خوب وقشنگ

 

نه خاطرات تلخ ودردناک میخواهم این یکهفته را به بی خیالی طی کنیم ولذت

 

 ببریم حرف  خوب بزن!حواسم پرت نمیشه":مگرنمی بینی جاده یکطرفه شده؟!

 

شب هم هست سمت ماخلوته-جاده هم دربست مال ماست؟!فریده گفت-جاده

 

 خیلی ترسناک شده-ولی من هرگزتوعمرم شاهدیک چنین لحظه  شیرینی نبودم؟!

 

گفتم مگریادت رفته چندبار رفتیم سرخس وذاهدان وآبگرم فردوس؟!اکثرا"

 

 شب تو جاده بودیم-فریده گفت داداش جونم-خیلی فرق میکنه-گفتم چه فرقی؟!

 

گفت آخه ما داریم میریم پیش مادرجون-دستبوس عزیزترین موجود زندگی

 

 توومن؟!غیرازاون–خواهرجون-آبجی بزرگ گل من؟!بخداقسم دل توی دل من

 

 نیست؟!من ازتو بیشتر دارم-لحظه شماری میکنم؟!گفتم فریده-ترا بخداراست

 

 میگی؟!تو اونها را هم دوست داری؟!گفت یعنی چه؟!مگر شما انهارادوست

 

 نداری؟!خوب منم چشمم کور باید انها را دوست داشته باشم!!توی دلم گفتم

 

خداکنه برخوردانها با فریده خوب باشه وگرنه بدجوری تو ذوقش میخوره؟!-

 

فریده گفت-ساعت میدونی چنده؟!گفتم ساعت برای من مهم نیست هروقت صبح

 

 شدبدون که رسیدیم تهران؟!گفت ساعت نزدیک چهاربامداده..بیست کیلومتر

 

 مونده به سمنان-داداش جون سمنان که رسیدیم-هرجا آبجوش داشتند فلاکس

 

 روپرکنیم-بعدازیکی دوساعت استراحت –حرکت کنیم-چون چشمات حسابی

 

قرمزشده—ازموقعیکه فریده ناغافل منو بوسیده بودوماشین نزدیک بود

 

فرمان بدزده ومن سرش تشررفته بودم -حسابی پکر شده بود وازشوروشادی

 

 چند لحظه پیش هیچ خبری نبودوقتی فنجان خالی رابدستش دادم -ازفرصت

 

استفاده کرد وهمانطور که فنجان تو دست من واو بودپشت  دستم رابوسیدگفتم

 

فریده بخداقسم وقتی تو مرامیبوسی انگاردنیارا بمن میدهندفکر نکنی من ناراحت

 

 میشوم-اما علت این همه بوسیدن ولوس بازی چیه؟!فریده گفت:اخه بعداز

 

تقریبا" بیست سال که ازسنم میگذره ودقیقا به دونیمه رنجباروذجرآور(نیمه اول)

 

وسعدتبارولذت بخش (نیمه دوم عمرم)-میخوام اینجوری خوشحال خودم را بروز

 

 بدم-اخه من الان ازشما قدردانی نکنم کی باید اینکارو بکنم میترسم فریده بمیره

 

 وفرصت ابراز احساسات نسبت به داداش جونش را پیدانکنه؟!میگفتم بعداز

 

بیست سال داری منو به جایی میبری که-با برانکاد-مجروح آمدم وباپای

 

خودم تندرست برمیگردم به انجا....

 

فکر میکنم تا چندساعت دیگر که به تهران وکرج برسم بقیه اعضای خانواده ام

 

 را پیداخواهم کردفریده همینطور که حرف میزد -یکهو ازجا پرید-گفت داداش جون

 

-تهران ده کیلومتر؟!خداراشکر بالاخره سالم وتندرست رسیدیم

 

با هرمکافاتی بود واردبزرگراه کرج شدیم-ساعت هشت بامداد بود که درپمپ

 

 بنزین مهرشهر بنزین زدیم وازاتوبان خارج شدیم تا به گلستان یک مهرشهر

 

برویم که منزل خواهرم انجا واقع بود-بعدازعبور از خیابانهای اصلی وفرعی

 

سرانجام جلوی درب منزل ویلایی خواهرم توقف کردیم وزنگ درب را فشردیم 

**********************

**************** 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:41  توسط مدیروبلاگ-روشن فومنی 

داستان غربت من وزهرا کوچولو-قسمت 13(وشن فومنی)

  ------------------

داستان غربت من وزهرا کوچولو 

برگردان بفارسی:مرجان

 ------------------------

باکسب اجازه از"ر-ف"و

 ****************

 

(قسمت سیزدهم)

------------------

  ((تحویل سال۱۳۸۷) )

  -یکی ازخواهرزاده هایم-گوشی را برداشت-وقتی صدایم را شنید باخوشحالی

  فریادزد-مامان دایی اومده-دایی مشهدی اومده؟!همه اعضای خانواده باهم در

 آستانه درظاهرشدندتادایی اشان را که سالها ندیده بودنددرآغوش بگیرنداما وقتی

  چشمشان به فریده که پشت سرم قایم شده بودافتاد-سروصدایشان خوابیدوقتی

بچه ها عقب نشینی کردند-خواهربزرگم آمدجلو-مرا بغل کردوزارزارگریه کرد.اخه

توکجایی؟!نمیگی-یک خواهر بدبخت وبیچاره هم اینجا-داری-داره برای دیدنت دیونه میشه؟! اخه من به کنار-چرا ازاین پیرزن یک دیداری نمیکنی؟!-مگرتوعاطفه نداری-این بدبخت 

 دیونه شد؟!ازدوری تو-عینه مرغ بوتیمارشدة.منهم گریه ام گرفت فریده هم که همیشه  اشکش تو استینش بود زار زار زد زیرگریه؟!تابحال اشکهای منو-که برای غیرازخودش  وکسی دیگر جاری شده باشه ندیده بود؟!وقتی خواهرم برای روبوسی با فریده از جلوی  من کناررفت-تابا فریده دیده بوسی کند-چشمم به مادربیچاره افتاد-که قبل ازهیچ حرفی-زارزار-داشت اشک میریخت؟!خدای من-چقدراین زن شکسته ورنجورشده بود-خودم

 رادراغوشش انداختم-هق هق گریه هایم به ناله های جانسوز مبدل شده بود--بیاد"هرچه

 ازدیده رودلاجرم ازدل برود"افتادم"-حالاکه اورا دیده بودم-اشتیاقم هزاربرابرشده بود؟!

 وقتی مادراشکهای بی امانم را دید-برای ساکت کردن وارامش من-باخنده های مصنوعی

  -تلاش میکرداندوه بی پایانش را مخفی کند؟!تاحدودی هم موفق شدوقتی مرارها کردبه

 

خواهرم که بافریده درحال دیده بوسی بودگفت:گریه نکنیدمادرجان-فکرمیکنم سال

  تحویل شده باشه-اخه شگون نداره.!بعدمادرم هم بافریده دیده بوسی کردفریده طوری

  به مادرم چسبیده بودومادر مادرمیکرد که همه اعضای خانواده زدند زیرگریه -بی

  انکه بدانند اوکیست وچی هست؟!همه فکرمیکردندهمسرمنه؟!منهم با دوتا پسرودوتااز

 دختران خواهرم-که دانشجو ودبیرستانی بودند-دیده بوسی کردم-بعدهمه باهم واردسالن

  شدیم-دختربزرگ خواهرم که دانشجوبودباخواهردیگرش که سوم دبیرستان بودسفره

  هفت سین بسیارزیبایی گسترده بودند-انهاهم بافریده جان حسابی گرم گرفته وزن

  دایی جان !زن دایی جانی!میگفتندکه نگو ونپرس؟!پسربزرگ خواهرم که تازه مهندسی  

کشاورزی فارغ التحصیل شده بود-گفت دایی جان:حالا کارت به جایی رسیده که بیخبر

عروسی میکنی وشیرینی نمیدی؟!منهم چیزی نگفتم؟!همین موقع شوهرخواهرم که

 

دراطاق دیگر بودواردسالن شد وبامن وفریده احوالپرسی کردوهمه کنارسفره هفت

 

سین دورهم نشستیم-تلویزیونی که درگوشه ایی ازسالن روشن بود-آغازسال نورا

 

 اعلام وبه هموطنان تبریک گفتمجددا" دیده بوسی سال تحویل شروع شدوبعدازاتمام

 

کارمادرم که بین من وفریده نشسته بود-گونه های فریده را بوسیدوگفت خودت را

 

معرفی نکردی-نکنه عروس گل منی؟!ومن خبرندارم؟!خواهرم-روبمن کردو گفت:

 

خوب-بی صاحب شدی دکترجان؟!-برای خودت ازدواج میکنی وهمه را بی خبر

 

میگذاری ماکه نمی اومدیم-اما اگر یک ندایی میدادی-بدنبود؟!-روی فرش ما

 

نشستی اونهم بعدازپنج شش سال-گله گذاری درست نیست-اما اینهم  رسمش

 

 نیست-ما ارزو -داشتیم روزدامادی برادرکوچکمان شرکت کنیم-این پیرزن ارزو

 

داشت روز دامادیت باشه؟!خوب حالا بگو ببینم-این دخترخانم خوشگل وکم سن و

 

سال را ازکجا -پیداکردی؟!عروس خانم تو بگو-چطور با این سن وسال کم-برادر

 

مارو-تور-کردی-ها؟!فریده صورتش عین لبو سرخ شده بود-سرش را پایین

 

 انداخته بودوچیزی نمی گفت گاهی دزدکی بمن نگاه میکرد.؟!همین موقع گفتم

 

:خواهرجان-مادرگلم-همه شما-اشتباه میکنید-فریده جان همسرمن نیست-بمن میاد

 

یک همچین همسری داشته باشم؟!بااین حرف من همه جاخوردند-دختربزرگ

 

خواهرم نتونست خودش را کنترل کنه-گفت دایی جان-اولا" مگه شما-چکارتونه

 

که یک همچین خانم خوشگلی به شما-جوردرنیاد؟!دوما"اگراین دخترخانم نازنین

 

زن دایی مانیست -پس کیه؟!گفتم:دایی جون-ماتاساعت دوبعدازظهربیشترمزاحم

 

 شما نیستیم-این چندساعت هم -دوست دارم صرف حرفهای قشنگ بشه--ووارد

 

جزییات نشیم؟!میشه ازشما خواهش کنم-بی خیال این موضوع بشید؟!دخترخواهرم

 

نگاهی معنی داربه فریده انداخت وگفت دایی جان؟!-ذهی خیال باطل؟!مگه مامان

 

جون ولت میکنه؟!هیچ معلومه چی داری میگی؟!پنج ساله داره کیشیک میده گیرت

 

بیاره...؟!داداش بزرگش(مهندس) چشم غره ایی به اورفت؟!وقتی او ساکت شدمن گفتم 

 

خواهش میکنم فریده جان را راحت بگذارید؟!اون همه شمارو دوست داره-سرفرصت

 

بهتری-همه درجریان قرارمیگیرید-عجله نکنید!!خواهرم گفت:چه لوسی داداش-درسته

 

 حالا بزرگ شدی واقای دکترشدی و-اما ازنظر من-همون داداش کوچولویی هستی

 

 که بودی-روزی بیست بار میزدم پس کله ات؟!-خجالت نمیکشی ماروسرکارمیگذاری؟!

 

حالامن هیچ-به این پیرزن هم دروغ میگی؟!ماکه نمیخواهیم اونو-ازت بگیریم؟!بعدبا تشر

 

 ازخودفریده پرسید-ببینم فریده جان -شما زن داداش من هستی یانه؟!فریده هم که حسابی

 

قرمزشده بود-گفت نه؟!خواهرم گفت -پس چکاره اش هستی؟!من پیش دستی کردم وگفتم

 

مثل شماخواهرگل منه؟!واالله باالله چرا باور نمیکنی؟!مادرم گفت مشهدی یه؟!گفتم اره؟!

 

دختریکی از همکاران منه-پدرومادرشان ازخط کناره رفتندشمال-ماشینشان جانداشت

 

اینهم با من اومد-ازچالوس به اینطرف ازهم جداشدیم-من اومدم تا به شما سربزنم -پدر

 

ومادرش -توی رشت منتظرش هستندبعدازظهرماهم میریم به انها ملحق میشویم؟!

 

خواهرم که هنوز حرفهای منو باور نکرده بود-گفت چقدرخوب؟!این رسم مشهدیها

 

خیلی اروپاییه؟!که دخترجوانشان را با یک مرد اجنبی ومجردمی فرستنداین ورواونور؟!

 

شوهرخواهرم-وقتی متوجه شدفریده خانم داره خجالت میکشه-به خواهرم تشررفت

 

-که بابا تو چکارداری به این کارا-بعدازیک عمری داداش اومده اینجا-حالا داری

 

 -بیچاره را رم میدی؟!وقتی شوهرخواهرم این حرف را زدهمه ساکت شدند؟!

 

بعدازچنددقیقه سکوت سنگین-مادرم-که بغل دست من نشسته بود-دستش را دور

 

گردنم حلقه زدومنو دوباره بوسید-گفت-آخ خدا-اگربدونی چقدردلم برات تنگ

 

 شده بود-پسر---دلم میخواست عین یک پرنده بشم بیام ترو ببینم و

 

برگردم-افسوس که اون ادم سابق نیستم-ازپا افتادم-هیچ جانمیتونم برم

 

-همینجا نشستم ومنتظرم کی اجل -بیادمنو برداره وبا خودش ببره-

 

بخدااین دیگه زندگی نیست شما هم که جوان هستیدقدرزندگی را

 

نمیدونید-ببین پسرجان چی شدم-؟!یک زمانی یک هکتارشالیزار

 

 را تنهایی نشامیکردم حالا تا حیاط نمیتونم برم؟!مادربیچاره ام

 

 راست میگفت-حسابی پیروازکارافتاده شده بود-اما هنوز حرفهاش

 

 بوی امید می داد-وقتی حرف میزد-ازلبانش دروجواهرمیریخت؟!

 

خلاصه خیلی زود ظهرشد-من وشوهرخواهرم ازخانه بیرون

 

 زدیم تا درباغ باصفایی که پرازدرختان میوه بودقدمی بزنیم-عطر

 

شکوفه های گیلاس وگلابی وسیب تمام فضای باغ را پرکرده دبود

 

-نسیم خنک بهاری روح وجان ادم را نوازش میداد-فریده هم با

 

دوتا دخترخواهرم -درجهت دیگری ازباغ قدم میزدند-پسربزرگ

 

خواهرم -بابرادرکوچکترش  داخل اطاق باکامپیوترسرشان را

 

 گرم کرده بوند-صدای اذان ظهردرفضای باغ پیچیده بود-ومن خیلی

 

 دلم میخواست بدانم فریده با دختران خواهرم درباره چه چیزی

 

حرف میزنند؟!به زودی ناهارحاضرشدودوباره همه اعضای

 

خانواده دور سفره جمع شدند-بعدازصرف ناهار-گفتم مادرجان

 

-خواهرخوبم-من وفریده تایکساعت دیگر باید برویم شمال...به

 

 مادرم گفتم-دوست داری با من وفریده برویم شمال وازآنجا-به

 

مشهد-بریم چندماهی هم مهمان من باشی-تا حسابی ببینمت وسیر

 

شوم ؟!مادرم گفت-الهی خدابهت سلامتی بده-مادرجان-من

 

نمیتونم بیام-همینجا راحتم-برو به سلامت-اصلا" نگران من

 

نباش-من هیچ کم وکسری ندارم-همه نگرانی ام تو بودی-که ترا

 

هم دیدم-خیالم راحت ودلم ارام شد؟!حالا اگر جان به عزراییل

 

بدهم ارزویی دیگر ندارم خدارا شکر میکنم انقدر زنده ماندم تا

 

 یکبار دیگر چشمم به دیدارت روشن شد-مادرجان-چرا ازدواج

 

 نمیکنی-؟!الان سی سال سن داری-داره دیرمیشه ها؟!اگراین دختر

 

 راضی هست باهاش ازدواج کن-ماشاالله هزار ماشاالله-هم بر رو

 

داره-هم ادب وسواد-هم جوان برازنده وخوبیه-هیچ عیب وعلتی

 

 هم نداره-هیچ کم وکسری هم نداره خیلی بهت جوردرمیاد-گفتم

 

 مادرجان-هرچی خدابخوادهمون میشه؟!شما اصلا" نگران من نباش؟!

 

خواهرم گفت:داداش جون-ببخشیدترا ناراحت کردم-بخدامنظور بدی

 

 نداشتم-حالا راستشو بگو-اگربا این دختر-نامزد نکردی-ونامزد

 

دیگری هم نداره-برای پسرم اونو ازپدرو مادرش خواستگاری کن؟!

 

گفتم خواهرنازم-تومثل مادر-برای من وهمه برادروخواهرهای کوچکترزحمت

 

 کشیدی؟!هربرادروخواهری ازشمال سروکارش به تهران میافتاد-مجبور بود

 

خانه شما اطراق کندوتوهم انصافا" سنگ تمام میگذاشتی مهربانی تو برهمه ما

 

ثابت شده است -توهنوز هم با سرپرستی از مادر-پیروازکارافتاده یکتنه جورهمه

 

ما را داری میکشی؟!اگر بدونی من چقدر تورو دوست دارم؟!فقط خدامیدونه؟!

 

خواهرگلم-توباید فریده را ازمن برای پسرت خواستگاری کنی؟!ومنهم بایدکم کم

 

اورا برای ازدواج راضی کنم-فعلا" درحال تحصیل است!!خواهرم باتمسخرگفت-

 

مگرپدرومادرنداردکه تواورا راضی به ازدواج کنی؟!منهم خیلی جدی گفتم-معلومه

 

که نداره؟!خواهرم برای یک لحظه برگشت ونگاهی به فریده انداخت-که با همه

 

 نگاههای قبلی اش فرق داشت؟!کم کم خواهرم داشت برای یک انفجاربغض واندوه

 

 آماده میشد-بطرف من برگشت و به آرامی گفت-خدای من؟!چه معصومیتی توچهره

 

این دخترمعصوم -هست ؟!فریده هم طوری به خواهرم نگاه میکردکه نیازبه ترحم ومحبت

 

 را به سرتاپای وجودش سرازیر میکردعنقریب بود خودش را شتابان به خواهر بزرگم

 

 برساند وسرش را به روی دوش اوبگذارد وزار زار گریه کندوازاو بخواهدتادرموردش

 

 فکر بدبه ذهنش خطور نکند؟!خصوصا" که خواهرم دوتا دختر-به سن وسال فریده داشت

 

وراحت میتوانست فریده را درک کند؟!جذبه ومعصومیت فریده خواهرم را مجذوب خودکرده

 

بودمن بوضوع قلب فریده را میدیدم-که درحال طغیان است-وعنقریب بودکه ابرهای متراکم

 

اندوه-سیل آسا ازچشمانش فرو ریزد-منتظر یک جرقه بود؟!خواهرم دلش هری ریخته

 

بود-احساس میکردم-دوست ندارد بیشتر ازاین درباره فریده بداند؟!چون او خیلی نازک

 

 دل بود:میترسیدطاقت شنیدن دردو رنج فریده را نداشته باشد ؟!به نجاتش امدم وگفتم

 

خواهرم-اجازه میدهی موضوع به همینجا ختم شود-؟!خودش را به من رساندودرحالیکه

 

درچشمانم ذل زده بودگفت؟"الهی بمیرم برای قلب مهربانت؟!خدامرانبخشدکه درمورد تو

 

بدقضاوت کردم؟؟!فقط-بگواهل خراسان است-؟!گفتم خواهرجان-توچهراش دقت کن

 

-چطور نمیتوانی بفهمی اهل کجاست؟! خواهرم گفت شمالی است راست میگویی!!

 

اما تو انجا-این اینجا-چطور مقدورشده-؟!گفتم خواهرفریده -اهل رودباره زیتونه

 

-انطوری که دریکسالگی -بیمارستان برای مجروحین زلزله آن سال پرونده سازی

 

 کرده-ده سالی با یک خانواده -مشهدی زندگی کرده-ده سال بعدی را هم بامن بسربرده

 

-الان هم دانشجویه؟!ولا خواهش میکنم تا همین اندازه-اطلاعات بدست آوردی خوبه

 

بیش ازین موضوع را باز نکن؟!انهم بخاطر اینکه خیالت جمع بشه-گفتم-وگرنه ضرورتی

 

نداشت؟!قبل ازاینکه من به او سفارش کنم تا به مادر چیزی نگویداو بمن توصیه کرد

 

مبادا به مادر چیزی بگویی که-اصلا" طاقت شنیدنش رانداره؟!ممکنه ازغم فریده

 

غش بکنه وازهوش بره؟!خواهربزرگم حق داشت-چون مادرم -داغ چهارخواهر

 

جوانش رادیده بود-داغ دوپسر جوان -ویک دختر؟!که دوتا ازبرادرانم درسانحه تصادف

 

 ازبین رفتند ویک خواهرم نیز درچاه اب سقوط کرده بود-ازطرفی مادرم خودش نیز

 

 ازسن ده سالگی پدرش را ازدست داده وعمویش سرپرستی اورا عهده دار شده بود

 

باخواهرم قرارگذاشتیم درباره موضوع با بقیه افراد خانواده حرفی نزند-واینکه اگر

 

 فریده راضی به ازدواج  با مهندس شدخبرش کنم؟!خواهرم خیلی دوست داشت

 

فریده عروسش شود؟! وقتی خواهرم بلندشدتابرایمان چای بریزد فریده تغییرجاداد وآمد

 

کنارم نشست؟! سرم رابگوش فریده نزدیک کردم وپرسیدم  فریده جان-دوست داری

 

 عروس خواهرم بشی؟!بخدا-خیلی پسرخوبیه؟!فریده که حسابی رنگش راباخته

 

 بود-بروبر-نگاهم کردوچیزی نگفت--اما-احساس کردم حسابی ازدستم دلگیر

 

 شده--ولی بخاطراحترامی که برایم قایل بودچیزی نگفت؟!فقط گفت داداش جون

 

 بریم ترو بخدا-اینجا-حسابی دلم گرفته.؟!گفتم برای چه؟!گفتم بخاطراینکه اینجا

 

کسانی هستندکه سردوست داشتن شما قصدرقابت بامرا دارندومن دوست ندارم

 

دراین رقابت شکست بخورم؟!احساس میکنم چندروزی اینجا بمانیم کلا" فریده

 

 را فراموش کنی؟؟؟!با تعجب گفتم برای چی؟!گفت-خودت را به اون راه نزن؟!

 

من ترا با هیچ کس عوض نمیکنم-حالا هم بهتر -راه بیا فتیم -میخوام جاده شمال

 

 را درروز تماشا کنم نه شب؟!خلاصه آماده رفتن شدیم وبعدازخداحافظی با انها 

 

-بطرف شمال راه افتادیم؟!وقتی وارداتوبان شدیم-فریده گفت یک کنارنگهدار-من

 

 برم صندلی  عقب بگیرم بخوابم-خیلی خسته هستم-منهم باورکردم۰

 

نگهداشتم -رفت صندلی عقب گرفت ودرازکشیدمنهم ازاول اتوبان-کرج

 

 قزوین گازراتخته کردم-تاهرچه زودتر به رشت برسم-بیادشعر

 

اخوان ثالث افتادم-لحظه دیدارنزدیک است-درهمان افکارغرق بودم

 

-که ازاینه سقفی جلوی ماشین چشمم به فریده افتادکه بیداربودودوتا

 

چشمهای قشنگش عین دانه های انگور برق میزدگفتم فریده توکه

 

خواب نیستی؟!گفت نه تنها خواب نیستم بلکه بیدار وهشیار

 

 هم هستم-پایت را بیشتر به گاز فشاربده شاید حس شوم من به

 

 حقیقت بپیوندد-امادلم برای تو میسوزد-خیلی دلم میخواد یک

 

 جوری درست کلکم کنده شود-اما داداش جونم توچه گناهی

 

 داری که به اتش من بسوزی؟!وقتی ماجرای حس شوم را برایم

 

تعریف کرد خودبخودپایم شل شد-وکم کم سرعت ماشین را

 

 پایین اوردم وخودم را ازخط یک به خط سه کشاندم -ونزدیک

 

 نرده های اتوبان توقف کردم -گفتم فریده میشه برای من ماجرا را تعریف کنی؟!

 

فریده گفت ازسمنان به این طرف-حس ناجوری بمن دست داده -مدام فکر میکنم

 

 من وتو با ماشین به ته دره رفتیم-یا یک کامیونی با ماشین ما شاخ به شاخ شده؟!

 

جفتمان مردیم وپرونده داستان ما نیمه کاره-مختوم شده بی انکه کسی خبری از

 

ماداشته باشد؟!گفتم -نباید به ان حس شوم اهمیتی بدهی-اما من قول میدهم احتیاط کنم

 

خدامیداندکه دلم برای تو میسوزد-منکه عمرم رو به اتمام است وآرزوی نیمه

 

 کاره ایی ندارم؟!همه آرزویم این بودکه تو به سروسامانی برسی که الحمداالله

 

 تا حدودی رسیده ایی وهیچ نیازی بمن نداری؟!با این حرف من فریده زار زار

 

 زدزیرگریه وگفت-خودت همه چیز را میبری وبعدمیدوزی؟!بدون تو من چه خاکی

 

 به سرم بریزم؟!شما به آزوی خودت رسیدی؟!که سرو سامان دادن به فریده

 

 بود-خوب الان نوبت فریده است که به آرزویش برسد؟!درسته یانه؟!گفتم ارزویت

 

 چیست؟!گفت رسیدن به تو؟!گفتم مگرالان بهم نرسیدیم ؟!گفت چرا؟!ولی میترسم

 

تراازدستت بدهم-گفتم بجان خودت هیچوقت من ترا ازدست نمیدهم-خوبه راضی

 

 شدی؟!حالا هم بیا جلو بشین-حرفهای خوب وقشنگ بزن-تا به سفر خودادامه بدهیم

 

ازاتوبان که ردشویم واردجاده رویایی شمال میشویم؟!چنین موقعیتی ممکنه هرگز

 

درزندگی ما دیگر بار تکرار نشود-ماجرای حس واین جور چیزا را فراموش کن؟!

 

دوباره به راه خودادامه دادیم !وقتی ازاتوبان بیرون اومدیم ووارد جاده

 

 قدیم قزوین رشت شدیم-فریده یک فنجان چای برایم ریخت وگفت ازاینجا به بعد

 

هرجا که بهت گفتم -نگهدار-تا ماجرایی رو برات تعریف کنم؟!جاده ازهردوطرف

 

 شلوغ بود کامیونی که درحال سبقت ازمن بود-بانزدیک شدن یک اتومبیل سواری

 

 به او-چنان جلوی من پیچیدکه نزدیک بودسپرعقبش به گلگیرجلوی ماشین

 

 مابرخوردکندفاصله اش انقدرباماشین مانزدیک شده بودکه من ازپشت فرمان

 

 نیم خیزبلندشدم-باجیغ کوتاهی که فریده کشیدمتوجه واقعی بودن خطرشدم

 

سرعت خودراکم کردم وماشین را به سمت شانه خاکی هدایت کردم-فریده

 

 بی اختیاردادزدیاامام رضا"ع"نزدیک بود شانه خاکی جاده مارابه ته

 

 دره پرت کندباقدرت تمام دستهایم را داخل فرمان قلاب کردم-وماشین را

 

که یک چرخش ازشانه خاکی جاده منحرف شده بود بالای جاده هدایت کردم-

 

کامیون هم بدون توجه به ما-به راهش ادامه داد-تمام بدنم میلرزید-فریده هم

 

دست کمی ازمن نداشت-فورا-ازکلمن یک لیوان آب بمن داد-وخوردم یک

 

مقداری به حال وهوش امدم--فریده گفت دادش جونم خدا به ما رحم کرد-امام

 

رضا به داد ما رسید نزدیک بود حس شوم من به بوقوع بپیوندد؟!گفتم فریده:

 

نترس جاده ازاین مسایل زیاد پیش میاد-دوباره به راه اقتادیم-لوشان ومنجیل

 

 راهم ردکردیم-دوباره یک نیسان که ازروبروی  ما میامدودرحال سبقت بود

 

بعلت شلوغ بودن بیش ازحد جاده-جاخالی نداشت تا به سمت خودش برگردد

 

-درست شاخ به شاخ من میامدهرچه بهش چراغ دادم انگارنه انگار..

 

.باوجودیکه راه مال من بوداما چاره ایی نبود باید سرعت را کم کرده وماشین

 

 را به سمت شانه خاکی جاده می کشاندم -این ماشین سمند

 

هم نسبت به سواریهای دیگر ترمز خوبی نداردخصوصا" درسرعت

 

 بالای صداگر ترمز شدیدبزنی خیلی راحت "چپ میکند-شانه خاکی جاده

 

 هم ماسه بادی وریگ بوددرست عین برف لیزبودانگارلاستیک ماشین

 

 روی ان سرمیخورد-ترمززدن همان ویک شانه شدن ماشین همان-دوباره

 

 چشمهای ازحدقه درآمده فریده وجیغ کوتاه وآماده باش کامل من-خداهم

 

یاری کرد وبا هرکلکی بود ماشین را کنترل کردم-فریده گفت برای چه این

 

 جاده اینجوریه؟!گفتم فریده جان جاده هیچ طوری نیست-این راننده های

 

 بی انصاف هستند که رعایت حال دیگران را نمیکنند ومقررات را زیر

 

 پا میگذارند-همه میخواهند از هم سبقت بگیرند-یک مقدار زیادی هم

 

 تقصیر من است-چراکه این ماشین صد وشصت کیلومتر راحت راه

 

 میروداما من باسرعت هفتاد-هشتاد تا رانندگی میکنم-حالا کمربندت

 

 را محکم سفت کن وچشمهایت را هم ببندمیخواهم طوری رانندگی کنم

 

 که هیچکس جلوی من  نباشه...سرعت همیشه هم بدنیست؟!خلاصه

 

 تاجاییکه جاداشت پدال گازرازیر پایم فشردم-خیلی زود ازهمه ماشینها

 

 سبقت گرفتم-بعضی ازماشینهای سمند مسافرکش-چنان سرعتی میرفتند

 

وپیچهارا ندیده میبردندکه ذهره ادم اب میشد-فریده تاانروز ندیده بود

 

 من با ان وضع رانندگی کنم-چندبار-گفت داداش دادش جونم چکارداری

 

 میکنی؟!منهم باخنده گفتم به استقبال اجل میروم(مرگ اگر مرداست

 

 گو نزد من آی -تا درآغوشش بگیرم تنگ تنگ)-فریده چنان ترسیده بود

 

 نگو ونپرس---گفتم:فریده چیه؟!توکه میگفتی من از مرگ نمی ترسم؟!

 

گفت الانم میگم-اما تصادف یک عمرفلجی وبدبختی وقطع نخاع ...؟!

 

گفتم دیدی حالا-زندگی چقدر شیرینه؟!هرکس میگه من از مرگ نمیترسم

 

 درواقع داره با زندگی تعارف میکنه؟!این موضوع همیشه یادت باشه

 

هیچکس حاضر نیست بجای یک نفردیگر بمیره...؟!فریده گفت-بخداقسم

 

 من حاضرم بجای تو بمیرم-اخه داداش جونم -اگرزبانم لال؟! تو نباشی

 

زندگی به چه درد من میخوره؟!مرگ تو مساوی با مرگ همه دارو ندارمنه؟!

 

حالا-یک خورده سرعتت راکم کن-تابلوی کیلومتر رودبار رادیدم-ده کیلومتر

 

مانده به رودبار هرجا گفتم فوری بکش کنار که باهات کاردارم-ازاین ببعدهم

 

 اصلا" بامن حرف نزن-میخوام حس بگیرم؟!من خندیدم وبه راه خودم ادامه

 

 دادم-فریده هم سرش را از شیشه ماشین بیرون اورده بود وهمه جارا

 

 دقیقا" تماشا میکرد..هوای شرجی ومرطوب گیلان موهای فریده را

 

نوازش میکرد-هرچه روسری اش را مرتب میکرد بازهم بادانرا کنار میزد

 

-فریده گفت داداش جونم فکر میکنم ازهمینجا شمال شروع شده--چون همه

 

 چیز ناگهان فرق کرد-هوا-زمین زمان واسمان....به به چقدر این کوهها

 

 سرسبز وزیباست...توقع نداشته باش برات چای بریزم-برای صرف چای

 

حتما" بایدجایی که دستور میدم توقف کنی!!چندتاگردنه دیگر را پشت سر

 

گذاشتیم تا رسیدیم به پنج شش کیلومتری رودبار...ناگهان فریده سرش

 

 را داخل ماشین اورد وگفت داداش جون داداش جون ترو بخدا نگهدار

 

 همینجاست ؟!سمت چپ ما کوههای سربه فلک کشیده که چسبیده به

 

 جاده بود- وسمت راست هم رودخانه پهناورولی خشک وکم اب که تا

 

-انسوی افق ادامه داشت وبه جلگه های سبز منتهی میشد-رودخانه

 

چنان خشک وبی اب بودکه روستاییان جرات کرده بودندقسمتی ازانرا

 

شالیزار کنند-جاییکه ماتوقف کردیم بی شباهت به یک تابلوی زیبای

 

 نقاشی نبود-یک جاده خاکی درست مانندماری مرده-بیجان دیده میشد

 

که ازآن سوی جلگه سبزچندروستارا به جاده متصل میکرد-کم کم خورشید

 

 درحال غروب کردن بودورنگ طلایی خودرا که گرایش به سرخی داشت

 

 برسردشت ودمن میپاشید-یک طبیعت بهشت اسادرمنظر چشم بودکه جسم

 

 وروح ادم را نوازش میداد؟!فریده گفت داداش جان-فکر میکنم -من دران

 

 روستاهایی که پشت جلگه مخفی شده بدنیا امدم-گفتم پس تو پشت کوهی

 

هستی؟!حرف من اصلا" تنوعی برای فریده ایجادنکرد-چنان صورتش

 

 پریشان واشفته شده بود انگارروح ازبدنش پرکشیده-؟!فریده محوان

 

 روستاهاشده بود-دوشش را محکم گرفتم واورا بطرف خودم کشیدم-چشمم

 

 به چشمهای اوافتاد-خدای من فریده داشت اشک میریخت؟!گفتم فریده تو

 

 که باز شروع کردی-؟!نکنه میخواهی این سفر را برای ما کوفت وذهرمار

 

مارکنی؟!فریده گفت داداش جونم بخداقسم من عین همینجارا خواب دیدم

 

-گفتم فریده جان-تمام جاهای این منطقه مثل هم است وباهم مونمیزند؟!

 

فریده گفت نه نه -همینجابود-گفتم اگر خیلی دوست داری-بیا ازجاده خاکی

 

 به روستا برویم-یک پرس وجویی بکنیم شاید یک رد ونشانی از

 

 خانواده ات پیداکنیم-؟!فریده گفت-نه نیازی به پیداکردن خانواده ندارم

 

-تو خودت یکتنه جای همه انهارا برای من پرکرده ایی؟!

 

 *******************************************************************

 

بخداقسم اگر پدر ومادرمنهم پیدا شوند حاضر نیستم ترا رهاکنم وبه نزد

 

 انها برگردم-دوما" خوابی که من دیدم یدرو مادرم بادوتا بچه دیگربودند

 

 یک برادرازمن بزرگتر ویک خواهرازمن کوچکتر!همه انها باهم بودند

 

پدرومادرم گفتندفریده جان اصلا"نگران نباش-ماجایمان راحت است؟!

 

تو فقط بفکر داداش جونت باش-مبادا-اورا ازخودت ازرده کنی؟!مبادا

 

-ازاون فاصله بگیری-اگر یک وجب ازون دور شوی -بدبخت وبیچاره

 

 میشی؟!بعدبابام چهارتاقرص نان بمن داد-گفت یکی مال تو -سه تاراهم بده

 

 به همسرت؟!گفتم چرا اون سه تا ومن یکی؟!مادرم گفت:دختراخه مردی

 

 گفتن-زنی گفتن..مرداگر چشم ودلش سیرباشه-میتونه به همسر وبچه هاش

 

 خوب برسه-مردهم برای همسر وبچه هاش میخوادجای دیگه که نمیبره-؟!

 

پرسیدم-مرد؟!کدوم همسر-مردی پشت بمن ایستاده بود-مادرم با انگشت

 

اورا بمن نشان داد-همانموقع مرد بطرفم برگشت ولبخندملیحی برلب داشت

 

درست مانند فرشته بود-ازفریده پرسیدم اون مرد کی بود؟!اورا شناختی؟!

 

گفت بعله!!گفتم کی بود-گفت توبودی داداش جون؟!گفتم فریده منو گرفتی؟!

 

گفت نه بخداقسم-به امام رضا"ع"که اخرین قسم منه-به جان خودت راست

 

 میگم~من به پدرم گفتم اینکه داداش جون منه؟!گفت بعله هست-اما باباش

 

 اینجا باما همسایه است -خیلی مردخوبیه-بماقول داده-که باهم فامیل بشیم

 

-باباش گفته به اسماعیل جان میگم با فریده ازدواج کنه-؟!من گفتم داداش

 

 جون من اسمش"روشنه" نه اسماعیل؟!مادرم گفت-دخترتوچقدرحرف میزنی؟!

 

وقتی بابای خودش داره میگه اسماعیل-؟!خوب برو برو ازداداشت جانمونی

 

-مادیرمون شده باید بریم-اومدم حرفی بزنم ازخواب بیدارشدم؟! فریده-هر

 

چه حرف میزدمن با ناباوری وتمسخرگوش میکردم وقتی به اسم اسماعیل

 

 رسید-هم خودش جاخورد هم من؟!فریده گفت ازاسم اسماعیل-فهمیدم که

 

 خواب زن چپ است-وهرچی خواب دیدم دروغه؟!فریده هرگز سعادت پیدا

 

نمیکنه-همسر یک فرشته بشه-خدامیدونه اسماعیل کدوم بی پدرمادریه؟!

 

منهم ازاسم اسماعیل جاخوردم-وتقریبا" خوابش را باورکردم-قسم میخورم

 

 درزمان کودکی ونوجوانی وجوانی تا موقعیکه پدرخدابیامرزم-زنده بودمنو

 

اسماعیل صدامیکردوازاسم شناسنامه ایی که دایی ام (پدرسیماخدابیامرز)

 

برایم انتخاب کرده بود-خوشش نمی آمدمادرم هم بمن روح الله میگفت-؟

 

یک ادم وسه تااسم-معرکه است؟!فکرمیکنم بیشتر بخاطراین بود که من

 

 اخرین فرزند خانواده وباصلاح "ته تغاری" بودم-منهم هرگزبافریده در

 

مورد اسمم که مورد علاقه پدرم(یعنی اسماعیل)حرفی نزده بودم-گفتم

 فریده جان بیا برویم که قبل ازتاریک شدن هوا به رشت برسیم؟!خوابت

 راهم -کلا" باور کردم-فریده گفت مرامسخره میکنی؟!گفتم نه بخدا؟!

 وقتی راه افتادیم درطول جاده برای فریده ماجرا را تعریف کردم-فریده از

 خوشحالی درپوست نمیگنجید...ساعت تقریبا" هفت ونیم بودکه وارد شهر

  زیبای رشت شدیم با دیدن تابلوی زیبای شهرباران-تمام خاطرات دوران

  کودکی ام دوباره درذهنم مجسم گشت-دوران کودکی ونوجوانی عجب دوران

  خوب وبیادماندنی است؟!حال وهوای شهر-وروحیه پاک وصادقانه مردم

  لذت وشور وصف ناپذیری به سراسروجودم سرازیرکرد-فریده کاملا"

  متوجه دگرگونی روحیه من شده بود-گفت داداش جون ازموقعیکه وارد

 رشت شدی-احساس میکنم پوست صورتت سفیدتروشادابتر شده-

 اصلا" ادم دیگری شدی؟!برای چی؟!گفتم فریده جان اینجا زادگاه منه-

 اینجا شهر ودیار منه-مرکزاستانی ست-که اجدادمن دراینجا بدنیاامدند

 فریده گفت-پس من چکارکنم که شهرودیارم معلوم نیست؟!بی سروسامانم

 -فقط توخواب ورویامی تونم با پدرومادروبرادروخواهرانم حرف بزنم؟!

 درتمام این دنیای بزرگ یکنفربیشترندارم انهم به من اهمیتی نمیدهد؟!

 گفتم فریده دیدی حالا-بی معرفتی میکنی؟!من ترا اوردم گردش-تفریح

 استان زیبایت را بهت نشون بدهم-اما توناشکری میکنی؟!فریده گفت

  اینها هیچکدام شکم مرا سیر نمیکند-چقدرخوب بود باهم ازدواج میکردیم

 بعدمیامدیم شمال؟!انموقع من اینهمه احساس بی کس وکاری نمیکردم؟!

 گفتم فریده جان تو ازکجا اینقدرمطمین هستی-که باازدواج-خوشبخت تر

 ازین میشوی-؟!شاید بدبخت ترشدی؟! فریده گفت بخدا قسم بدبختی اش را

 هم دوست دارم-وقتی تو بامن ومال من باشی همه چیز درست میشود؟!

 اخه تو هرگز نمیتوانی احساسات یک دختری غریب وبی پناه همچون مرا

 درک کنی؟! هروقت که بمن جواب ردمیدهی-کلی حالم گرفته میشود ودلم

  به هزار راه میرود؟!میگویم خدایا من چه عیبی دارم که -تو ازازدواج

  بامن امتناع میکنی؟!یا حتما" کسی دیگر را دوست داری؟!گفتم بخداقسم

  فریده هیچکدام ازاین افکاردرهم وبرهم تو درست نیست-من فقط ترا مثل

  یک خواهر دوست دارم؟! حتی چندین بار بیشتر از؟!دیدی وقتی کرج

 خانه خواهرم بودیم باوجودیکه خواهر بزرگم بود وگردن من حق مادرانه

 دارداما دوساعت بیشتر نتوانستم تحملش کنم نزدیک بود با هم دعوامایمان

  بشه؟!اما قریب ده سال است که بی دغدغه دارم با تو زندگی میکنم وهیچ

 وقت هم ازدیدار تو سیر نمیشوم-این عشق وعلاقه را خداوند بزرگ بمن

  وتو هدیه داده است بیا ترا بخدا قسم خرابش نکنیم-وقداستش را حفظ کنیم

 هروقت با فریده دراین رابطه حرف میزدم ظاهرا" قانع میشد اما درباطن-

 مثل شمع ذوب میشد اما هواحسابی تاریک شده بود باید دنبال یک هتل

  می گشتیم-یکراست به خیابان گلساررفتیم-وارد دفتر یک هتل شدیم-

 مدیر هتل ازمن وفریده شناسنامه خواست-من شناسنامه خودم را دادم وگفتم

  منو فریده برادر وخواهر هستیم اما شناسنامه اوهمرا ه مان نیست-مدیر

  هتل اول زیر بار نمیرفت-گفتم ایرادی ندارد-مجبوریم به آستارا برویم

 -منزل اقوام؟!چون خسته بودیم گفتم امشب را درهتل استراحت کنیم وفردا

  برویم آستارا-مدیر دفترهتل گفت-کارت شناسایی داری؟!منهم کارتم را دادم

  بمحض اینکه-متوجه شد من دکتر هستم کارت را بمن برگرداندوگفت اقای

  دکتر جان ازاول میگفتی؟کلی هم ازمن عذرخواهی کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:56  توسط مدیروبلاگ-روشن فومنی 

داستان غربت من وزهرا کوچولو-قسمت14(روشن فومنی)

 

 

(قسمت چهاردهم وآخر)

**************

قسمت آخر:داستان غربت من وزهرا کوچولو

برگردان وترجمه:مرجان

باکسب اجازه ازنویسنده اثر"ر-ف"

================

مدیرهتل ازواگذارای تخت به مااعلام معذوریت کرد-چون مدارک لازم دال بربرادر

وخواهربودن نداشتیم-اما وقتی کارت شناسایی ام را دید گفت:دکتر جان ازاول می

گفتی؟کلی هم ازمن عذرخواهی کرد-ویک اطاق دوتخته دربهترین نقطه ساختمان

 بقول خودش به ماداد ومستخدمی را صداکرد تا مارا به اطاقمان هدایت کند

وقتی وارداطاق شدیم ودررابستیم -فریده رفت روی تختی که کنار پنجره بود نشست

 

وازپنجره باز خیابان را تماشا میکرد-من دردلم به حرفهای مدیر هتل فکر میکردم

 

بنده خدا چقدر ساده دل بود-اگر کسی دکتر بودتمام است؟!همه کارهایش قانونی است؟!

 

فوری ازفکرم منصرف شدم وگفتم حتما" کارخدابود-که بما تخت واطاق واگذار کرد-

 

چون همانموقع زن ومرد جوانی -برای گرفتن تخت هرچه با اوکلنجار رفتندچون

 

مدارکی دال برزن وشوهری نداشتند قبول نکرد وبیرونشان کرد-باخودم فکر میکردم

 

 چون خدا خودش از نیت قلبی ما اگاه بود وهست-به همین راحتی -دل مدیر هتل رضا

 

 داد تا به ما تخت واگذار کند وگرنه خدامیدانست امشب را باید کجا سرمیکردیم

 

عجب روزگاری شده بود-زمانی بین همه اقوام ازعمه وخاله وعمو دایی -وبچه

 

 هایشان سرمهمان نمودن من دعوا بود-حالا یک اغل موش پیدانمیکردیم شب را

 

 دران صبح کنیم یا بنده های خدا مرده بودند-وبچه هایشان عروس وداماد شده و

 

برای خودشان عیال وار بودند-انهم خارج ازگیلان -درتهران وشهرهای دیگر

 

-یااینکه درهمان گیلان بودند ومن جا ومکانشان را بلد نبودم-تازه اگر هم ادرس

 

 داشتم چطور میتوانستم با فریده به خانه انها بروم کسی باور نمیکرد رابطه من با

 

 اون چی بوده وچی هست-قبلا" که فریده کوچکتربوداصلا" مشکلی دراینگونه

 

 موارد نداشتم -اما ازروزی که بزرگترشده وبرورویی پیداکرده بود-برایم مشکل

 

 آفرین شده ومیشد-یادمه چندسال پیش  فریده پونزده ساله بود-ده روزی به

 

 ماموریت برون مرزی رفته بودم واورا به خانم نرسی که همسر یکی از همکارانم

 

 بودسپردم وقتی برگشتم فریده را نشناختم ظرف همان مدت کوتاه هیکلی بهم زده

 

 بود نگو ونپرس -غافل ازاینکه بعلت همزیستی مداوم متوجه رشد تدریجی اونشده

 

 بودم ان فاصله کوتاه موجب شده بود رشداو برایم ملموس ترشودوگرنه فریده تفاوت

 

 چندانی با قبل نکرده بود همانطور که غرق افکار خودم بودم

 

ناگهان  صدای فریده منو بخود آورد-فریده گفت"ای خدا-چی میشد یک جرگه

 

ازاین ادمها -که درحال عبور از پیاده روی خیابان هستند-فک وفامیل من بودند؟!

 

مگر من دل ندارم-امان ازبیکسی؟!بلندشدم رفتم کنارفریده -مثل او سرم را از

 

پنجره بیرون برده وخیابان را نگاه کردم-فریده راست میگفت مردم با جنب وجوش

 

 عجیبی درتردد بودندانگار از دید وبازدید نوروزی به خانه هایشان باز میگشتند

 

-گفتم فریده-نوروز اگر هربدی داشته باشدهمین خوبی را دارد که سالی یکبار همه

 

 اقوام به بهانه عید باهم آشتی میکنند-باورکن دربین همه ملل -ما اریاییها بهترین

 

 رسم ورسومات را  راداریم؟!فریده گفت-چه فایده من کسی را ندارم؟!گفتم فریده

 

برای چی تو از هر موقعیتی به نفع خودت بهره برداری میکنی؟!مگر من کسی

 

 را دارم که این حرف را میزنی؟!همان اقوام من بودندکه نصف روز نتونستیم

 

تحملشان کنیم-کرج یادت رفت؟!البته زندگی هم دراین دور وزمانه مشکل شده؟!

 

هرکس برای خودش کلی گرفتاری داره؟!فریده گفت-داداش ول کن-شوخی کردم

 

ترا بخدا نگاه کن مردم اینجا چقدرشاداب وسرحال هستند بگو بخند میکنندکه

 

ادم کیف میکنه؟!ساعت نزدیک نه شب بودگفتم فریده جان حیف که الان دیر وقته

 

-نمیشه رفت بیرون-دوما" من طوری خسته ام که نگو ونپرس؟!دیشب که تا صبح

 

رانندگی کردمخونه خواهرم هم ازذوق وشوق مادر"رغبت نکردم یک چرت

 

بزنم وهمان چندساعتی را که بعدازسالهای سال فراهم شده به راحتی تلف کنم-

 

الانهم چشمام داره میره؟!توهم خسته هستی آخه تاصبح همراه من چشمات را به

 

 جاده دوختی؟!این دوتا انگور تا کی میخوادکارکنه؟!فریده خندید وگفت چشمهای

 

 منو میگی انگور-گفتم اره؟!چنان قرمز شده نگو ونپرس؟!گفت پس خبراز

 

چشمهای خودت نداری؟!ببین داداش جون من وتو درست ایینه همدیگریم-نواقص

 

 همدیگرو بهم نشون میدیم-الحمداالله تو که هیچ نقصی نداری اما من تادلت بخواد؟!

 

گفتم فریده بیا بریم پایین شام بخوریم-زودبگیریم بخوابیم تا فردا بتونیم یک خورده

 

 بریم گردش؟!فریده گفت-داداش من اصلا" روم نمیشه جلوی انهمه ادم تو

 

 رستوران غذا بخورم؟!گفتم غذاخوردن که خجالت نداره؟!گفت برای شما مردها

 

 نداره اما برای ما خانمها چرا؟!با تعجب به فریده نگاه کردم وگفتم فریده جان

 

 تو عجب اداب ورسوم جالبی یادگرفتی؟!مادرکه نداشتی بهت یادبده یا خواهر

 

-راستی این چیزا را ازکی یادگرفتی؟!گفت داداش جون یادت رفته چندسال پیش

 

 بمن گفتی -دخترها وخانمها-نباید تو خیابان چیزی بخورند ودهنشان بجنبه؟؟؟!

 

کارخیلی زشتیه؟!خصوصا" ادامس جویدن-خوب منهم ازهمانجا یادگرفتم؟!مات و

 

مبهوت به فریده نگاه کردم -شاید ازان حرف من پنج شش سال میگذشت-اما

 

اون هنوز یادش بود؟!گفت فریده بخدا قسم تو یک دختر نمونه هستی؟!هیچ

 

نقصی نداری-خداراشکر که دراین مسایل با تو هیچ مشکلی نداشته وندارم؟!خیلی

 

 جالبه که تو یک حرف را این همه مدت فراموش نکردی؟!گفت داداش جونم-

 

شما هرچیزی که یکبار بمن گفتی من ده بار توی دلم باخودم تکرارکردم -

 

مبادایادم بره-چون کسی دیگر را نداشتم که یکبار دیگربمن گوشزد کنه-شماهم

 

 هزار جور مشغله داری وداشتی؟!دوباره گفتنش برای شما مقدورنبود؟!گفتم

 

 صبرکن زنگ بزنم شام مارو مستخدم بیاره بالا-بعدباهم اختلاط کنیم که خیلی

 

 بامزه حرف میزنی دارم لذت میبرم از حرفات؟!فریده گفت-خدامیدونه من چقدر

 

 خوشبختم کنارتو-دختراخیلی دوست دارند یکی به حرفاشون گوش کنه-وانرا

 

 تاییدهم بکنه؟!دیگه نورعلی نوره؟!وقتی زنگ زدم وگوشی را گذاشم-گفتم فریده

 

 جان ازحرفهای من دیگه چه چیزی یادت مونده؟!گفت الهی فدای تو داداش جونم

 

بشم-منو به حرف زدن وادرامیکنی بمن بها میدی؟!گفتم این چه حرفیه دختر-؟!

 

تو برای من یک دنیا می ارزی-خداشاهده دارم راستشو میگم-حتی اگر حرف

 

 خوب هم نزنی؟!فریده تو نمیدونی من چقدر ترو دوست دارم-توهمه کس وکار

 

 منی تو همه دلخوشی منه؟!بخداقسم اگر تو نباشی من نمیتونم زندگی کنم-

 

 بهت عادت کردم؟!هروقت تعریف فریده رو میکردم -اشکاش سرازیر میشد-بعله

 

-اینبار هم خطا نداشت-یک قطره اشک درشت-اندازه یک مروارید-از کنارچشم

 

 فریده راه افتاده بود-طرف گونه هاش -همونطور سلانه سلانه داشت می اومد

 

 سمت چونه هاش؟!گفتم الهی داادش بمیره برات-واشکاتو نبینه؟!

 

فریده من ترو حسابی درک میکنم-من میدونم تو از بی کس وکاری چی داری

 

میکشی؟!وقتی چشمت به خانواده ها-میافته که دست همدیگرو گرفتند وتوکوچه و

 

خیابان راه میروند-چی بهت میگذره؟!-قراربود بازهم ازتعلیمات من بگویی؟!درحالی

 

 که با پشت دستش -یک قطره اشک را که نزدیک گودی چانه اش رسیده بود

 

-می تاراند-گفت یک چیز دیگه هم گفتی؟!که خیلی برای من اهمیت داره؟؟؟؟!

 

         بمن گفتی"وقتی با یک مردغریبه ونامحرم حرف میزنی -هیچوقت مستقیم به

 

 چشمانش نگاه نکن؟!نگاهت را به نقطه دیگری متمرکز کن؟!غش غش خندیدم؟!

 

گفتم فریده من این حرفهای مدل پایین را زدم-کی ؟!چه موقع؟!گفت خیلی وقته-

 

فکرمیکنم کلاس اول دبیرستان بودم؟؟!یا اون سالیکه جهشی خوندم وقبول شدم

 

 ذوق زده شده بودی!!داداش جون مدل پایین نبود-عین حقیقت بود-بقول خانم

 

 استادمان خیلی نغزبود-بعدازسالها پیش که شما گفته بودی -تازه تو دانشگاه

 

استادی داریم که خانمه خوبیه-الانه داره به بچه ها یادمیده؟؟؟؟!وقتی چندمورد

 

 رو گفت-منگفتم خانم -من اینارو قبلا" یادگرفتم-با دست پاچگی پرسید-فریده

 

 خانم-کی بهت گفته-؟!منم گفتم داداش جونم--اونهم چی خیلی وقت پیش؟!

 

گفت افرین براقاداداشت؟!

 

بچه ها فضولی کردن وگفتن خانم-ازداردنیا فقط یک داداش خوب داره-که با صد

 

نفر قوم و.خویش براش مطابقه؟!فریده گفت"بهم یاد دادی تو خیابون وکوچه بلند

 

 بلند نخندم-وقتی تو کوچه -راه میرم-روی یک خط مستقیم حرکت کنم ونگاهم به

 

 زیر پایم باشه-نه به درو دیواروآسمان-وپشت سر!؟اگر ادم مشکوکی ادرس ازتو

 

 پرسید-توقف نکن-به راه خودت ادامه بده-؟!حتی المقدور با اتوبوس وتاکسی

 

رفت وامد کن؟!اگر سواری شخصی بود-وقتی مطمین شدی مسافرکشه-سوارشو؟!

 

انهم حتی المقدور-یکی دوتا زن مسافرش باشند؟!هیچوقت جلوی سواری مسافرکش

 

 نشین؟!توی خیابان وداخل اتوبوس ازدست هیچکس هیچ گونه خوراکی وچیزدیگر

 

 نگیر-حتی اگر خیراتی وصلواتی باشه؟!توی حرف بزرگتر-حرف نیار؟!اگردیدی

 

 یکنفر تو جمعی داره دروغی رو تعریف میکنه-خیطش نکن؟!تواینکارو نکن

 

-اجازه بده یکی دیگر اینکارو خواهد کرد؟!همین موقع صدای تلنگری که به درب

 

 اطاق خوردمنو که محو حرفهای شیرین فریده بودم بخودآورد؟!فریده گفت داداش

 

 جون-فکر میکنم شام اوردند؟!دررا باز کردیم-مستخدم شام آورده بود؟!غذاراگرفتیم

 

ومشغول شام خوردن شدیم-فریده گفت من میترسم ماهی بخورم؟!گفتم مگر تو

 

شمالی نیستی؟!میترسم یعنی چه؟!البته تو نباید ماهی زیاد بخوری چون فسفرمغزت

 

 زیادمیشه-به اندازه کافی باهوش هستی-میترسم سرریزبشه؟!بعدازصرف شام

 

-مستخدم امدظرفها را برد-گفتم فریده جان من شب بخیر-خداحافظ تاصبح-که

 

دیگه رمق ییخوابی ندارم.؟!وقتی کله گذاشتم -دیگر نفهمیدم-چی شد-وقتی بیدار

 

شدم که فریده بالای سرم بودگفتم فریده هرصبح که ازخواب بیدارشوم وچشمم به

 

چهره معصوم توبیافته-انروز-برایم روز پربرکت وشادی خواهدبود؟!گفت داداش

 

 جان-خودت گفتی توی هرخونه ایی زن بایداولین کسی باشه که بیدارمیشه؟!

 

زن باید مثل کلاغ اول غروب بخوابه -اول کله سحر هم بیداربشه تاهمیشه شاداب

 

 باشه وصدسال عمرکنه؟!درحالی که بسختی داشتم چشمهام را باز میکردم گفتم

 

 فریده این حرف را هم قبلا" من بهت گفتم؟!گفت بعله؟!گفتم جایی بروز نکنه-که اگر

 

 به گوش خانمهای دیگر برسه-منو به نقض حقوق بشر متهم میکنند؟!فریده گفت

 

-من اینو میدونم که زن همیشه زنه-هیچوقت نمیتونه مردباشه؟!حالا هرکی میخواد

 

منو محکوم کنه؟!فیزیک بدنی زن-ازقلب وروح تا جان وجسم طوری افریده شده

 

 که فقط تو خونه بشینه وشیرمرد پرورش بده-زن میتونه دنیار به اتش بکشه اگر

 

بخواد-برعکس هم میتونه انجام بده-حالا بلندشوصورتت را بشور-بیا صبحانه اوردند

 

-بخوریم وبزینم بیرون؟!صبحانه را خوردیم وازهتل بیرون آمدیم-گفتم فریده جان

 

 -بعدازشش سال-نمردم ویکبار دیگر فومن زیبا رو می بینم-وقتی ازخیابان بیستون

 

 ردمیشدیم-دانای علی را که وسط خیابان گنبد بارگاه داشت به فریده نشان دادم وگفتم

 

این آقارا میشناسی؟!گفت نه!!گفتم-پست یازدهم کشکول گیلکی من-یا اولین پست

 

 سال جدید؟!گفت داداش-ماکه اینجا هستیم-گفتم یادت باشه انشاالله اگر به سلامت

 

برگشتیم-اپ دیت کنیم؟!فریده گفت-حالا که شما میگی خیلی کرامات داره-پس من

 

 بهش دخیل می بندم-تاحاجت روابشم بدهد؟!گفتم چه حاجتی؟!گفت اولا" که صحیح

 

وسالم برسیم-خونه -ماجرای کراماتشو بنویسی-دومی راهم نمیگم-تا توخماری بمونی؟!

 

ازدانای علی ردشده بودیم ونزدیک پسیخان بودیم-اما هنوز حرف او بود؟!

 

با مطرح کردن حاجت دوم فریده خیلی حساس شدم ومشتاق -دلم به وسوسه

 

عجیبی افتاد تا ازون سردربیاورم فریده میخواست ردگم کنه وحرف تو حرف بیاره

 

گفت داداش جون چقدر این منطقه زیباست-به به عجب طبیعت قشنگی داره-بکرو

 

 -دست نخورده باقی مونده-ترا بخدا-اون خانمه رو ببین داره گاوشو میدوشه؟!

 

کنارجاده خانه ها انقدر نزدیک بود که تمام زار وزندگیشان دیده میشد

 

جلو ایوانشان-"جبد"بسته بودند-داخلشان ظرف گلی بود که اسمش "گمج"-است

 

-یا کدو-یا ظروف دیگر؟!منکه با ان محیط مانوس بوده وعمری انجاها زندگی کرده

 

 بودم اما برای فریده خیلی خیلی جالب بود-ازدیدن ان مناظر زیبا ذوق زده شده

 

بود؟!پشت سرهم دستم را که روی فرمان ثابت کرده بودم ماچ میکرد وازمن تشکر

 

 مینمود-الهی بمیرم برات کجا-اوردی منوبه به چقدر خوشگله-میگن شمال بهشته

 

 روی زمینه؟!گفتم فریده تو باورت میشه تویکی از همین خانه ها بدنیا امده باشی؟!

 

پدرومادرت درست مثل همین مردم بوده باشند-ویک شب همه زار وزندگی شان

 

سرشان خراب بشه-زیر خروارها گل وچوب وخاروخاشاک دفن شده باشند

 

یا خودت رو از زیر این  گالی ها وچوب وکلوخها وسنگ نجات داده باشند؟!

 

تو راازاین جا بیاورند بیمارستان مشهد-منم به اراده وبا پای خودم بیام مشهد 

 

تابهم برسیم-فریده گفت-مسلمه؟!ولی باز منو بیاد پدرومادر-خدابیامرزم انداختی؟!

 

الهی بمیرم براشون-چقدر زجر کشیدند؟!تا جان دادند؟!گفتم عوضش-الان مقیم بهشت

 

هستند-چون به مرگ فجیع مردندگناهانشان ریخته؟!اصلا" گیله مردان هیچ گناهی

 

ندارند به نظرمن چون همه عمرشان تو مزرعه-وبا کار ورنج وزحمت میگذره-با

 

انهمه رنج وتلاش بازهم فقیر ونادارودستخالی اند-فقط یک لقمه نان بخور ونمیر

 

گیرشان میادحاصل دسترنجشان مفت ومسلم می افته دست دلالهای لعنتی؟!

 

فریده چنان محو تماشای محیط زیبای شمال شده بود که اصلا" حرفهای منو

 

نمیشنیددوربین گرفته بود دستش وازهرمنظره ایی که برایش جالب بودعکس

 

 برمیداشتسمت چپ جاده-تا تولم شهرچندین وچندبرکه پرازآب بوداردک و

 

غازها-توی ان شنامیکردندوقتی ازتولم شهر ردشدیم -دوطرف جاده درختکاری

 

 شده بود-ازبس درختان پرشاخ وبرگ بودندگویی دوطرف جاده راحصار

 

کشیده اند؟!خلاصه وارد شهر زیبای فومن شدیم

 

اول شهر مجسمه چهاردختران بودکه قبلا" عکسی ازان را دروبلاگ بلسبنه" اقای

 

 رهنما" دیده بودم ؟!وانرا کپی کرده دریکی از پستهای وب فومن خودم گذاشته بودم

 

کناریک پارک زیبا نگهداشتیم-من وفریده کنارهم روی یک نیمکت چوبی نشستیم

 

فریده دوتا چای ریخت وذل زدبه چشمهای من؟!یک لبخندزیبا-گوشه لبانش نقش

 

 بسته بود؟!که حاکی از رضایت وشادمانی وافرداشت؟!گفتم فریده چیه؟!گفت اگر

 

بمیرم دیگه-ناراحت نیستم؟!خلاصه نمردم واینجا را دیدم-واقعا مثله بهشته؟!

 

گفتم فریده جان-چرا اینقدرحرف مرگ ومردن واین جور چیزا رو میزنی؟!

 

اگر یکبار دیگر ازاین حرفها بزنی-دیگه هیچی؟!حالا بمن بگو-حاجت دومت

 

ازدانای علی چی بود؟!گفت چرا میپرسی؟!تو که هیچوقت-به این جور مسایل

 

اهمیت نمیدادی وحساس نمیشدی؟!گفتم اخه-این مرد بزرگ بدجوری حاجت

 

 روایی میکنه؟!گفت -یک راهنمایی میکنم-اگر این حاجتم روا بشه-شما ناراحت

 

میشی ااما انگار همه دنیارا بمن دادند؟!حالا فهمیدی چیه؟!گفتم -یعنی واقعا" تو

 

 هیچ حاجت مهمترازآن نداری؟!گفت نه بخدا-قسم!!حاضرم نصف عمرم را خدا

 

بگیره-ولی آن حاجت منو رواکنه!!حتی اگر شده-یک سال-دوسال؟!به تفکر

 

 عمیقی فرو رفتم-خدایا-خداوندا-این بچه چی میگه؟!منکه ازدلش خبرندارم

 

-واقعا" این حرف دلشه؟!یا داره بامن تعارف میکنه؟؟!گفتم فریده یعنی تو

 

حاضری نصف عمرقشنگ خودت را بدهی-درعوض ان حاجت را بدست

 

 بیاری؟!گفت اره بخداوندبزرگ قسم؟!چندبارنزدیک بودقافیه را ببازم وبه فریده

 

بگم-قبوله-من بعله رادادم-اما بازخودم را کنترل کردم-اصلا" وجدانم قبول

 

 نمیکردخودمو به فریده عرضه کنم-اون بامن قریب ده سال اختلاف سنی داشت؟!

 

همسرخیلی بهتر وجوانتر ازمن برایش وجودداشت-دل من ده سال ازدل او

 

 پیرتربود-این خیلی مهمه!!من باید دنبال دلی مطابق دل خودم میگشتم-که

 

 مقداری کارکرده ومندرس باشه؟!بخداقسم اصلا" بهیچوجه نمی توانستم قبول

 

 کنم همسر او باشم؟!اما فریده درست برداشت عکس میکرد-؟!

 

طوری به چشمام ذل زده ومنتظر جواب بود-انگار به محض اینکه جواب منفی

 

 بدهم-غش کنه؟!وازهوش بره؟!اون فکر میکرد-یک ایرادی داره که من-حاضر

 

 نیستم با او ازدواج کنم؟!درحالی که او هیچ نقصی نداشت-من نقص داشتم-

 

دل وروحم ازاون پیرتربود؟!اما نمیدانم برای چه تمام کار وبارماوتفریح وسیر

 

وسفرماازبدو ورود به فومن منحصر به حاجت دوم فریده شده بود....؟!

 

باخودم میگفتم کاش همان روز اول به فریده جواب مثبت میدادم تادرچنین

 

روزی راحت بتوانم جوابم را پس بگیرم=-به نظرم-مقاومت من درست نتیجه

 

 عکس داده بود؟!هربارکه به او نه گفته بودم-او احساس حقارت کرده وتصمیم

 

 جدی دربدست آوردن من گرفته بود؟!

 

فریده -چیزی نمیگفت اما -باتمام وجودش منتظر جواب من بود-باتمام وجودم اورا

 

 درک میکردم-اندورنش ملتهب بود-واتش عشقی خانمانسوز-شعله وربود-اما خام

 

میسوخت .بدجوری دود میکرددرست مانند تنه یک درخت تازه که عمرچندانی

 

 نداشت-وبه سرعت برق وباد درحال رشد وقدکشیدن بود-تبرزدن برجسم او یک

 

جنایت محسوب میشد؟!گفتم فریده-برای جواب خیلی زوده-بازهم باید صبرکنی؟!

 

تادرست تمام بشه-لااقل فارغ التحصیل بشی؟!رنگش عینه گچ سفید شد-وگفت مرده

 

 شور این تحصیل رو بشوره-که برای من جز مصیبت هیچ ثمری نداره--داداش

 

 جونم-من اگر نخواهم ادامه تحصیل بدهم باید چکارکنم-چه خاکی به سرم بریزم

 

-که این ادامه تحصیل داره منو به روز سیاه مینشونه؟!منکه هرگز نمیتونم در

 

تحصیل به تو برسم-پس چه فایده؟!خدایا-خداوندا-این چه مصیبتی بود که من با

 

 ان درگیر شده بودم-باخودم میگفتم کاش قلم پایم میشکست وهرگز به مشهد

 

نمی رفتم تا فریده را ببینم وتا این اندازه سرنوشت من به سرنوشت او-گره

 

 بخوره؟!گفتم فریده جان-داری این مسافرت رو برای من وتو ذهر میکنی؟!

 

ببینم تو مطمینی اگرکسی دیگر بهترازمن سرراهت قرار بگیره-تغییر عقیده

 

 نمیدی؟!بدون معطلی گفت نه  مطمینم؟!گفتم ازکجا میدونی-درحالیکه هنوزکسی

 

 سرراهت قرار نگرفته؟!گفت نگرفته ونخواهد گرفت-وقتی من نخواهم چطور

 

 میتونه-قراربگیره-زورکی هم میشه؟!من اصلا" به چنین موردی فکر نمیکنم؟!

 

باید انگیزه ایی دردل وروحم باشه تا بالغ بشه ورشد ونمو کنه؟!

 

داداش جونم -چرا منو باورنمیکنی؟!چرا فکر میکنی من هنوز اون زهرا

 

 کوچولوی ده سال پیشم؟!چرا عشق منو انکارمیکنی؟!اخرتو یک جواب درست

 

 وحسابی هم بمن ندادی ونمیدهی-تامنهم خیالم تخت باشه-حساب کارخودمو

 

 بکنم؟!گفتم چه جواب درستی لازم داری؟!گفت مرد ومردانه بمن بگو-فریده

 

 جان-ترو دوست ندارم-تو لیاقت همسری منو نداری؟!برو دنبال یکی دیگه

 

 باش؟!گفتم انوقت میری؟!گفت نه بخدا-ناراحت نمیشوم-به جان تو اصلا"

 

 ناراحت نمیشوم-دنبال کسی دیگر هم تاقیامت نمیرم-ولی تکلیف من لااقل با

 

 خودم روشن میشه؟! تقریبا" سه دقیه به فریده نگاه کردم-شایدهم بیشتر؟!

 

تاانروز فریده را آنطور نگاه نکرده بودم همانطور که به او زل زده بودم

 

-توی دلم با خدا راز ونیاز میکردم-خدایا به من شهامت بده همین حالا-جواب

 

 قطعی-هرچه که صلاح خودته-ازلبانم خارج بشه؟!

 

خدایا-ترو به جلال وجبروتت قسم میدهم اگر این خواسته فریده-عمقی نیست-

 

سرسری وجاهلانه است-فریب خورده وازروی ترس واحترام واحساس

 

 بدهکاری او نسبت به حقی که فکر میکند برگرده اوست-یا کودکانه-و

 

هرچیزی که میتوانددرآینده به زندگی مشترک ما خللی واردکند

 

-هست یانیست؟!ای خدا-هیچ کاری برای تو سخت ودشوار نیست-مرا

 

 راهنمایی کن؟!حتی اگر ترا قبول نداشته باشم-حتی اگر علم وعقل ومنطق-این

 

 خواسته مرا مردود بداند-برای یکبار هم شده بمن شهامت بده-تا خودم را

 

 ازاین بند خلاص کنم؟!ای خداتو شاهدی که من -یک تجربه تلخ وجانسوز

 

 ازقبل دارم-سیما خدابیامرز-بخاطر من زیر خروارها خاک خفت-ومانند

 

غنچه ایی نشکفته-پرپرشد؟!من کم کاری نکردم-بمن نارو زدند-به سیما

 

خیانت کردندای خداتو شاهد باش که من عهد کرده بودم تا قیامت به پای

 

 عشق سیما بنشینم-تا به وصلش لااقل دردنیای دیگری برسم-اما امروز

 

 باردیگر -سریک دوراهی که نه-چهارراهی قرارگرفته ام-مرا ازاین بند

 

رهایی ببخش-تا یکبار دیگر مرتکب گناه وجرمی دیگر ناخواسته نشوم

 

ای خدای بزرگ تو شاهدی که من قریب ده سال-پنبه را درمتن آتش نگهداشتم

 

-ای روزگار-ای طبیعت-ای فلک-ای سنگ ای هوا-ای اسمان ...وتمام هست

 

ونیست درعالم وجودشما شاهدهستید که من چرا وچگونه فریده را بزرگ کردم؟!

 

بی هیچ طمع وچشمداشتی؟!

 

پاکترازبرگ گل-میتوانم مدعی باشم-درمقابل اوکه ذلیخا نبوده ونیست-یوسفی

 

دیگر بوده ام؟!ای خداتو فقط -تو خبرداری-که این ادعای من تا چه اندازه

 

 درست وصادقانه است؟!من نه به کسی بدهکارم-نه ازکسی طلبکار-نه توقع

 

جایزه وپاداش ازکسی دارم نه اتنظاربد وبیراه وناسزا-اگرهم توهینی درکارباشد

 

خودت باید پاسخگو باشی چون ازدست من کاری برنمی آید؟!هروصله ایی ای

 

 خدا بمن می چسبد مخصوصا با این دوراهی که من درراسش قراردارم

 

 راهی را که موازی نیست وشایدمتقاطع باشدوبرخوردی بین من وفریده رخ بدهد

 

-برخوردی که این خط مجزا ومنفک را واحد ومفرد میکندبرای مجموع شدن؟!

 

ترکیبی مقدس البته برای او-وناخوشایند برای من-که خودت باید انرابرایم خوشایند

 

 کنی اما امروز وبال گردنم شده-بمن یاری بده تا جواب نهایی را به او بدهم

 

هرچه باداباد؟!بگذار پیش همه رسوا شوم تو شاهدی که من یک نقطه ویک

 

 ذره به اندازه سرسوزن توقع پاداش بخاطر ان وظیفه انسانی  ازتو واحدی دیگر

 

 نداشتم -اگر این هم مصلحت توست!منکه اورا ازهمه جهات ازاد

 

 گذاشتم وهیچ محدودیتی برایش قایل نشدم-برازنده ترین جوانان را به

 

 خواستگاریش آوردم-او خودش نخواست انتخاب کند-کم کم دارم به تو شک

 

میکنم-نکندانهم مصلحت تو بوده -بیا واخرین جواب را برلبانم جاری کن

 

 هرچه باداباد؟!

 

ناگهان فکری مثل برق ازخاطرم گذشت-ازجابرخاستم وسمت ماشین رفتم

 

درتمام ان مدت دوسه دقیقه ایی که من درسکوت -تنها درقلبم با خدارازونیاز

 

 میکردم-سکوتی مرگبار سرتا سروجود فریده را پرکرده بود؟!انگار بخوبی

 

میدانست که من به چه چیزی میاندیشم-وکلنجارپیچیده ایی که بین من وقلبم در

 

جریان است بخاطر چیست-چون هیچ نمیگفت-دم فرو بسته بودبرخلاف همیشه؟!

 

تا من حسابی باخودم وقلبم وخدایم خلوت کنم شاید موفق شوم به نتیجه سرنوشت

 

 سازی برسم؟!

 

وقتی درب ماشین را بازکردم ازداخل داشبورت ماشین یک قران کوچک

 

که شرکت ایران خودروبه مشتریانش هدیه میدهد-رابرداشتم ونزد فریده

 

 که خشک وبیحرکت -حتی بیروح وصامت-مترسک وارروی نیمکت نشسته بود

 

-برگشتم؟!قران را روی نیمکت بین من واو گذاشتم -ازفریده پرسیدم-این چیه؟!

 

گفت قران؟!-قبولش داری-گفت بعله که قبولش دارم-خودت گفتی باید قبولش

 

 داشته باشم-گرچه خودم باقسم خوردن به قران بهیچوجه موافق نبودم

 

-اما چندین سال پیش درمدرسه سرقت کوچکی شده بود -مدیر بااستفاده

 

 ازقران خیلی راحت سارق راکه دانش اموزی دله دزدبودپیداکرد-همه را

 

به صف نمودویکی یکی دست روی قران میگذاشتند وسوگند میخوردند و

 

میرفتند تا نوبت به او رسید-بمحض اینکه انگشتش به جلدقران

 

 رسیدچنان لرزشی دردستش ایجادشدکه همه فهمیدند-وخودرالو داد

 

منهم میخواستم با استفاده ازهمان مسیله روحی وروانی -ایده مبهم فریده

 

 نازنین را کشف کنم -گفتم فریده به این قران قسم میخوری که اگربه تو

 

 جواب منفی بدهم -فقط- تن به ازدواج باکسی دیگر ندهی وخیلی عادی و

 

طبیعی-با من وزنداداشت زندگی کنی-تامرورزمان تصمیمت را تغیردهد-

 

وغیرازاین دست به کارخطرناک دیگری نزنی؟! فریده که رنگش مثل گچ

 

 سفید وعین مرده ها-بی رنگ وروح شده بود-گفت قسم میخورم-باردیگر

 

 سوالم را تکرار کردم وادامه دادم-فریده جان-خودت گفتی-داداش جون برای

 

 ازدواج تو خیلی دیر شده-فریده جان منهم دل دارم-باور کن بیش ازین

 

 نمیتوانم صبرکنم-باتو هم نمیتوانم ازدواج کنم-چون خواهرمنی؟!ودل من

 

 هرگز ازاین احساس وروحم ازین عقیده برنمیگرددخیلی تلاش کردم مسیرشان

 

 را عوض کنم-اما متاسفانه موفق نشدم-ضمن اینکه تو نمیدانی-بهترین

 

 همسر-هزار بارشایسته تر ازمن باجان ودل حاضرندتوهمسرشان باشی؟!

 

بشرطیکه خودت بخواهی؟فریده اینجا اخرخطه؟!باصدای لرزان وبیمارگونه

 

 پرسید-ازکجا-فهمیدی؟!اخرخط یعنی چه؟!گفتم فریده فریده؟!همین

 

 الان فهمیدم-بخداقسم همین الان؟!فریده گفت چی رو؟!با حالت بهت زده و

 

چشمانی ازحدقه دررفته که چنین حالتی درمن برای فریده هم سابقه نداشت

 

گفتم فریده-فریده-میدونی اخرخط یعنی چه؟!ما ازهمینجا که ایستاده ایم

 

-با خانه دایی ام-یعنی پدرسیما-تنها کمتر از پونصدمتر-وبا مزار سیما-کمتر

 

 ازدویست سیصد متر فاصله داریم؟!

 

خدای من-این چه معمایی ست-چرا ما اینجا امده ایم-چه نیرویی مارا

 

ناخواسته به اینجا کشانده؟!ایا روح سیما دراینکاردخیل است-اصولا" ایا

 

روح قادر به چنین کاری هست؟!

 

که ازهزارو پانصدکیلومترراه -مارا برای تصمیم گیری نهایی به اینجا

 

کشانیده باشد؟!

 

فریده -بگذریم-بازهم سوالم را تکرا میکنم-تو به قران قسم میخوری

 

 اگر من با کسی دیگر ازدواج کنم تو دست به عمل خطرناکی نزنی؟!تنها به

 

مجرد ماندن فرض کن دایمی رضایت بدی-وتازنده هستی درکنار داداش و

 

زنداداشت زندگی کنی-مثل همین الان؟!فقط بااین تفاوت که یک نفر دیگر

 

 به جمع ماافزوده شود؟!فریده بی محابا-گفت قسم میخورم-گفتم قسم بخور-

 

تا مطمین شوم-بخطر ادم بی ارزش وبدبخت وناقابلی مثل من -ماجرای سیما

 

 یکبار دیگر تکرار نمیشود؟!

 

فریده دستش را به قران نزدیک کرد-هرچه انگشتانش به قران نزدیک میشد

 

لرزش نامحسوس انرا میتوانستم حدس بزنم -وقتی انگشت فریده جلد قران را

 

 لمس کردتا قسم بخورددرست مانند کسانی که دایره وضرب میزنندانگشتان

 

 دستش به رقص امد-چنان به جلد قران ضربات متوالی واردمیشدکه صدای

 

 ضرباهنگ وریتم انراکه درست مانندضرب  معروف (شش وهشت) شاد

 

موسیقی بود-بوضوح هرنابینایی میتوانست ندیده-باگوش بشنود-شادمانی

 

 ازان دست وضرباهنگ ازان نوع که وقتی سرمرغ را میبرند ورهایش

 

میکنند-چطور پای کوبان به استقبال مرگ میرود-انگشتان فریده انطور

 

 میرقصیدخدایا -ترا شکر میکنم-که یاری ام کردی-ومن موفق شدم-من

 

 ازاین امتحان پیروز وقبول شدم--فریده قبل ازانکه قسم بخورد دستانش را

 

چون دو اهرم رباط--کنار کشید ومثل افراد افلیج به پهلوهایش چسبانید-ومثل

 

 افراد برق گرقته نگاهش درنگاهم میخکوب شد؟!درنگاه فریده همه چیز بود

 

فحش -نفرین-ناسزا-بدوبیراه-ملامت-وسرزنش که نثار افراد گناهکار میکنند؟!

 

گفتم فریده چی شد؟!جوابی نداد؟!گفتم فریده چی شد؟!مثل افراد بیهوش که تازه

 

 درحال بهوش امدن هستند-بالبهای لرزان پاسخ داد-نه نه نمیتوانم قسم

 

 بخورم-ازمن چنین چیزی نخواه-قسم نمیخورم-ولی بهت قول میدم-که دست

 

 به هیچ اقدام دردناکی نزنم-قول میدم-قول میدم!!

 

قول فریده چنان ست وبی پایه بودانگار-بمحض اینکه ده دقیقه فرصت

 

 مناسبی پیداکند-دور ازچشم من-دست به اقدامی بزند-حتی منتظر وقوع بعله

 

 برون من ونامزدم نماند؟!خیلی زودتر وجلوترازان خودوروحش راسبکبارکند؟!

 

دردل بخودم هزار بار لعنت ونفرین فرستادم-ای پست-ای ملعون-ای خبیث-ای

 

نابکار-تو چه موجود پستی هستی که تاکنون یک قربانی گرفتی وقربانی دیگر

 

 میطلبی؟!ای شوم-ای نحس-ای بداختر؟!-فریده طوری بیحس وکرخ شده بود که

 

 زانوانش قدرت ورمق- سرپانگهداشتن جسم سبک او را که مانند پرکاهی شده

 

 بود نداشت-مثل افرادی که دلشان صعف کرده-روی نیمکت ولوشد!!

 

به فریده نزدیک شده وکنارش نشستم-هردو دستم را روی دوشهایش گذاشتم

 

 

 -ونگاهم را به نگاه بی رمقش  که برخلاف همیشه تلاش میکرد-ازمن

 

 رم بدهدومتواری کند-دوختم وخیلی ارام درگوشش گفتم-فریده-فریده

 

 جان تو موفق شدی؟!

 

انگارمتوجه منظورم نشد-دلم طاقت نداشت بیش ازین شاهد اندوه هولناک

 

 فریده وحال پریشانش که تا انروز برایم بی سابقه بودباشم-دوباره گفتم

 

فریده دستت را بده بمن؟!با بی میلی واجبارا دستش را بطرفم دراز کرد-

 

انگشتان لطیف دستش را درمشت خودفشردم-مانند یک تکه یخ سرد و

 

منجمدبود-ارام ارام دستش را به لبهایم نزدیک کردم-باوجودیکه قبل ازاین

 

 ارزو داشت -من یکبارپشت دستش را ببوسم-بوسیدن مرا به هیچ انگاشت؟!

 

گفتم فریده جان تو موفق شدی؟!نمیفهمی؟!یعنی من با تو ازدواج میکنم؟!

 

هنوز این حرف برلبهایم ماسیده بود-که درخششی خورشیدگونه درچشمان

 

 معصومش ظاهرشد؟!مثل غنچه لب بسته ایی که سحرگاهان بازمیشودناگهان

 

ازهم شکفت....خنده ملیحی برلبانش ظاهرشدگویی تلاش فراوان او برای

 

 مهاران بی نتیجه مانده...انجابودکه باتمام وجودم به عمق علاقه وعشق

 

 فریده بخودم پی بردم؟!فریده-سرجایش جابجاشد-او یک سال تمام برای

 

 این لحظه ثانیه ها را شمرده بود-اما اینک که همه چیز بروفق مرادش

 

 شده بود-خجالت میکشیدشادی اش را بوضوح اشکارکند-تو دلم گفتم خدایا

 

مصلحت ترا شکر-عجب خصلت متفاوتی به جنس مخالف نر-داده ایی؟!

 

بیادحضرت حواافتادم-که ادم چه رنجی کشید تا اورا بدست اورد؟!

 

گفتم فریده تو موفق شدی من فقط باتو ازدواج میکنم -راضی شدی؟!

 

فریده بی اختیار خودرا درآغوش من انداخت-میخواست صورتم را

 

ببوسدبا دستهایم اورا کنارزدم-گفنم فریده چکارمیکنی؟۱اینجا محیط

 

 کوچک است مردم تعصب فراوان دارند-مگر نمیبینی ان زن ومرد چطور

 

 برزخ بمن وتو نگاه میکنندفریده ازمن عذرخواهی کردوگفت-داداش اگر

 

 حرف دلت را زده باشی وراست گفته باشی وپشیمان نشوی-دیدی

 

چطور دانای علی حاجتم را به این زودی داد 

 

 

فریده ازخوشحالی روی پابندنبود-منهم دست کمی ازو نداشتم=بمن حالت

 

عجیبی دست داده بود که تا ان رو ز برایم سابقه نداشت؟!گرمای مطبوعی در

 

سرتاسروجودم جاری شده وقلبم انگار تندتر از همیشه به تپش درامده بود

 

هوای بهاری -محیط سرسبز وخاطره انگیز-ابردل انگیزی که چون چتربالای

 

 سرمن وفریده بودوسایه پرمهرخودرا شامل حالمان نموده -یا پرتو جانبخش

 

 نورخورشید که هراینه ازپشت ابرها سرک می کشید وبما لبخندمیزد-دوباره

 

پشت ابرها میخرامید.گنجشکها که باجفت های خودشادمان روی شاخه های

 

 درخت جیک جیک کنان به سروکول هم می پریدندطبیعت بهارچنان درذرات

 

 وجودشان رخنه کرده وخون جوانی دررگ وپی اشان جاری کرده بودکه برای

 

 تلفیق وتولید مثل لحظه ایی آآرام وقرارنداشتند--تمام ان عوامل طبیعی

 

اتفاقات سبزهمه وهمه دست بدست هم داده بودند تا زمین وزمان برایم رنگ

 

 وبوی دیگربگیرد؟؟؟؟؟!با کمی تفکر نشانی این حس گمشده رادرسالهای بباد

 

رفته عمرخود که ریشه درنوجوانی وعنفوان جوانی داشت-یافتم

 

حس مقدسی که سالها پیش درمن بالغ شده بود وبا مرگ سیما زیر خروارها

 

 خاک دفن شده-وامیدم را دربوته ایی از یاس وحرمان مکتوم ومستور نمود

 

اما هرگز دریغ سالهای ازدست رفته عمرم را نمیخوردم -چون نگذاشته بودم

 

به بطالت بگذردوحاصل نابی برایم به ارمغان اورده بودکه امروز درکنارمن است

 

وسوگندخورده تاپایان عمرعاشقانه درکنارم باقی بماند-راستی اگرفریده نبود

 

برای پیمودن راه دشواری که درپیش داشتم چه کسی یاری ام میکرد؟!

 

ایا کسی غیرازفریده که تمام عیار دست پخت خودم بود ودرهمه جهات بامن

 

 موافق وسازگار-می توانست جای خالی سیما را دردلم پرکند؟!

 

من وفریده راه درازی درپیش داشتیم -فریده را که روی نیمکتی نشسته

 

 ونگاهش را تا انسوی افق پرواز داده بودصداکردم وگفتم راه بیافت

 

 بریم-تاماسوله را هم به تو نشان بدهم....وقتی فریده هم سوارماشین شد

 

قبل ازاینکه راه بیافتم -ازو پرسیدم فریده همین الان به چه چیزی فکر

 

 میکردی؟! گفت به اینده روشنی که درانتظار من است؟!وبه لحظاتی که 

 

برای بدست آوردن دوباره تو-مرارتهایی که کشیدم-تو خیلی درحق من

 

 فداکاری کردی؟؟؟!خیلی ازتو ممنونم -تمام تلاش خودرا بکار میبندم تا

 

همسری فداکار برای تو باشم فریده -درحال تکثیر است -اینک غیرازبرادر

 

همسری مهربان وخوش قلب داردکه خداهمیشه دران حضوری سبزدارد

 

گفتم فریده اگر فداکاری درکارباشد ازطرف توست که درحق من روا داشتی

 

حالا هم خودت را آماده کن تا بهترین وقشنگ ترین نقاط روی زمین را

 

بهت نشان بدهم

 

چندروز دیگر به مشهد برمیگردیم وباهم به حرم اما رضا"ع" میرویم-تا  

 

صیغه محرمانه ایی را که یکروز-ناقص ونامشروع صرفا"برای کمک به

 

 کودکی بیچاره وبی پناه جاری شده بودتکمیل کرده ورسمیت ببخشیم

 

تاانروزبرادری وخواهری ما به قوت خود برقرار است وگذشته روشن

 

 ما گواهی میدهدکه اجرای ان برای من وتو هیچ کار دشواری نیست

 

وقتی بافریده به ماسوله رسیدیم-ظهرشده بوداذان ازمناره تنها مسجد محل دل

 

 وروح را نوازش میداد-بفریده گفتم-میتوانم مدعی باشم برای اولین باردردنیا

 

مبتکر سبکی جدید درازدواج هستم فریده خنده نمکینی کرد وگفت-مگر

 

 تصمیم داری چکارکنی؟!گفتم خودم میخواهم به خواستگاری ات بیایم

 

-وچون پدرومادرنداری-منهم نمیخواهم -ازاقوام خودکسی را خبرکنم-

 

فریده گفت:خدای بزرگ را شکر میکنم-ازامام رضا"ع"هم ممنونم مرا به

 

بزرگترین آرزوی زندگی ام رساند-بقیه عمرم را درکنا رکسی میگذرانم که

 

سالهاست همه کس وکارم محسوب میشود--اما دلهره عجیبی دارم؟!گفتم

 

-دلهره برای چی؟!گفت میترسم پشیمان شوی....

 

یا فقط برای دلخوشی من این حرفها را زدی-وقبول کردی فریده همسرت شود-

 

فکر میکنم دارم خواب می بینم-چون من ازاین دست خواب زیاد دیده ام زیاد؟؟!

 

بعداشکهای فریده جاری شد-؟!گفتم-فریده-خودت میدانی تصمیمی که من

 

 بگیرم تحت هیچ شرایطی -برگشت ندارداما یادت باشدزن نازک دل اصلا

 

" دوست ندارم-یعنی چه-الان ده سال است تو نتوانسته ایی خودرا قانع کنی که 

 

که هیچ کس وکاری برایت وجودنداردوباید خودرا باهمین وضعیت وفق بدهی؟؟!

 

درکنارتمام محاسن وخوبی های بی حد وحصرتو این چشم انتظاری بیهوده یک

 

عیب بزرگ برایت محسوب میشود.فریده اشکهایش را پاک کرد وقول داد

 

هرگز به سوک نعماتی که درزندگی بدست آوردنشان مقدور نیست ننشیند  

 

روزهشتم فروردین بود ازشما ل به مشهد برگشتیم-کارهای عقب افتاده

 

زیادی داشتیم-همه را انجام دادیم همین چندروزپیش من وفریده به یک محضر

 

 ثبت ازدواج مراجعه کردیم-وباشرح ماوقع خواستار تنظیم قباله ازدواج برای فریده

 

 وخودشدم-وقتی محضرداردرمورد میزان مهریه ازمن سوال کردگفتم بنویس همه

 

 هست ونیستم را کابین فریده خواهم کرد--فریده هم گفت حاج آقا بعدازان هم بنویس

 

 فریده همه عمرش را به برادربهترازجان دیروزش-وهمسرفداکار امروزوفردایش

 

 -میبخشد--محضر دارخنده تلخی کرد--فریده که سخت احساساتی شده بودگفت

 

حاج آقا جان بچه ات بنویس-به امام رضا "ع"جدی میگم...

 

حاج آقا به احترام فریده ازجا برخاست وتا دم درب مارا بدرقه کرد-یک قطره

 

اشک که ازگوشه چشمش جاری شده بودودرلابلای محاسن انبوهش گم شد

 

موقعیکه ازپله ها پایین میآمدیم-گفت اقای دکتر-دوشنبه ساعت دو بعداظهربرای

 

 گرفتن عقدنامه باهم بیایید..شاهدهم لازم نیست..منکه نمرده ام خودم برای

 

هردوتای شما شهادت میدهم

 

بگذارثواب کلان این ازدواج بی نظیردرپرونده گناهان خودم ثبت شود

 

 (پایان)

 

 شاد وپیروز باشید 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:5  توسط مدیروبلاگ-روشن فومنی  |